_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۹۷ ـ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳

  No. 697 - Friday 8 August 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

احمدرضا احمدی

باران

 

برای: باران کوثری

 

باران

رمیده، رمیده

می‌بارد

 

 

چراغ را روشن نمی‌کردیم

شمع می‌خواستیم

جانانه از شمع

سلامت بودیم

صبر می‌خواستیم

تا تو از گریستن

فارغ شوی

تا من

به تو بگویم

از من در مقابل آفتاب

شفاعت کنی.

 

شب بی مهری بود

تو از گریستن فارغ شدی

شمع خاموش شد

در خانهی ما را ناگهان

کوبیدند.

مهتاب اندک بود

ما را نمی‌پوشاند

سر را به مهتاب نهادیم

گلهای مانده در اتاق

از سبزی به زردی می رفتند

پاییز در خانه ی ما کامل

                                شد.

 

 

 

شمع را روشن کردیم

پس از ایشان

باران

رمیده ، رمیده

می‌بارید.




 

سیاوش شعبانپور

شبیه ظهرهای دم کرده ی مرداد

 

به وزن انتظار و غزل بود

زنی که روی نبض حافظه راه می رفت

شبیه اتفاقهای مجازیی روزی هزار بار    نه

به رنگ لهجهی هاجر بود

به رنگ حادثه با کوتاه که دامن‌اش از خسیس نمی‌آمد

من با کلاه  و هی سرفه دود می کردم

و رو به مردمکم برف می وزید

 

****

 

 

 گفتم :   شما شبیه ظهرهای دم کرده‌ی مردادید

خندید و اردیبهشت پاشید روی میز چوبی‌ی کافه

 

 

****

 

 

وقتی که رفت نبودم

خیال بودن‌اش اما هنوز با دو لیوان تلخ روی میز بود

من پشت پنجره بودم

و سرفه مرا می‌کشید          باز

به بوی آشنای خیابان شلوغ بود

 

اسفند ۱۳۸۹ ـ تورنتو


 

منصوره اشرافی

سووال

 

 

چیزی

 که تراویده از خامشای هر دیوار

 و باریده

از ابرهای عاشق

و پیچیده

بر گیاه صحرایی

و افتاده

برخاک

و روییده

درذهن ملول ذرّه ذرّه‌اش

با خاطرات درد و خون

و شکفته با بهار،

زنده‌گی‌ست ؟

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۹۷ ـ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳

  No. 697 - Friday 8 August 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

کساییی مروزی

مجد الدین ابوالحسن( ابواسحاق) کسایی‌ی مروزی

[پایانه‌ی سده‌ی چهارم تا آغازه‌ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

۱

قامت چون سرو روان‌اش نگر

آخته ، آن موی میان‌اش نگر

زلف و رخ‌اش دیدی و اکنون بیا

آن لب شیرین و زبان‌‌اش نگر

کَشّی آن چشم سیاه‌اش ببین

خوشّی آن تنگ دهان‌اش نگر

بُرد به یک ضربه دل و جان من

آن نَدَب و داو گران‌اش نگر

 

۲

زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید

باد به گل بر بَزید گل به گل اندر غژید

یاسمن لعل پوش سوسن گوهر فروش

بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید

دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون

رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید

سرکش بربست رود باربدی زد سرود

وز می سوری درود سوی بنفشه رسید

 

۳

کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد

سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد

معقرب زلف مشکین‌اش معلق بر رخ روشن

چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد

گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی

گهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد

چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او دارد

چو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد

گهی از گل سلب سازد گهی از مه رقم دارد

گهی رسم صنم آرد گهی طبع سمن گیرد

خم زلف‌اش یکی دام است چون خورشید و مه گیرد

سر زلف‌اش یکی شست است کو سیمین ذَقَن گیرد

۴

بنفشه زار بپوشد روزگار به برف

درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف

که برف از ابر فرود آید ، ای عجب ، هر سال

از ابر من به چه معنی همی بر آید برف ؟

از این زمانهی جافی و گردش شب و روز

شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف

گذشت دور جوانی و ، عهد نامه‌ی او

سپید شد که نه خط‌اش سیاه ماند ، نه حرف

غلاف و طرف رخ‌ام مشک بود و غالیه بود

کنون شمامه‌ی کافور شد غلاف و طَرف

ایا کسایی ، کن از پای بند ژرف چنین

که بر طریق تو چاهی است سخت و محکم و ژرف


۵

به سیصد و چهل یک رسید نوبت سال

چهارشنبه و سه روز باقی از شوال

بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم

سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر

که بَرده گشته‌ی فرزندم و اسیر عیال

به کف چه دارم از این پنجَه شمرده تمام

شمارنامه‌ی با صدهزار گونه وبال

من این شمار آخر چهگونه فصل کنم

که ابتداش دروغ است و انتهاش مُحال

درم خریده‌ی آزم ، ستم رسیده‌ی حرص

نشانه‌ی حَدَثانم ، شکار ذلّ سووال

دریغ فر جوانی ، دریغ عمر لطیف

دریغ صورت نیکو ، دریغ حسن و جمال !

کجا شد آن همه خوبی ، کجا شد آن همه عشق ؟

کجا شد آن همه نیرو ، کجا شد آن همه حال ؟

سرم به گونه‌ی شیر است و دل به گونه‌ی قیر

رخ‌ام به گونه‌ی نیل است و تن به گونه‌ی نال

نهیب مرگ بلرزاندم همی شب و روز

چو کودکان بدآموز را نهیب دوال

گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود

شدیم و شد سخن ما فسانه‌ی اطفال

ایا کسایی ، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت

بکند بال تو را زخم پنجه و چنگال

تو گر به مال و اَمَل بیش از این نداری میل

جدا شو از امل و گوش ِ وقت ِ خویش بمال

 

۶

این هستی‌ی تو ، هستی‌ی هست دگر است

وین مستی‌ی تو ، مستی‌ی مست دگر است

رو ، سر به گریبان تفکر درکش

کـ این دست تو ، آستین دست دگر است

 

۷

گر در عمری شبی به ما پردازد

وین جان به لب رسیده را بنوازد

لب بر لب او نهشته ، ناگه خورشید

با تیغ کشیده بر سر ما تازد

 

۸

نارفته به شاهراه وصل‌ات گامی

نایافته از حسن و جمال‌ات کامی

ناگاه شنیدم از فلک پیغامی

کـ از زخم زوال نوش بادت جامی







         
       

بالای صفحه