_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۹۴ ـ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳

  No. 694 - Friday 18 July 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

نصرت رحمانی

             [۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

سه شعر

 

تاول ۱

 

من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.

نه از وقاحت تیغ برهنه‌ی تهمت .

نه از شماتت نفرت.

که گاهواره‌ی من تلخ تلخ می نالید:

ـ بخواب فرزندم،

به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست .

 

بهانه در رگ من شیهه می کشید :

ـ نخواب .

زمان بیداری ست.

هنوز بیدارم

 

 

  

تاول ۲

 

نگاه کرد و گذشت

امید بی ثمران در ته نگاه‌اش بود.

غلاف شمشیرش ـ

                         پر از دنائت بود.

و جیب‌های بزرگ‌اش به تاولی می‌ماند.

چه گفت ؟!:

ـ هیچ .

و هیچ‌اش مرا پریشان کرد.

 

چهار جیب بزرگ ،

چهار تاول چرکین ،

بدوز بر کفن‌ات ،

تو نیز هیچ نگو !

به من نگاه مکن.

 

حریق باد مرا سوخت

                   سوخت

                      آبم کرد.

نگاه کن بگذر.

 

 

تاول ۵

 

 

 به مرگ کیست بگوید؛

که :

ـ زرد جامه‌ی ترس است ،

                            سرخ خلعتِ خون .

سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان.

 

به مرگ کیست بگوید:

ـ چهار تاول چرکین ،

بدوز بر کفن‌ات .

و شادباش و خوش بخرام ،

به گرد گورستان.

 

غریب نیست ،

اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست،

که قلب خونینی است .

 نه ، اعتماد نکن .

که اعتماد عبث . . . . .

 

 

سهراب رحیمی

دالان انتظار

 

در من چه مُرده است

که زمان را از یاد می‌بَرَم

و مکان در برابرم سیاه می شود.

 

باران که می ریزد

تکه های ام را له می کند

و در باد می پراکند.

 

آفتاب تا بیاید

پوست شرقی ام می‌‌‌پوسد

و می ریزد در دالان انتظاری

که عُمق تاریک‌اش صدا را می‌بلعذ

و مرا می بلعد

و غرق می کند‌

در قاب های خسته‌یی

که جوانی‌ام را خشکاند

و ریخت در راه

در انتظار آمدن کسی که هرگز نمی‌آید

 


 

ناهید عرجونی

چهارشنبه بود

 

حتاّ حباب های کوچک چایی هم

بی‌هوده نیستند

بی‌هوده نیست که سیگار می‌کشی

و لبخندهایت تلخ می‌شود

 

نمی‌شود برگشت

و رد پاییز را

از نیم˙کت های خیس

برداشت

 

نمی‌بینم‌ات

نه توی حلقه‌های خاکستری‌ی دود

نه انتهای قهوه‌یی‌ی فنجان

نه توی دایره‌یی که

قسمت‌ام نبود!

 

چهارشنبه بود

من نام تمام نیم˙کت‌ها را

چهارشنبه‌یی گذاشتم که نیامدی

چای سرد شد چهار شنبه بود

تلخ‌تر شدم چهارشنبه بود

حتّا چهارشنبه بود که ما

از کنار هم گذشتیم

و من از خانه دورتر شدم

از چارخانه‌ی پیراهن‌ات

 

هنوز فکر می کنم

می‌توانستم توی دایره‌ها چرخ بزنم

انگشتم را توی حلقه‌های دود فرو ببرم

با چهار شنبه و تو

عکس های یادگاری خوش˙حال بگیرم

 

هنوز فکر می‌کنم

توی چارخانه‌ی پیراهن‌ات

خوش˙بخت می شدم.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۹۴ ـ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳

  No. 694 - Friday 18 July 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم قمری / دهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

بوشکور

ابوشکور بلخی

[سده‌ی چهارم قمری / دهم میلادی]

 

۱

گاهی چو گوسفندان در غول ،جای من

گاهی چو غول گرد بیابان دوان دوان

تذرو تا همی ا ندر خرند خایه نهد

گوزن تا همی از شیر پُرکند پستان

بیار از آن‌چه به کردار دیده بود نخست

روان روشن بستد به قهر از او رزبان

از آنچه قطره‌ی  اوگر فرو چکد به دهن

ضریر۱ گوید چشم من است و مرده روان .

۲

به دشمن برت استواری مباد

که دشمن درختی‌ست تلخ از نهاد

درختی که تلخ‌اش بود گوهرا

اگر چرب و شیرین دهی مر ورا

همان میوه‌ی تلخ‌ات آرد پدید

از او چرب و شیرین نخواهی مزید.

ز دشمن گر ایدون که یابی شکر

گمان بر که زهر است هرگز مخور.

 

 

۳

خردمند داند که پاکی و شرم

درستی و رادّی و گفتار نرم .

بود خوی پاکان و خوی ملک

چه اندر زمین و چه اندر فلک .

 

 

۴

خردمند گوید خرد پادشاست

که بر خاص و بر عام فرمان رواست

خرد را تن آدمی لشکر است

همه شهوت و آرزو چاکر است

 

 

۵

چون رسن گر ز پس آمد همه رفتار مرا

به سَغَر۲ مانم کـ او باز پس اندازد تیر

برد چخماخ۳ من از جامه‌ی  من جامه نبرد

جامه از مشرعه۴ بردند هم از اول تیر

چهل و پنج در او سوزن و انگشتری‌یی

قلم و کارد به بر دست یکی شومِ حقیر.

 

1.        ضریر: نابینا

2.        سغر: خارپشت

3.        چخماخ: آتش زنه

4.        مشرعه: نیزه‌ی راست کرده شده به سوی کسی


ابن سینا

شیخ‌الرییس ابوعلی حسین مشهور به ابوعلی سینا

[پایانه‌ی سده‌ی چهارم تا آغازه‌ی پنجم ‌قمری / دهم و یازدهم میلادی]

 

۱

روزکی چند در جهان بودم 

بر سر خاک باد پیمودم

ساعتی لطف و لحظه‌‌یی در قهر 

جان پاکیزه را بیالودم

با خرد را به طبع کردم هجو 

بی خرد را به طمع بستودم

آتشی بر فروختم از دل 

وآب دیده ازو بپالودم

با هواهای حرص و شیطانی 

ساعتی شادمان نیاسودم

آخر الامر چون بر آمد کار 

رفتم و تخم کشته بدرودم

کس نداند که من کجا رفتم 

خود ندانم که من کجا بودم

 

۲

ماییم به عفو تو تولا کرده

وز طاعت معصیت تبرا کرده

آنجا که عنایت تو باشد، باشد

ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده

هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون

در مخزن روزگار گردد محزون

چون باز همین وضع شود وضع فلک

از پرده غیبش آورد حق بیرون

 

۳

دل گر چه دراين باديه بسيار شتافت

يك موى ندانست ولى موى شكافت

اندر دل من هزار خورشيد بتافت

آخر بهكمال ذره‌یى راه نيافت

 

۴

از قعر گل سياه تا اوج زحل

كردم همه مشكلات گيتى را حل

بيرون جستم ز قيد هر مكر و حيل

هر بند گشاده شد مگر بند اجل

 

اين رباعي (شماره‌ی ۴ ) از سخنان معروف منسوب به ابن سیناست و در رياض العارفين، مجمع‌الفصحا، صبح گلشن ومقدمه‌ی دانش‌نامه ثبت شده و آن‌را به عمر خيام نیز نسبت داده اند

 

         
       

بالای صفحه