_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۰۶ ـ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳ 

  No. 706 - Friday 10 October 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

رضا براهنی

خواب ِ موزه

 

 

در ابتدا یک بوسه‌ی نحیف و بفهمی نفهمی آمد     گفتم کنار می‌کشم

وقتی کنار کشیدم

می‌میرم گفتم        گفتم اگر نگاه کنم     می‌میرم

از خاطر خودم رفتم کجا ؟

رفتم تا مبهوتِ آن نَم نَمَکِ چشم‌های تَرَش باشم

که رنگ‌ها را از تبریز روی بهشت‌های  بوتیچلی و دانته در موزه می‌پاشید

و بعد خواب‌هایش را یک‌یک گفت     گفت؟

بچه، که بازی می‌کرد با خودش   انگار  غرق ِ عشق خودش    یا؟

و از پله‌ها پایین رفت    با آن پایین رفتن زن تبریزی که ناگهان شاهزاده یا فرشته درآید از خواب یا از آب

از خاطر خودم دوباره رفتم

و بعد در میان جماعاتِ تودرتو بوسیدمش هراسان   عین گنجی دوشیزه که بکارتِ خود را به ماه سپرده باشد

و راه افتاد    به‌سوی هر طرفم     بالا و پایینم     زیر و رویم

رجوع نکردم به چیزها و آدم‌های دیگر که از هیچ چیز یادی نداشتم

اصلا" نداشتم    همین ؟   چنان متمرکز بودم که هیچ نفهمیدم

و گفت: خوب بود؟    خوب؟     چی؟

چی؟   لب؟  دانته یا بوتیچلی؟    

با  این سراسر سه‌گانه  را فروییدن

پایان ِ برزخ بود   به حال رؤیت آن زن بودم که ایستاده بود و مرا می‌خواند

نفهمیدم    فقط گفتم نه!     و نه!     وَ

خوابم گرفت   ایستاده    لُخت     در برابر همه    یا ناپدید

و راه افتادم

 

این خواب‌ها به خوب و بد ربطی ندارند

این‌ها بقیه‌ی دنیا را تعبیر کرده‌اند

حتا اگر در کاروانسرای سر راه دیده باشیشان

و تا روز حشر بخواهی دوباره ببینی‌شان

  

 بهار١ ۰۰٢


کبوتر ارشدی

 

۱

ماه گرد نیست، زاویههایی دارد زیبا

 

چشم‌هایی شبیه یوز

پیشانی‌ی بلندی و اخمی

ماه صاف نیست

پوستی دارد تیره و چند لک

که دور آن می شود نشست به بحث های بی‌شمار

ماهی که آسمان را روشن می کند

که برایش بلند شده ام

ایستاده ام

تا سقف دلم را عقب بزنم

گرد نیست

صاف نیست

روشن نیست

شب را تاب آورده

که روی پرچین صدا     بسپرد به صبح

شبیه صورت تو

 

اکبر اکسیر

دو شعر

 

۱

سیمرغ پر کنده

 

گوزن ها که سوخت‌اند سینمای فردین را قسمت کردیم

چاقوی قیصر را  آب کشیدیم، از کرخه تا راین را گریستیم

گاو را در مهمانی مامان سر بریدیم

با لاک پشت ها پریدیم سفر قندهار رفتیم

سگ کشی کردیم گال گرفتیم، خانهیی روی آب ساختیم

برگ خرما گرفتیم ، خرس آوردیم

با این حال هنوز از گیشه صدای فردین می آید:

شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد!

۷ سپتامبر ۲۰۱۱

 

۲

خواجه

 

من هم زرنگ شده ام

از سادهگی مخاطب سوء استفاده می کنم

هر روز به شعرهایم آب می‌بندم

و کتاب پشت کتاب در می‌آورم

به نظر ملیحه

من از حافظ بالاترم

چرا که او

فقط یک کتاب دارد

آن هم به تصحیح صد نفر !

۱۷ مارچ ۲۰۱۴


  

کبوتر ارشدی

دو شعر

 

۲

نخست ما بودیم...

 

حوای نیمه کاره‌اند    زن‌های شعر تو

نه سیب می‌دهند     نه گناه

شاید زمین تو      می‌ترسد از خدا

یا ممکن است     زبانم لال

آدم نبوده‌ای تا به حال

۱۶ مرداد ۱۳۹۱









           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۰۶ ـ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳ 

  No. 706 - Friday 10 October 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




حکیم توس

حکیم ابوالقاسم حسن فردوسی‌ی توسی

(پایانهی سده‌ی چهارم تا آغازه‌ی سده‌ی پنجم قمری)

 

۱

در ستایش خرد

 

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست

وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود

و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان

ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیابد به من

 

۲

در آفرینش ماه

 

چراغ‌است مر تیره شب را بسیچ

به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر

ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریکتر

به خورشید تابنده نزدیکتر

بدینسان نهادش خداوند داد

بود تا بود هم بدین یک نهاد

 

۳

در آفرینش آفتاب

 

ز یاقوت سرخ‌ است چرخ کبود

نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ

بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهر دل‌فروز

کزو روشنایی گرفته‌ست روز

ز خاور برآید سوی باختر

نباشد ازین یک روش راست‌تر

ایا آن‌که تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی

 

 

۴

شبی در برت گر برآسودمی

سر فخر بر اسمان سودمی

قلم در کف تیر بشکستمی

کلاه از سرماه بر بودمی

جمال تو گر ز آن که من دارمی

به جای تو گر ز آن‌که من بودمی

به بی‌چاره‌گان رحمت آوردمی

به دل‌داده‌گان بر ببخشودمی




         
       

بالای صفحه