_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۹۵ ـ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳

  No. 695 - Friday 25 July 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

سايبان آرامش ما ، ماييم

 

 

 در هواي دو گانهگي ، تازهگي‌ی چهره‌ها پژمرد.

بياييد از سايه - روشن برويم.

بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.

و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.

برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه‌ی جادو سر كشيم.

شب بوي ترانه ببوييم، چهره‌ی خود گم كنيم.

از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.

خود روي دل‌˙هره پرپر كنيم.

نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.

نشتابيم ، نه به سوي‌ی روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.

عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.

دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.

مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز مادر را نشكنيم.

برخيزيم ، و دعا كنيم:

لب ما شيار عطر خاموشي باد!

نزديك ما شب بيدردي است ، دوري كنيم.

كنار ما ريشه‌ی بي شوري است، بر كنيم.

و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم.

آتش را بشويم، نيزار همهمه را خاكستر كنيم.

قطره را بشويم، دریا را در نوسان آييم.

و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم.

و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم.

و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم.

برخود خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.

ما وزش صخرهايم ، ما صخره‌ی وزندهايم.

ما شب گام‌ايم، ما گام شبانهايم.

پروازيم ، و چشم براه پرندهايم.

تراوش آب‌ايم، و در انتظار سبوايم.

در ميوه چيني‌ی بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدهگي پوسيد.

بياييد از شورهزار خوب و بد برويم.

چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.

و دو كران خود را هر لحظه بيافرين‌ايم، هر لحظه رها سازيم.

برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم.

 


 

سبا خویی

 

۱

 

شاید

 

سطرهایم پاییزی ست

امّا

بارانی نمی‌شود چشمان ام

سنگ می‌بارد از آسمان و از نگاه عشق

شرم دارد خدا از ناتوانی

شاید وقت آمدن خدای دیگری‌ست.

 


مودب میرعلایی

دیوار جلال سرفراز

 

 

تو آلمانی

من هلندی

حالا با چه زبانی  بگویم

اروپا که باشی

هیچوقت تنها نیستی

چه ابرهای خاکستری همیشه همراه تواند

و همین ابرها هستند که مرا وامی‌دارند

تا به دیوارت سری بزنم

به دنبال واژه‌هایی که زبان وطن  تو و من نیست

پیش‌تر ها فکر می‌کردم

ایستگاه و چمدان نشانه‌ی کوچاند

اما از وقتی طرح  و شعرهای تو را دیده‌ام

ماهی را نشانه‌ی بهتری می‌دانم

که خانه‌ی درست و حسابی ندارد

خون˙سرد است

قُوت و قوّت انسان است

و گاه سرگرمی‌اش

می‌گویند فقط ماهی مرده با جریان آب شنا می‌کند

و کدام جاندار است که به این راحتی تن دهد

تا  با نمک و ابازیر

تن‌اش را شرحه شرحه کنند

مگر تو هم نمک سود وطنی نیستی

که بکری‌ی جنگل ابر و اروس هفتصدساله را از تو گرفت

و در ازای‌اش این ابرهای تکه تکه‌ی خاکستری را همراه و همرازت کرد

تا فکر کنی آلمانی هستی

مثل من که هلندی ام

و هیچوقت هم به لطف همین ابرها تنها نیستیم


 

سبا خویی

  

۲

سپید میشوند دوباره

خیابانهای شهرم

باید شعری بنویسیم

روی سنگ˙فرش سپید

واژه‌ها هنوز بوی پاییز دارند

سردشان میشود در خیابان‌های برفی

باید شالی بپیچیم دور گردن عشق

نکند چله نیامده سرما بخورد

بالا پوشم را دور شانه‌ی تو می‌اندازم

همین جا کنار من بمان

آتشی خواهیم افروخت    شعری خواهیم خواند

قهوه‌یی خواهیم نوشید شیرین

تا یادمان برود این روزها چه‌قدر تلخ است

 

 

*  از سبا خویی به تازه گی دفتر شعری با عنوان "یارای ماندن" منتشر شده است. این شعرها از همین دفتر برگزیده شده‌اند.


 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۹۵ ـ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳

  No. 695 - Friday 25 July 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم قمری / دهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

ابوسعید

شیخ ابوسعیدفضل الله ابو الخیر مهنه‌یی

[پایانه‌ی سده‌ی چهارم  تا آغازه‌ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

۱

ای دل غم عشق از برای من و توست 

سر بر خط او نه که سزای من و توست

تو چاشنی درد ندانی ورنه 

یک‌دم غم دوست خون˙بهای من و توست

 

۲

ناکامی‌ام ای دوست ز خودکامی‌ی توست 

وین سوختهگی‌های من از خامی‌ی توست

مگذار که در عشق تو رسوا گردم 

رسوایی‌ی من باعث بدنامی‌ی توست

 

۳

گردون کمری ز عمر فرسوده‌ی ماست 

دریا اثری ز اشک آلوده‌ی ماست

دوزخ شرری ز رنج بی‌هوده‌ی ماست 

فردوس دمی ز وقت آسوده‌ی ماست

 

۴

دنیا بهمثل چو کوزه‌ی زرین است 

گه آب در او تلخ و گهی شیرین است

تو غره مشو که عمر من چندین است 

کـ این اسب عمل مدام زیر زین است

 

۵

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست 

جور تو از آن کش‌ام که روی تو نکوست

مردم گویند بهشت خواهی یا دوست 

ای بی‌خبران بهشت با دوست نکوست

 

 

۶

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست 

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همهگی دوست گرفت 

نامی‌ست ز من بر من و باقی همه اوست

 

۷

دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست 

هر لحظه هزار مغز سرگشته‌ی اوست

می‌دان که خدای دشمن‌اش می‌دارد 

گر دشمن حق نه‌ای چرا داری دوست

 

۸

ز آن می‌ خوردم که روح پیمانه‌ی اوست 

ز آن مست شدم که عقل دیوانه‌ی اوست

دودی به من آمد آتشی با من زد 

ز آن شمع که آفتاب پروانه‌ی اوست

 

فرخى ‌

ابوالحسن على فرخی‌ی سيستانى

[ پایانه‌ی سدهی چهارم، آغازه ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

۱

گفتم چو به گرد سمن‌ات سنبل کاری

دعوی ز دلم بگسلی ای ترک حصاری

دعوی‌ی تو ای ترک فزونتر شد تا تو

گرد سمن تازه همی سنبل کاری

دعوی تو زینگونه نبوده‌ست و نبوده‌ست

از عشق تو اندر دل من چندین زاری

امروز همه حال دگر گشت و بتر گشت

فردا نه عجب باشد اگر زین بتر آری

تا ترک سمن عارض بودی نه چنین بود

امروز چنین شد که بت مشک عذاری

با عارض ساده ز در دیدن بودی

با خط دمیده ز در بوس و کناری

تا من بزی‌ام چنگ ز تو باز ندارم

دانم که سه بوسه تو زمن باز نداری

جان و دل و دین را به کنار تو گذارم

تاتو به کنار خودم از مهر گذاری

من با توهمی از در یاری به در آیم

شاید که تو آیی ز درم از در یاری

ناز از تو سزد بر من مسکین که تو ایدون

با طرهی مشکین و خط غالیه باری

با طرهی مشکین همهگی فتنه‌ی چینی

با غالیه گون خط سیه شور تتاری

 

۲

ندهم دل به دست تو ندهم

گر به تو دل دهم ز تو نرهم

کوی تو جایگاه فتنه شده‌ست

بر سر کوی تو قدم ننهم

دوستان از فراق تو شکه‌اند۱

من همی از وصال تو شکه‌ام۲

گر من لابه ساز چرب سخن

چه بسی لابه ها به دل ندهم

سخت بسیار حیله باید کرد

تا ز دست تو سنگ‌دل بجهم

۳

سر زلف تو نه مشک است و به مشک ناب ماند

رخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند

همه شب ز غم نخسب‌ام که نخسبد آن‌چه عاشق

منام آن کسی که بیداری‌ی من به خواب ماند

ز فراق روی و موی تو ز دیده خون چکان‌ام

عجب است سخت خونی که به روشن آب ماند

سر زلف را متابان سر زلف را چه تابی

که در آن دو زلف نا تافتهگی به تاب ماند

تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوب‌ات

رخ عاشق تو ای دوست به ماهتاب ماند

 

۱. شکه : مخفف شِکوَه. شکایت ، ترس

۲. شکه: در شأن و شوکت

         
       

بالای صفحه