_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۱۱ ـ جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳

  No. 711 - Friday 14 November 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



فرخ تمیمی

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

شیر یا خط؟

 

 

شیر یا خط ؟

               شیر

شیر یا خط ؟

               خط .

سکه موج درد را بشکست و بالا رفت

در مدار لحظه ها ؛چر خید

بی‌کران لحظه ها ؛ برجی شدو تک سکه ؛ نا آرام

شیب تند برج را لغزید و روی پیش‌خوان ؛ غلتید :

دنگ. . .  د. . .دنگ . . .

                               دنگ . . .

 شیر اگر آید پیامی می رسد رنگین

شیر اگر آید ؛ خدایا . . .

                         باز تکرار نوازش های مهر آگین .

مست های بار را ؛ تاب درنگی نیست :

درهم هان شیر ؛ هان خط اوج می گیرد .

خامش جوک باکس را ؛ آن سکه در هم ریخت :

یک تویست تند.

می شود رقصید .

خسته از برنامه‌ی میز و مداد و کار ؛

خسته از بی رنگی‌ی تکرار ؛

می شود باز آبجو نوشید .

شیر یا خط ؟

               شیر

سکه ؛ موج درد را بشکست و بالا رفت .

در مدار لحظه ها ؛ چرخید .

 

موش یک وسواس در من می شود بیدار .

خش خش سر پنجه اش بر چوب ذهنم؛

تلخ یک تکرار :

کاش بر ج لحظه ها در خویش بلعد سکه ات را؛ مرد !

هر دو روی سکه ها ؛ خط است

کاشکی . . .

                   ای‌کاش . . .


 

 عسگر آهنین

پرسشی در غربت

 

از سفر، باردگر، برگشتم

درگشودم، دیدم

سایه‌ام منتظر است.

لحظه‌یی، مکثی کرد

پُرسشی را، که از آن می‌ترسیدم،

با همان شیوه‌ی زهر آلودش، مطرح کرد:

پخته‌ات کرد، سفر؟

حال، دانستی، کـ از جنگ درون،

هرکجا باشی،

امکان رهایی صفر است؟

چاره‌یی نیست، مگر

آفتابی نشوی

و بدان وسوسه‌ی از همه پنهان، دیگر، تن ندهی!

 

دیدم آن هیچ، مرا می جود و می‌بلعد

جامه دانم را

با بار سفر ول کردم

رو به آیینه نشستم،

که مگر دوست سراغم آید؛

دوست هم فرصت دیدار نداشت .

 

آلمان - ۲٣ مه ۲۰۱۰


بهاره فریس آبادی

برگردان زمستان از خاور دور

 

همه چیز را نوشته‌ام

از نقطه چین‌های صفحه‌ی آخر

برگرد به نقطه‌‌یی که نبودی

و با لب‌خند غریبه‌یی که هر هفته بر لب‌های تو سبز می‌شد

سلام کن.

 

عروس ختایی‌ام شب‌ها

با لب‌های سرخ و ابروهای کوتاهم

در اتاق خواب تو راه می‌روم

 شکستِ رنگ گیسویم در آینه، تو در تو

انتحار مردان شرق دور، در دالان‌های چسبیده به دیوار توست

و الیاف زرین دامنم

 پهن شده بر رختخواب گرم

تو نمی‌بینی !

 

همه چیز را نوشته‌ام

از آن گوشه‌یی که نشسته‌ای و کنار من نیست

از چشم‌های کودکی‌ام چسبیده به قاب عکس تو

از این که آهسته می‌رود رنگ از گلوبندم

و گلدان کوچکی داشتم که مُرد

 

نوشتم از مردان بالا بلند

با دشداشه‌های سفید

از برق تیغ نگاه‌شان بر ساق‌هایم

که ظهر

صدای خلخال‌های من است

که در گوش‌هایشان شکست

و ظهر

نقطه‌چین نقره بر موهایم

گرمای شانه‌های برهنه‌ام خرماپزان جنوب

تو نمی‌بینی !

 

سرما که به پنجره‌ها رسید

موهایم کمی بلند می‌شود

و گیلاس‌ها که شکوفه زدند

چتری‌هایم را برای معشوق آخرم خواهم چید

همه چیز را نوشته‌ام

یکی که قندیل نگاه توست

و یکی دست‌هایی که نمی‌بینم

با این حساب

این سال دو فصل داشت

که یخ‌اش در دلم آب نمی‌شود.

 























           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۱۱ ـ جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳

  No. 711 - Friday 14 November 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




اَزرَقی

ابوبکر زین‌الدین وَرّاقِ هروی

 (معروف به ازرقی)

[سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

 

۱

دوش تا روزِ فراخ آن صنمِ تنگ دهان

لبِ چون لاله همی داشت ز می لاله‌ ستان

ناف‌ها داشت از او خانه، پر از مُشکِ سیاه

باغ‌ها داشت از او دیده، پر از سروِ روان

رخِ او لاله ستان بود و سر ِ زلفکِ  او

زنگیان داشت سِتان خفته بر آن لاله ستان

گاه پیوسته همی گفت غزل‌های سَبُک

گاه آهسته همی خورد قدح‌های گران

دهنِ کوچک او دیدم هنگام سخن

کـ از ظریفی دل من غالیه ‌دان کرد گمان

گفتم این غالیه دان چیست؟ بخندید بُتَم

که همی غالیه‌دان باز ندانی ز دهان!

 

 

۲

جای جای ابر سپید اندر هوا بین خرد خرد

همچو بچه‌گانِ حواصیل بر سر دریا روان

راست پنداری نَمایِم   بر سر شاخِ درخت

بیضه‌ی سیمین نهاده‌ست  از بَرِ سبز آشیان

چون بلورین حقه‌های حقه بازان جفت جفت

بر نهاده لب به لب پر کرده از لؤلؤ میان

بی گمان گویی کمان‌ کردار شاخ چفته‌یی‌ست

خرد پیکان‌های مینارنگ از او بر ضیمران

طوطیان دارد زمرد گون زبان بر شاخِ خویش

کرده از شاخ‌اش برون هریک زمرد گون زبان

تا به سان بنده‌گان هریک   به شرط بنده‌گی

تهنیت گویند خسرو را به جشن مهرگان

 

 

۳

این بربطی ست صنعت او سحرِ آشکار

و اندر عجب ز صنعت ِ او چشمِ روزگار

چونان‌که از چهار طبایع مرکّب‌ایم

ترکیب کرده‌اند طبایع در او چهار

عود است نام او و بدین‌سان که دید عود؟

زین‌گونه برده عنبر و عود اندر او به کار

خوبیش بی قیاس و در او نقش بی‌عدد

نغزی‌ش بی مثال و در او عقدِ بی شمار

آرامگاه او بود اندر کنار دوست

آواز او نشاط دل عاشقانِ زار

خرمتر از بهار و سراید به زیر و بم

گه کینه‌ی سیاوش و گه سبزه ی بهار

بی دُرّ و گنج هر که بر او زخمه بر زند

هم گنج گاو باید و هم دُر ِ شاه‌وار.

 

 

۴

به مژده خواستن آن نورِ چشم و راحتِ جان

بَر ِ من آمد پروین نمای و ماه نشان

نهفته انجم او در عقیق عنبر بیز

شکفته سنبل او بر سهیل مشک فشان

درست گفتی بَرِ مه بنفشه کاشت همی

شکسته سنبل آن آفتاب ترکستان

به زیر سنبل مشکین او همی رفتند

هزار دل به خروش و هزار جان به فغان

لب و میان‌ش گفتی شهاب و بود و سهیل

یکی ز رنگ چُنین و یکی ز شکل چُنان

شهاب دیدی جوزا بر آن شهاب پدید

سهیل دیدی پروین در آن سهیل نهان

نهفته لاله‌ی رنگین او به تاب ِ کمند

نموده نرگس مشکین او ز خَمِّ ِ کمان

یکی ز مشک و عبیر و یکی ز شیر و شبه

یکی ز سوسن و نسرین یکی ز سنبل و بان۱

پدید کرد ثریا و ماه چون بنمود

سمن ز سنبل سیراب و لؤلؤ از مرجان

ز بهر مژده رخ‌اش ساخت چون ستاره و ماه

پدید کرد سمن زار زیر لاله ستان

چه گفت ؟ گفت که گر رامشِ دل تو من‌ام

به رامش دلِ من جان بیار و مژده ستان

بیار مژده که نَر عزّ و خلعت‌اش فرمود

خدایگان تو را شهریار شاه نشان

 

۵

چه جرم است این‌که هر ساعت ز موجِ نیلگون دریا

زمین را سایه‌بان بندد به پیش گنبدِ خضرا

چو دریا بالا بود باشد ز چشمش اشک در پستی

چو در پستی بود باشد ز کامش دود بر بالا

گهی از دامن دریا رود بر گوشه ی گردون

گهی از گوشه‌ی گردون رود بر دامنِ دریا

گهی از گوشه‌ی کیوان به دریا برزند کلّه

گهی از گوشه ی دریا به کیوان برزند کالا

فلک کردار برخیزد کران بر اختر روشن

صدف کردار برجوشد میان پر لؤلؤ لالا

ز موجِ آسمان پهنا به چرخِ چنبری پیکر

ز چرخ چنبری پیکر به موج آسمان پهنا

به جای قطره‌ی باران هوا او را دهد لؤلؤ

به عرض لؤلؤ مکنون زمین او را دهد مینا

هوا از چهر او گردد به سان دیده ی شاهین

زمین از رنگ او گردد به سان سینه‌ی ببغا۲

سپاهش را برانگیزد به دریا بر زند غارت

مصاف‌اش را بپیوندد به گردون بر کند غوغا

از آن غارت ببخشاید هوا را افسر لؤلؤ

وزین غوغا بپوشاند زمین را صدره‌ی دیبا

معنبر گردد از چهرش به عنبر پیکر گردون

منور گردد از چشمش به لؤلؤ جامه‌ی صحرا

همی گرید از او گردون به سان دیده ی وامق

همی خندد از او  صحرا به سانِ چهره‌ی عذرا

گهی گوهر برافشاند چو دست شاه در محفل

گهی آتش برافشاند چو تیغ شاه در هیجا۳

تو گویی خدمتی سازد همی بر رسم نوروزی

ز شکل لاله‌ی نعمان ز نقش دیبه‌ی صنعا

 

1.  بان : بیدمشک

2.  ببغا:  طوطی

3.  هیجا: کارزار

         
       

بالای صفحه