_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۱۵ ـ جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳

  No. 715 - Friday 12 December 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

 محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

نمایش ساده

 

 

آن سوی پرده نگاهی می‌خواهد بیرون آید

این سوی پرده نگاهی می‌خواهد داخل شود.

 

گستره‌ی آبی بیابانی می‌گشاید

درهم تابیده

                تخم ققنوس و بوم

                                بر خاکستر

زردی ی کژدم

                حاشیه ی ماه را می آراید.

خانه‌یی از خون لبالب

چشم به راه کلیدی در قفل

یا

سنگی بر شیشه.

یک نفر از انتهای راه سر برگردانده است

می نگرد همچو چشم‌های جنینی که باز گشاید در زهدان.

 

سایه‌یی از دور اندک اندک روشن می گردد

پیش می آیی

                همقد و همسال مرگ و عشق

 

چشم هزاران هزار منتظر از رخنه‌ها نگاه می‌کند

 

پنجره‌یی می‌گشایی در ابر

بر می‌دارم ستاره‌یی را

                                حل می کنم در آب

                                                                تا گلوی ام آرام گیرد

 

آرام آرام دست می کشی بر پیشانی ام

می بندی چشمانی را و می گشایی چشمانی را

دور و به تاریکی چون باز می گردی

می بینم که از رخنه‌یی هنوز

                                جای قدم‌های‌ام را می‌جویم.

 

آینه‌ی رو به رو

                بر شده است و در او

                                                می‌نگریم.

از سده‌های گذشته چشمانی تاریک

از سده‌های نیامده چشمانی روشن.

 

 

پرده می افتد

آن سو چشمانی می‌خواهند داخل شوند

این سو چشمانی می‌خواهند بیرون آیند.

 

 

اردیبهشت ۱۳۶۶

 


عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

مرگ

 

مرگ از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد

زندهگی از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد

که سبکتر شده است

در تنم خرچنگی است

که مرا می‌کاود

خوب می‌دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده‌ی زشت کریهی شده‌ام

بچه‌هایم از من می‌ترسند

آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می‌آیند.

 


 

شعری از

رویا تفتی

 

جوجه کفتروار

وارد می‌شویم

از تخمی لق

با دهانی باز و چشمکانی بسته به دنیا

دوست که داشته باشی بد نیست زنده‌گانی

کانون خانواده

یک تکه صابون

سیبِ زمینی به هر شکل‌اش

 

 

مسکن است عشق

و بستهگی دارد

به دُز فراموشی

در لحظه‌‌ی خاموشی‌

شانس بیاوری نخوری به جنگ

به هر شکل‌اش

و اندکی طاقت اگر بگذارد

دلتنگی هم که همیشه هست

 

 

برای ادامه‌ی بادامی در دل خاک

خارج می‌شویم

کلاغ پر

پیش از آن که وارد شده باشیم

به پر

و به بپر!

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۱۵ ـ جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳

  No. 715 - Friday 12 December 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




لامعی‌ی گرگانی

ابوالحسن محمد لامعی‌ی بکرآبادی‌ی دهستانی‌ی گرگانی

[ سده‌ی پنجم  قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

لب ‌است آن یا گلِ حمرا، رخ ‌است آن یا مه تابان

گل آگنده به مروارید و مه در غالیه پنهان

کند بر گل همی جولان زره پوشیده زلف وی

زره پوشیده زیباتر که باشد مرد در جولان

و گر نرگس ندیدی برگِ وی پیکان بهرامی

و گر سنبل ندیدی شاخ او سیسنبر و ریحان

به نرگس گون و سنبل وار چشم و زلف او بنگر

مرآن را شاخ ریحان بین و بر این غمزه چون پیکان

عقیق است آن لب رنگین، حریر است آن بر سیمین

عقیق‌اش حقه‌ی لؤلؤ، حریرش پرده ی سندان

زنخ چون گویی از کافور و زلف از مشک چوگانی

بر او از برگ گل و زسیم صافی ساخته میدان

ز برگ گل سزد میدان صافی سیم ِ پالوده

چو از کافور باشد گوی و از مشک سیه چوگان

چو بخرامد به کوی اندر شود زو کوی بت‌خانه

چو بنشیند به قصر اندر شود زو قصر لال‌ستان

به دیده عقل را رنج و به عارض رنج را راحت

به غمزه خلق را درد و به بوسه درد را درمان

به چشم اندر خیال او به نیکویی چو در شب مه

به گوش اندر حدیث او به شیرینی چو تن در جان

شود خندان ز شادی چشم من چون روی او بیند

و گر رویش نبیند یک زمان ز انده شود  گریان

چه چشم است این، گرستن کرده زین سان روز و شب عادت

ندارد طاقت وصل و نیارد طاقت هجران

به جزع اندر عقیق است اشک خونین در میان او

عقیقی دیده‌ای هرگز که باشد جزع او را کان

ندارم پای هجر و پای وصل‌اش از پی‌ی آن را

که آرد وصل او چون هجر او تن را همی نقصان

فراوان گردد این علت که غایب گردد از قالب

روان از غایت شادی چنان کـ از قایت احزان

کنم با وصل و هجران صبر چندانی که بتوانم

که باشد صبر در آغاز زهر و نوش در پایان.

 

۲

نگارینا تو از نوری و دیگر نیکوان از گِل

چو سنگ از گِل شود پیدا چرا هستی تو سنگین‌دل

مرا حقی‌ست بر چشم‌ات نیارم جستن از خشم‌ات

به چشم شوخ باطل جوی حق من مکن باطل

به زلفان کردی‌ام بسته، به مژگان کردی‌ام خسته

گره بر بسته‌گی مفکن، مزن بر خسته‌گی پِلپِل

اگر خواهی که بد بر من نیاویزد زمن مگریز

اگر خواهی که بد با من نیاویزد ز من مگسل

رخ تو ماه حُسن آمد دل من پُر ز حزن آمد

نه حُسن از تو شود خالی نه حُزن از من شود زایِل

چرا ای مه تو را منزل دل من گشت روز و شب

که هر برجی بود مه را یکی شب یاد و شب منزل

ندارد نیکوی صد یک ز خَلق تو همه خلّخ۱

ندارد جادوی صد یک ز خُلق تو همه بابِل

تو را بر سیمگون رخسار مشک است از کُله بیرون

مرا بر زرّ گون رخسار سیل است از مژه سایل

یکی هم‌چون به گاه فضل کلک خواجه بر کاغذ

یکی هم‌چون به گاه جود دست خواجه بر سایل

 


 

۱. خلخ : شهر بزرگی است در خطای که مشک خوب از آنجا آورند و خوبان را بدانجا نسبت کنند چه مردمان آنجا در جمال و حسن ضرب المثل اند.

۲. تشرین: نام ماه رومی از ماه‌های پاییز

۳. کَفته: ترکیده

۴. هزیمت گرفتن: گریختن

۵.  سام و حام : دو تا از پسران نوح

۶. امین: لقب جیرییل

۷. طین: خاک

۸.  نار: اتش

۹. خماهن: سنگی است سیاه و سفید که از آن نگین سازند

۱۰. عرین: جایگاه شیر، بیشه

۱۱. سَروی: شاخ

۱۲. سُرین: کفل

۱۳. قنینه: آوندی که شراب در آن پر کنند، مثل شیشه و صراحی

۱۴. بنات نعش : هفت اورنگ . دو صورت فلکی که یکی را بنات نعش کبری و دیگری را بنات نعش صغری خوانند


 

۳

چه دید تشرین۲ گویی ز نرگس و نسرین

که باغ و بستان بستد ز هر دوان تشرین

به نارِ کَفته۳ سپرده‌ست معدن نرگس

به سیب رنگین داده‌ست مسکن نسرین

نبرده رنج یکی هست چون دل فرهاد

ندیده ناز یکی هست چون رخ شیرین

بُد از بنفشه لبِ جوی پُر نگین کبود

و ز او به مشک همه جویبار بود عجین

کنار جوی تهی مانده از نگین کبود

میان جوی شده آب چون کبود نگین

چو کوهسار نمودی هوا ز دیبه‌ی سبز

چمن به ششتری‌ی سبز داده دیبه چین

ز ناف معشوق بهی گرفته بوی و مثال

ز روی عاشق بُرده ترنج زردی و چین

درست گویی کـ از نار بَرَد آسیب

درست گویی با سیب ناز دارد کین

ز زخم نار رخ سیب گشته خون آلود

ز کین سیب دل نار گشته خون آگین

به سیبِ زرد و بر آن نقطه‌های سرخ نگر

چو اشک خونین بر روی عاشق مسکین

به سان زرین قندیل بر درخت ترنج

میان‌ش کرده نهان بر فتیله ی سیمین

بکاست روز چو رنج تن عمید‌الملک

فزود شب چو نشاط دل عمادالدین

 

۴

چون بر فلک گرفت هزیمت۴ سپاه ِ چین

آورد شاه زنگ برون لشگر از کمین

یک قوم را ز تارک برداشتند تاج

یک قوم را جواهر بستند بر جبین

کم گشت روشنی و فزون گشت تیره‌گی

بر سام  حام۵ چیره شد و دیو بر امین۶

اندوده چهر گفتی طین۷ را به نار۸ بر

آن کـ او به جهل گفت نار به ز طین

مهر از چهارمین فلک اندر فتاد پست

سست و ضعیف گشته به دریای هفتمین

گفتی کنند خلق به خاکستر اندرون

امشب ز بهر فردا آتش همی دفین

از شخص دیو چشم دلیران پر از خیال

و ز بانگ غول گوش سترگان پر از طنین

کردم سوی زمین و سوی آسمان نگاه

تا گرددم مگر صفت هر دوان یقین

بود آسمان چو حلقه‌ی انگشتری به وصف

ماننده‌ی نگین به میان اندرون زمین

پیروزه رنگ حلقه‌ی انگشتری که دید

کـ اندر میان او ز خماهن۹ بود نگین

ز آن گونه گونه صورت آمد همی شگفت

کـ افزود اربعین عددش خمس اربعین

گاو ایستاده، کانِ زمرد ورا مکان

شیر ایستاده قبه‌ی مینا ورا عرین۱۰

نه جای آن‌که گاو زند شیر را سَروی۱۱

نه بیم آن‌که شیر گزد گاو را سُرین۱۲

چون موی حور عین شب و ، ماه نو اندر او

چون موی بند زرین بر موی حور عین

پروین ز حد شام و سهیل از حد یمن

این روی سوی آن کرد آن روی سوی این

سیمین قنینه‌ی۱۳ شامی بگرفته در شمال

زرین قدح یمانی بگرفته در یمین

خواهند خورد گفتی هر دو به هم شراب

گر آسمان کندشان یک‌باره‌گی قرین

گردان بناتِ نعش۱۴ همه شب بر آسمان

چون در شده سوار بناوردگاه کین

چون کرد باژگونه فلک زین او بر اسب

من خواستم لگام و نهادم بر اسب زین

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

         
       

بالای صفحه