_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۷۰۴ ـ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳

  No. 704 - Friday 26 September 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

شور

 

من زاری‌ی سه تاری را شنیدم

از دورهای دور

در های و هوی باد

من زاری‌ی سه تاری را در باد

از کوچه‌های دور شنیدم که می‌گریست

سروی میان باغ

کنار جوی

در های و هوی سبز گیاهان پیشخوان‌ها

از ریشه‌ها جدا

 

من زاری‌ی سه تاری را از کوه

و های های مردی را از دشت

می‌شنیدم که می‌خواندند

مرد و سه تار مرد

گاهی خدا خدایی

از همدلی جدایی را می گرییدند

دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند

با

زاری‌ی سه تار

در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه

                                                   تراویدند

و گیاهان دشت‌ها روییدند

با شور سه تار

گل‌های سپید در سایه‌ی بید

                             رقصیدند

آنگاه خموش دیدم

در آفتاب نگاه

سروی مستی‌ست

بیدی سازی

و آن مست سیاه

تشنه‌ی نوری‌ست

و آن ساز خموش

چشمه‌ی آوازی

 



















فریبا صدیقیم

دو شعر

 

۱

آیا در خواب‌های‌ات خرگوشی هستم

که گوشه‌یی کز کرده و می‌لرزد؟

می‌دانی که هنوز

در خواب‌هایم صیادی هستی که آداب صید را جدی نگرفت؟

باورهای شازده کوچولو باطل بود

 

و من با همین ده انگشتم صورت‌های متکاثر روباهی را می‌شمردم

که دمش را در بهترین آرایشگاه تزیین کرده بود

بعضی چشم‌های‌اش چپ بودند

و آدرس را عوضی می‌دادند

وقتی که ماه زمین را بلعید

من به خوابی پا گذاشتم

که گوشه‌های پنهان شدن‌اش را

                           موش‌ها جویده بودند

 

 

۲ 

آدرس خانه‌ات را گم می‌کنم

و از راننده‌ی نابینایی سراغ تو را می‌گیرم

تو خودت را به آن راه می‌زنی

یعنی که نمی‌دانی

من سر کدام چهار راه

سرگردان تو ایستاده ام

یعنی که نمی‌دانی

وقتی چراغ ها همه قرمزند

راه خانه‌ات گم‌تر می‌شود

حالا مه را از جلوی خانه‌ات کنار بزن

که ببینم توی راه چراغ می‌کاری

و چشم های راننده‌ی کور را به او پس می‌دهی

 


 

جهانگیر صداقت فر

در پساپشتِ حصار ِ سربی‌ی شب 

 

 

ابریی‌ خاطرم امشب سر ِ باران دارد

پشتِ طوفانی‌ی بغضم سیلی‌‌ست

که هر دم سر ِ طغیان دارد . . . . .

 

چه کسی‌ چتر گشود ؟

این نوا-نغمه در آهنگِ نوازش

                                  نوت ِ آوای که بود ؟

 

های !

دلم امشب چو سراپرده‌ی تاریک جهان تنگ است

طپش ِ نبض ِ حیات

در ر گ آوند ِ تنم سخت بد آهنگ است . . . . .

چه کسی‌ آه کشید ؟

چه کسی‌ در قفس ِ سینه چو من شیون ِ طوفان دارد؟

 

 

آها، اه،

ابری‌ام امشب و آبستن ِ درد

دل ِ تنگم هوس ِ بارش ِ رگبار بهاران دارد . . . . .

 

 *  *  *

 

پشتِ این سربی‌ی دیوار آیا

انتظاری هست ؟

پشتِ این برفی‌‌ی بی‌‌فردا

هرم دستان نوازشگر ِ یاری هست ؟

 

 

ابری‌ام امشب و آبستن ِ زخمی کهنه . . . . .

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۷۰۴ ـ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳

  No. 704 - Friday 26 September 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



رودکی

ابوعبدالله جعفر رودکی‌ی سمرقندی

  [ سدهی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

۱

مادر می را بکرد باید قربان  

بچه‌ی او را گرفت و کرد به زندان 

بچه‌ی او را از او گرفت ندانی  

تاش نکویی نخست و زو نکشی جان 

جز که نباشد حلال دور بکردن 

 بچه‌ی کوچک ز شیر مادر و پستان 

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی  

از سر اردی‌بهشت تا بُن آبان 

آن گه شاید ز روی دین و ره داد  

بچه به زندان تنگ و مادر قربان 

چون بسپاری به حبس بچه‌ی او را 

 هفت شباروز خیره مانَد و حیران 

باز چو آید به هوش و حال ببیند   

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان 

گاه زبَر زیر گردد از غم و، گه باز  

زیر و زبر، هم چنان ز اندُه جوشان 

زر بر آتش کجا بخواهی پالود  

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان 

باز به کردار اشتری که بود مست  

کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان 

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد  

تا بشود تیره‌گی‌اش و گردد رخشان 

آخِر کـ آرام گیرد و نچَخَد تیز  

درش کند استوار مرد نگهبان 

چون بنشیند تمام و صافی گردد  

گونه‌ی یاقوت سرخ گیرد و مرجان 

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی  

چند ازو لعل چون نگین بدخشان 

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ  

بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان 

هم به خم اندر همی گدازد چونین  

تا به گه نوبهار و نیمه‌ی نیسان 

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی  

چشمه‌ی خورشید را ببینی تابان 

ور به بلور اندرون ببینی گویی:  

گوهر سرخ‌است به کف موسی‌ی عمران 

زُفت شود رادمرد و سست ـ دلاور  

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان 

و آن ک به شادی یکی قدح بخورد زوی  

رنج نبیند ازان فراز و نه احزان 

اندُه ده ساله را به طنجه رماند  

شادی نو را زری بیارد و عمان

  بامی‌ی چونین که سال‌خورده بود چند 

 جامه بکرده فراز پنجه‌ی خلقان

 

۲

بیار آن می که پنداری روان یاقوت ناب‌ استی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتاب ‌استی 

بیا کی گویی: اندر جام مانند گلاب ‌استی

به خوشی گویی: اندر دیده‌ی بی‌خواب خواب استی 

سحاب استی قدح گویی و می قطره‌ی سحاب استی

طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجاب استی 

اگر می نیستی، یک‌سر همه دل ها خراب استی

اگر در کالبد جان را ندید استی، شراب استی 

اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقاب استی

از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صواب استی 

 

۳

ای آن که غمگنی و سزاواری

و اندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا برم نام‌اش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگ‌مردی و سالاری

 

۴

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پای‌ام پرنیان آید همی 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی 

ای بخارا، شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی 

 

۵

بر رخ‌اش زلف عاشق ‌است چو من

لاجرم هم‌چو مَنَ‌اش نیست قرار

من و زلفین او نگونسار ایم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

هم‌چو چشمم توان‌گرست لبم

آن به لعل، این به لؤلؤِ شه‌وار

تا به خاک اندرات نگرداند

خاک و ماک از تو بر ندارد کار

رک، که با اندشار بنمایی

دل تو خوش کند به خوش گفتار

باد یک چند بر تو پیماید

اندر آتش روا شود بازار

لعل می را ز درج خم پرکش

در کدو نیمه کن، به پیش من آر

زن و دختر˙ش گشته مویه کنان

رخ کرده به ناخنان شد کار

         
       

بالای صفحه