_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۱۸ ـ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳

  No. 718 - Friday 2 January 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

صمصام کشفی

دو شعر

 

۱

چهار مضراب

 

شامگاه

سرد می‌شود آتش روز

خاکستری می شود آسمان

 

5

 

گاهِ پگاه

شبنم که می‌نشیند بر سبزه‌ها

سبز می‌شوند ستاره‌ها

 

5

 

ظهرگاه

مدالی می‌دهد به آسمان، فلک

طلایی می شود سینه ی روز

 

5

 

گاهِ غروب

می‌افتد ازدست درخت،  نارنجی

نارنجی می شود چهره‌ی افق

۷ می ۲۰۱۰

 

۲

قطعه‌یی در سه گاه

 

صدای صبح خوشتر است

یا

پگاه ؟

وای اگر

                چشم نگشاید

                                خورشید ؟

5

 

ظهر یا نیمروز ؟

وای اگر

                قد نیافرازد

                             روز ؟

 

5

 

عشا یا شام ؟

وای اگر

                تیره‌گی

                                نیافتد از پا ؟

 

۱۰ آپریل ۲۰۱۴







 

زیبا کرباسی

دو شعر

 

۱

لابُد

و شما ای خانم‌هایِ سر به راهِ سر به زيرِ نجيب
با گردن‌های خم‌تان
خمان‌
خمان راه رفتن‌تان
با گردن
بندهایِ اعلای هزار ساله صبر بر گردن‌تان
شايد شما راست می‌گویيد
من فاحشه‌ام
و لابُد اين آفتاب نيز
از زير دامن شماست
که سر بيرون زده
اين
‌جا
در دفتر من.

 

۲

ابرها یا بخار

 

بخار که می‌کنیم     همه‌ی امکان‌ها را     یکی یکی از ممکن می‌گیریم

خشت‌ها را از بنا     بناها را از شهر

به ابرها می‌مانیم با ژست‌ها و نرمی‌ی گذرامان

به ماشین‌ها که دم به دم شکل عوض می‌کنند

به حرف‌ها که بر زبان نیامده    دم کرده    از حواس می‌پرند

به لباس‌ها که با مُد تب کرده رنگ عوض می‌کنند

به قولها و سوگندها که تا یادشان می‌رود ابر می‌شوند

به عشق که دیر یا زود    در بخار نفس‌تنگی می‌گیرد

به شعر که بی‌نفس در بخار نفس‌نفس می‌میرد

بخار که می‌کنیم همه امکان‌ها را     یکی یکی       از ممکن می‌میریم

 


 

هیوا مسیح

دو شعر

 

۱

نوزاده‌های آب ۱۰

 

دوباره باران می‌بارد

و دلم می‌خواهد از کوچه‌ی عاشقی بگذرد

و زیباترین نیات آدمی را

در خواب کوچه‌های این‌همه شبانه‌ی بی عبور

آرزو کند

 

۲

به خودم می ریزم                                

 

لبریز می شوم از خودم

به خودم می ریزم

شبی که نیست ماه روان.

و این سقوط عجیب

مرا می برد از خودم

به دور دست خودم که پیدا نیست.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۱۸ ـ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳

  No. 718 - Friday 2 January 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

ناصر خسرو

ابو معین ناصر  پسر خسرو قبادیانی

 [ سده ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند

انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز که او را بکشد آن‌که تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

 

۲

روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پرو بال بیاراست

برراستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه روی جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می بینم اگر ذره یی اندر تک دریاست

گر بر سر خاشاگ یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و زتقدیر نترسید

بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه بر خواست

ناگه زکمینگاه یکی سخت کمانی

تیری زقضای بد بگشاد برو راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز

و از ابر مر اورا بسوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست این که زچوبی و زآهن

این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست

زی تیر نگه کرد و پر خویش برو دید

گفتا زکه نالیم که از ماست که برماست

 

۳

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی

بر رست و بردوید برو بر به روز بیست؟

پرسید از آن چنار که تو چند ساله‌ای؟

گفتا دویست باشد و اکنون زیادتی‌‌ست

خندید از او کدو که من از تو به بیست روز

بر تر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست

او را چنار گفت که امروز ای کدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید که از ما دو مرد کیست


 

۴

کسی پر خانه دشتی دید هرگز

نه دیوار و نه در بل پست و موجز!

دو لشکر صف‌زده در خانه‌هاشان

پس هر لشکری یکّی مجاهز

وزیر و شاه و پیلان و سواران

ستاده بر طرف‌ها دو مبارز

پیاده با سواران جمله بی‌جان

وزیر و شاه بی‌فرمان و عاجز

به زخم و بند و کشتن گشته مشغول

نه آن‌جا گرد و خون و نه هزاهز

نه از خانه برون رفت آن‌که بگریخت

نه خونی را دیَت بایست هرگز

 

 

۵

جهان دامگاهی‌ست بس پر چنه

طمع در چنه‌ی او مدار از بنه

بباید گرستن بر آن مرغزار

که آید به دام اندرون گرسنه

سیه کرد بر من جهان جهان

شب و روز او میسره میمنه

نیابم همی جای خواب و قرار

در این بی‌نوا شب گه پر کنه

هزاران سپاه است با او همه

ز نیکی تهی و به دل پر گنه

به یمگان به زندان ازین‌ام چنین

که او با سپاه است و من یک‌تنه

تو، ای عاقل، ار دین‌ت باید همی

بپرهیز از این لشکر بوزنه

از این دام بی‌رنج بیرون شوی

اگر نو فتادت طمع در چنه

به دون قوت بس کن ز دنیای دون

که دانا نجوید ز دنیا دنه

از ابر جهان گر نباردت سیل

چو مردان رضا ده به اندک شنه

بباید همی رفت به پسیچ کار

چنین چند گردی تو بر پاشنه؟


  • بسیج: بسیج، آماده‌گی

  • تک: ته، زیر. منی: تکبر و غرور ، خودپرستی و خودبینی.

  • چرخشت :  چرخی که بدان شیره‌ی انگور بگیرند

  • چنه: چینه ، دانه ریزه که خوراک مرغان کنند

  • خاستن: بلند شدن.

  • دیت: خون‌بها.

  • شنه: آذوقه، قوت

  • فروکاست: پائین آورد.

  • مجاهز: تاجر مال‌دار و غنی

  • نبیذ  : می ، شرابی که از انگور می گیرند

  • هزاهز: جنبش و حرکتی را گویند که از ترس دشمن در میان لشکر به هم رسد.

         
       

بالای صفحه