_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۹۹ ـ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳

  No. 699 - Friday 22 August 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   
      چند روز پیش شاعر بزرگ ایران زمین رخت از کره ی خاک برکشید و ما را غمگین گرد. امّا او همیشه در دل‌های هواخواهان شعرش زنده است.  
      
همراه با سرسلامتی دادن به دوستداران مهین‌بانوی غزل، صفحهی شعر این شماره را به شعرهای او آذین می بندیم.
 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سیمین بهبهانی

 [ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]

 

یکمتر و هفتادصدم

 

یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم

یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی

جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم

زشت است اگر سیرت من خود را در او می نگری

هیها‌که سنگم نزنی! آیینه ام می شکنم

از جای برخیزم اگر پرسایه ام بیدبنم

بر خاک بنشینم اگر فرش ظریفم چمنم

یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم

یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من

در خشکساران شما سبزم بلوط‌ ام کهن‌ام

ای جملهگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم : گورم به خاک وطنم

 

 

در حجمی از بی انتظاری

 

 

در حجمی از بی‌انتظاری        زنگ بلند و سوت کوتاه:

- سيمين تويی؟

آوای گرم‌اش

آمد به گوشم زان سوی راه.

يک شيشه می‌ی پر نشأه و گرم، غل غل کنان در سينه شاريد

راه از ميان انگار برخاست، بوسيدم‌اش گويی نياگاه.

 

 

- آری من‌ام. خاموش ماندم . . .

- خوبی، خوشی، قلب‌ات چطور است؟

(چيزی نگفتم راه دور است.)

- خوب‌ام، خوش‌ام، الحمدلله!

 

کودک شديم انگار هر دو ( شش سال من کوچک‌تر از او)

باز آن حياط و حوض و ماهی

باز آن قنات و وحشت و چاه

 

قايم نشو، پيدات کردم! بی‌خود ندو، می‌گيرمت‌ها!

افتادم و پايم خراشيد شد رنگ او از بيم چون کاه

زخم مرا با مهربانی بوسيد، يعنی:

خوب شد، خوب

بنشست و من با او نشستم بر پله‌ای نزديک درگاه ...

( آن دوستی نشکفته پژمرد، وان ميوه نارس چيده آمد

آن کودکی‌ها، حيف و صد حيف! وين دير سالی، آه و صد آه!)

 

 

- حرفی بزن! قطع است؟

ـ نه، نه!

من رفته بودم سال‌های دور

تا باغ‌های سبز پر گل تا سيب‌های سرخ دل‌خواه.

 

- حالا بگو قلب‌ات چطور است؟

- قلبم؟ نمی‌دانم، ولی پام

روزی خراشيده‌ست و يادش يک عمر با من مانده همراه ... 


در طول راه

 

 

ــ پیر ماه و سال هستم

 پیرِ یارِ بی وفا، نه

 عمر می رود به تلخی

 پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟

 

 

ــ  پیر می شوی ؟ چه بهتر!

 زود می رسی به مقصد

 غیر از این به ماحصل، هیچ ،

 بیش ازین به ماجرا ، نه .

 

 

ــ هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟

 مرگ ؟

پس تولدم چیست ؟

آمدیم تا بمیریم ؟!

                                این حماقت است ، یا نه ؟

 

 

ــ زاد و مرگ ما دو نقطه ست

 در دو سوی طول یک خطّ

هر چه هست ، طول خطّ است

ابتدا و انتها، نه.

در میان این دو نقطه

 می زنی قدم به اجبار

 در چنین عبور ناچار

 اختیار و اقتضا، نه .

 

 

ــ نه ،‌ قبول خاطرم نیست

 می توان شکست خطّ را

می توان مخالفت کرد

با همین کلام : با نه!

زاد ما به جبر اگر بود

 مرگ ما به اختیار است :

زهر ، برق رگ زدن ، دار . . .

هست در توان ما، نه؟

 

 

ــ نه ، به طول خطّ نظر کن:

 راه سنگلاخِ سختی ست

 صاف می شود ، ولیکن

جز به ضرب گام ها ، نه.

 گر به راه پا گذاری

 از تو بس نشانه ماند

 کاهلان و بی غمان را

 مرگ می برد تو را ، نه

گر ز راه بازمانی

هر که پرسد از نشانت

 عابرِ پس از تو گوید:

هیچ ، هیچ ، کو ؟ کجا ؟ نه!

 

مرداد ۱۳۸۱


           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۹۹ ـ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳

  No. 699 - Friday 22 August 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

به یاد مهین بانوی غزل

سیمین بهبهانی

[ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]  

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

۱

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دل یخ بسته‌ی ما را
من سردم و سردم ، تو شرر باش و بسوزان‏
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را
جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی‌‏ست‏
با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا
از دیده برآن‌ام همه را جز تو برانم‏
پاکیزه کنم پیش رُخ‌ات آینه‏ ها را
من برکه‏ی آرام و تو پوینده نسیمی‏
در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را
گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است‏
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را
می ‏خواهم‌ات آن قَدْر که اندازه ندانم‏
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را
از باده اگر مستی جاوید بخواهی‏
آن باده من‌ام، جام تنم بر تو گوارا .

آذر ۱۳۸۳

 

۲

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می‌میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدان‌گونه ، وفادار ... بمیرم ...

 

 

۳

شوریدهی آزرده دل ِ بی سر و پا من
در شهر شما عاشق انگشت نما من

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من

یک دم، نه به یاد من و رنجوریی  من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:
ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

 

 

 

۴

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی‌خواهم

با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی‌خواهم

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر

با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی‌خواهم

جز حق نمی‌توانم گفت، گر سر بریدنم باید

سر پیش می‌نهم وز مرگ پرهیختن نمی‌خواهم

ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی

گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم

این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم

هر روز فتنه‌یی در دهر انگیختن نمی‌خواهم

این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهل‌ات بس

این جمله گر تو می‌خواهی ای مرد من نمی‌خواهم

 

۵

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بستهی خویش
به تو راز درون خستهی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوش‌ات؟
نیاورد از خروشم در خروش‌ات؟

اگر جان‌ات ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابی‌ام را سهل انگاشت؟

کنار خانهی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینهی او
حریری اوفتد بر سینهی او

نسیمش مستی انگیز است و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم

خیال‌ات گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا... اما نه، خوبان خود پرست‌اند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصال‌ات
مرا تنها رها کن با خیال‌ات

         
       

بالای صفحه