_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۹۶ ـ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۳

  No. 696 - Friday 1 August 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

اسب ،‌ هواپيما ،‌ رودكي و من

 

 

اين همايون مرغ زيباي اساطيري

استخوان˙خواري كه اكنون آدميخوار است

طعمه‌هاي‌اش را كه ما بوديم يك يك از زمين برچيد

ناگهان برخاست

يونسي گشتم كه رفتم در دل ماهي

گم شدم در قعر درياي شگرف آسمان با او

يا سليماني شدم بر گرده ي آن ديو درگاهي

پركشيدم از كران تا بيكران با او

در دل آفاق آرام شبانگاهي

از شكاف ديده‌ي اين مرغ يا ماهي

آسمان تيره را در لابه لاي كهكشان روشن‌اش ديدم

آب بود آيا كه زير كاه پنهان بود

يا ميان ريگ‌ها ،‌ رودي پريشان بود ؟

رود گفتم ، رودكي آمد به ياد من

در شب تاريخ ( يا تاريك ) او را بر فراز توسن‌اش ديدم

كـ از دل جيحون گذر مي‌كرد و اين ابيات را مي‌خواند

آب جيحون با همه پهناش

خنگ ما را تا ميان آيد

ريگ آموي و درشتي‌هاش

زير پاي‌ام پرنيان آيد

خويش را با او

در ترازوي دقيق عدل سنجيدم

هر دو از سويي به ديگر سو، ‌روان بوديم

مركب او ،‌ يال سيمين داشت

مركب من ، بال پولادين

زير پاي مركب او ، آب جيحون بود

زير بال مركب من ،‌ آبيی گردون

زير پاي مركب او ، ريگ آموي و درشتي‌ها

زير بال مركب من ، رنگ درياها و كشتي ها

مركب او را كف امواج خشم آلود

تا ميان مي‌آمد و ، زود از ميان مي‌رفت

مركب من ،‌ در كف سيماب˙گونِ ابر

غوطه ها مي‌خورد و ،‌ بيرون مي‌شد و تا بيكران مي‌رفت

من نمي‌خواندم و ليكن رودكي مي‌خواند

آب جيحون با همه پهناش

خنگ ما را تا ميان آيد

ريگ آموي و درشتي هاش

زير پايم پرنيان آيد

رودكي مي رفت و اين ابيات را مي خواند

رودكي ده گام صد ساله

از من و از مركب من پيشتر مي راند

رودكي مي‌تاخت با اسب سپيد سيمگون يال‌اش

من به دنبال‌اش

هر دو ،‌ از خود بي خبر بوديم

ما دو مجنون همسفر بوديم

 

شهاب مقربین

پنجرهات نگاه کن ...!

 از پنجرهات نگاه کن

خیابان شلوغ

همهمهی مردم

سرسام ماشینها

همه  وهماند

فراموششان کن

ببین

کشتییی غولپیکر

بر آبهای مواج

بالا و پایین میشود

لنگر برمیدارد

سوت میکشد

 

مرغهایی جیغکشان میچرخ‌اند

بر فراز موجهایی

که شکل جزیره‌یی دور را با خود آوردهاند

نمیبینی؟

 

نمیبینی

مهی غلیظ تمامی‌ی اینها را در خود پوشاندهاست

مه را هم نمیبینی

که مثل قارچ روییدهاست در آن

خیابان شلوغ

همهمهی مردم

سرسام ماشینها

 

پنجرهات را ببند

   


 

حسنا صدقی

می‌آییم که برویم

 

می‌آییم که برویم

قرار نیست تا انتهای خط طلایی رنگ افق

جادهها با همسفران دیرین‌مان پیموده شوند.

روزی سلام میکنیم که شبی بگوییم خداحافظ

سپیده‌یی می‌آییم که غروب رخت سفر ببندیم.

نمی‌دانم از کجای نمی‌دانم آباد می‌آییم

که تا آن سوی ناکجا آباد توشه‌یی از آرامش نمی‌یابیم.

می آییم شکوفه می‌شکفد

می رویم تگرگ شاخه‌ها را عریان می‌کند.

می‌آییم موج لابه‌لای انگشتان‌مان می‌خروشد

می‌رویم مرداب نیزه‌زار را می‌پوشاند.

 

با این همه باز هم

می‌آییم که برویم

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۹۶ ـ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۳

  No. 696 - Friday 1 August 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم و پنجم قمری / دهم  و یازدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




حکیم توس

حکیم ابوالقاسم حسن فردوسی‌ی توسی

(سده‌ی چهارم قمری)

 

اندر آفرینش عالم  

باب سوم از مقدمه‌ی شاهنامه

 

از آغاز باید که دانی درست

سرِ مایهی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

بدان تا توانایی آرد پدید

سرِ مایه‌ی گوهران این چهار

برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک

میان آب و باد از بر تیره خاک

نخستین که آتش به جنبش دمید

ز گرمی‌ش پس خشکی آمد پدید

و ز آن پس ز آرام سردی نمود

ز سردی همان باز ترّی فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند

ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته

ز هرگونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو

شگفتی نماینده‌ی نو به ‌نو

ابر ده و دو هفت شد کدخدای

گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید

ببخشید دانا چنان چون سزید

فلکها یک اندر دگر بسته شد

بجنبید چون کار پیوسته شد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ

زمین شد به کردار روشن چراغ

ببالید کوه آبها بر دمید

سر رستنی سوی بالا کشید

زمین را بلندی نبُد جایگاه

یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره برو بر شگفتی نمود

به خاک اندرون روشنائی فزود

همی بر شد آتش فرود آمد آب

همی گشت گرد زمین آفتاب

گیا رست با چند گونه درخت

به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت

ببالد ندارد جز این نیرویی

نپوید چو پیوندهگان هر سویی

و ز آن پس چو جنبنده آمد پدید

همه رستنی زیر خویش آورید

خور و خواب و آرام جوید همی

وزان زندهگی کام جوید همی

نه گویا زبان و نه جویا خرد

ز خاک و ز خاشاک تن پرورد

نداند بد و نیک فرجام کار

نخواهد ازو بندهگی کردگار

چو دانا توانا بد و دادگر

از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر

چنین است فرجام کار جهان

نداند کسی آشکار و نهان


اسدی

ابونصر علی بن احمد اسدی‌ی توسی

[سده‌ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

۱

اندر ستایش آسمان

 

چو دریاست این گنبد نیلگون

زمین چون جزیره میان اندرون

شب و روز بر وی چو دو موج بار

یکی موج از و زرد و دیگر چو قار

چو بر روی میدان پیروزه رنگ

دو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ

یکی از بر خنگ زرین جناغ

یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ

یکی آخته تیغ زرین ز بر

یکی بر سر آورده سیمین سپر

جهان حمله گه کرده تا زنده تیز

گه اندر درنگ و گه اندر گریز

نماید گهی رومی از بیم پشت

گریزان و آن زرد خنجر به مشت

گهی آید آن زنگی‌ی تاخته

ز سیمین سپر نیمی انداخته

دو گونهست از اسپانشان گرد خشک

یکی همچو کافور و دیگر چو مشک

ز گرد دو رنگ اسپ ایشان به راه

سپیدست گه موی و گاهی سیاه

نه هرگز بودشان به هم ساختن

نه آسایش آرند از تاختن

کسی را که سازند با جان گزند

بکوبندش از زیر پای نوند

تکاور تکان‌اند هر دو چو باد

سواران چه بر غم از ایشان چه شاد

 

۲

عروسی‌ست می، شادی آیین او

که شاید خرد داد کابین او

ز دل بر کشد می تف درد و تاب

چنان چون بخار از زمین آفتاب

گهر چهره شد، آینه شد نبید

که آید در او خوب و زشت‌اش پدید

دل تیره را روشنایی می است

که را کوفت غم، مومیایی می است

بدل می‌کند بد دلان را دلیر

پدید آرد از روبهان کار شیر

به‌رادی کشد زفت و بد مرد را

کند سرخ لاله رخ زرد را

به خاموش، چیره زبانی دهد

به فرتوت، زور جوانی دهد

خورش را گواراش، می افزون کند

زتن، مانده‌گی‌ها به بیرون کند






         
       

بالای صفحه