_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۱۳ ـ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۳

  No. 713 - Friday 28 November 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

جواد مجابی

دو شعر

 

۱

پرده سراپرده ی رنگ و بو

 

در راسته‌ی زنبق‌های بنفش

آفتاب مرا می‌خرد

به سکه‌یی مسین

هدیه می‌دهدم به بانوی سبزپوش

گذر می‌کنیم تا سراپرده‌ی عطری تلخ .

در تاریک‌جای سبزینه‌های پر طراوت

جایی که کی و چهگونه زنبق گل می‌کند

بانو بنده‌اش را

در تاروپودی ابریشمین

از چشم آفتاب و مهتاب نهان کرده.

۱۹ فروردین ۱۳۸۸ ـ تهران

 

 ۲

در چرخه درآ!

 

بی آن که خویش را فراموش کنیم

بیا تا خود را رها کنیم و دیگران را

اندکی بیاساییم بر این گیاهان تازه‌ی خوش بوی

که ماندگارتر از ما هستند و زیباتر

وقتی که رفته‌ایم از این جا

از خاطره‌ها

این‌ها همچنان می رویند معطر و

سرشار و

رقصان در نسیم.

خود را بدین چمنزار بسپار

بگذار تا شوی پنهان در آوندهای تردش

برویی با او هر بار، با بهار.

 

۲۴ فروردین ۱۳۸۸ ـ کوی نویسندگان


 

سارا محمدی اردهالی

نباید کسی جز تو مرا از این قبر بیرون بکشد

 

 

صبوری می‌کنم

پناه می‌برم به خاک

کوزهیی می‌شوم

در شهری قدیمی و مدفون

تکیه داده به کنج خانه‌‌یی خشتی

 

پنهان می‌شوم

چشم می‌پوشم از زمین

حتا اگر باستان‌شناسان

تمام زمین را بچرخ‌اند و بگردند و بخواهند

با قلم موهاشان

خاک از چشم من بگیرند

 

صبوری می‌کنم

فروتر می‌روم

در شهری قدیمی‌تر

 

جست‌و‌جو کن

جست‌و‌جو کن

نباید کسی جز تو مرا از این قبر بیرون بکشد     

 

فرامرز سلیمانی

ناستالژیای یلدا

 

می‌آمد  شب بلند

بلند می‌آمد شب

و درگاه پریشان را شانه می‌زد

تا گوشه می‌گرفت بر گوشه‌ی نشست

گلوی تشنه می‌گشود به ولوله

ولوله و  وآی و وای

همیشه آمده بود بلند

بلند همیشه آمده بود از گردش

تا درگاه را به اشاره‌یی پریشان وا می‌نهاد

یلدای همیشه بود

یاد همیشه‌ی یلدایی

و

میوه‌گان یلدایی

انجیر و انار و انگور 

گندم و گردو و بادام

و دانه‌ها و آجیل

با اسپند و آتش

 

می‌آمد شب بلند

بلند می‌آمد شب

و سرو خزان گذاران

طبق طبق

و چای و سماور

به یلدای مطبق . . .

 

 

بالا بلند

با جامه‌ی ترمه  و شال

یلدامی‌آ ید

و با من می‌خواند

سرو چراغان به آذین

ارمغان دارد

تا بامداد دیگان

خرم روز زمستان باشد

 

آه یلدا

آه بلند شب

به زایش زمستانی

در درگاه

مهر همیشه باش !























           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۱۳ ـ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۳

  No. 713 - Friday 28 November 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




بُلفَرَج  رونی‌

ابوالفرج (بُلفَرَج) پسر مسعود رونی‌‌ی نیشابوری‌ لاهوری

[سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

گرفت مشرق و مغرب سوار آتش‌ و آب

ربود حرص‌ امارت قرار آتش‌ و آب

همى شكنجد باد و همى شكافد خاك

به جنبش‌ اندر دود و، بخار آتش‌ و آب

به خشك و تر به جهان در بگشت ناظر عقل

نيافت اصلـى چون مستعار آتش‌ و آب

نهاد گويى چون مهر در كنار نگين

سپهر ملك زمين در كنار آتش‌ و آب

به كارزار منه پيش‌ اين دو سلطان پى

كه كارزار كند كارزار آتش‌ و آب

به زينهار مبر پيش‌ اين دو سلطان تن

كه موم و ملح۱ شود زينـهـار آتش‌ و اب

 

۲

شه‌، باز به حضرت رسید، هین

یکرانِ۲ مرا برنهید زین

تا خوی کند از شرم او  زمان

چون طی کند از نعلِ او زمین

آباد برین چرخِ تیز گرد

از نور سراپای او عجین

هم زور چو شیران‌‌ش بر کَتِف

هم موی چو گوران‌ش بر سرین

گر نیزه گذارد شهاب او

دیوی فگند لَعبِ او لعین

ور حمله پذیرد سُوارِ او

حِصنی۳ بُوَدَش پشت او حصین

ای باد هوا، ای بُراقِ جم

ای قاصد روم، ای رسولِ چین

یکرانِ من اندر سَبَق مگر

چینِ حَسَدَت بست بر جبین

کـ از منظر او در گذر همی

بر آب نشانی خطوط چین

ایزد نه به از به بیافرید؟

از رشک چرایی دُژم چنین

در خاک مکش خویشتن به خشم

بر سنگ مزن خویشتن به کین

خواهی که به یکران من رسی

بر سایه‌ی یکران من نشین

تا شام فرو آرَدَت چو من

بر درگه سلطانِ داد و دین

 

۳

بیامدی صنما بر دوپای بنشستی

دلم ز دست برون کردی و به در جستی

نه مست بودی پنداشتم که چون مستان

همی به حیله شناسی بلندی از پستی

سه روز شد پس از آن تا ز درد فرقت تو

نه هوشیاری‌ی  دایم که چیست نه مستی

درست گشت که جان منی بدان معنی

که تا زمن بگسستی به من نپیوستی

به جان جانان گر تو به دست خویش دلم

چنان‌که بردی امروز باز نفرستی

 

 

۴

قبول یافت ز هر هفت اختر آتش و آب

وجیه گشت به ‌هر هفت کشور آتش و آب

از این چهار مصدر که آخشیجان‌اند۴

قوی‌ترند همین دو مصدرِ آتش و آب

هوا که بیند خشک و زمین که بیند تر

چو باز گیرد از ایشان مقدر آتش و آب

همان کند که شهاب و همان کند که ذنب۵

به دیو دوزخ و خورشید خاور و آتش

چرا نزاید تف و چرا نبارد نم

اگر مؤنت هست و مذکر آتش و آب

شگفت و معجب و مغرور کارداران‌اند

به حول و قوت خویش این دو گوهر آتش و آب

چو حول و قوت بونصر پارسی گویند

به طوع۶ گویند الله‌اکبر آتش و آب

 

۵

بدیع نیست به شب دیدن ستاره در آب

به روز بین که سپهری‌ست پر ستاره بر آب

زمین چو آینه صورت نمای گشت مگر

ز گل نماند میان هوا و آب حجاب

گل غنوده به بوی از بهشت یافته به هر

چو نیک‌بختان برخاست با نشاط از خواب

تو گویی او را بلبل گه غنودن او

نموده بود به تلقین خواب راهِ صواب

کسی که رنگ غراب‌اش نماند اندر سر

ز روی عقل نباشد بر او دلیل شباب

چگونه شد که جوان شد از آن سپس که نماند

درخت را به سر شاخ بر نشان غراب ؟

یکی به مستی‌ی بستان نگاه کن گویی

که ابر ساحت او را شراب داده به آب

ولیکن آن بین کـ از حد اعتدال کذشت

مگر که یابد از فرط آب  فعل شراب

تو این طراوت و این خرمی به دشت و به باغ

ز سعی میغ۷ مدان و ز یمن شاه بیاب

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   . 


 

۱. ملح : نمک طعام

۲. یکران : اسب اصیل و خوش رکاب

۳. حصن: جان پناه

۴. آخشیجان : آخشیج ها : عنصرها . چهار آخشیج : چهار عنصر اصلی، آب و باد و آتش و خاک

۵. ذنب : نام شکلی است در آسمان که به‌صورت ماری بزرگ به‌هم میرسد یک طرفش را راس گویند و طرف دیگر را ذنب

۶. طوع: فرمان برداری

۷. میغ: ابر، سحاب

 

















 

         
       

بالای صفحه