_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۹۲ ـ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

  No. 692 - Friday 4 July 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

تماس با صفحه‌‌ی شعر


آرشیو



مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

ماجرا  کوتاه

تقدیم به دکتر مجید کوچکی

 

آري، آري، شكر مي‌گويم

گاه گرم‌ام مي‌كني، اي آتش هستي.

شكر گويان دوست مي‌دارم تو را، اي دوستي، اي مهر

دوست مي‌دارم تو را، اي باده، اي مستي

شكر مي‌گويم تو را، اي زندهگي، اي اوج.

اي گرامي‌تر، گران‌تر موج.

آه!

بگذريم . . .

مستي است و راستي، بشنو

راست مي گويم.

بشنو و بِنديش

من، چه پنهان از تو، در پنهان

گاهي انديشيده‌ام با خويش،

كـ اندرين تاريكژرف نيستي، و اقصاي ناداني،

چيست هستي؟ يا بگو هستن؟

چون ندانستن، نبودن را شناسم، ليك

چيست بودن؟ چيست دانستن؟

من ـ چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نيست ـ

گاه اين پرسيده‌ام از خويش:

مي‌توان دانست آيا، چيست دانستن؟

مي‌توان دانست بودن چيست؟

 

*

*

*

 

آه!  آه!  امّا

چي بگويم، چون نمي‌دانم؟

من نمي‌دانم كه هستي چيست، يا هستن؟

مستي است و راستي، بشنو

من نمي‌دانم كه دانستن؟

ليك مي‌دانم كه چون از باده‌یي مست‌ام،

جان‌ام از سيّاله‌یي حساس و جادويي،

مي‌شود سرشار، وآن‌گه ناگهان گويي،

با فسون، در پرده‌هاي هور قليايي،

كاينات آواز مي خواند كه:

آنك مست!   آنك مست!

و اوج گيرد موج‌هاي سحر و زيبايي .

و آيد از جوِّي اثيري پاسخ و پژواك:

اينك هست!   اينك هست!

 

 

مستي است و راستي، آري

راست مي گويم

باده هر باده‌ست، گو باشد

ـ مهر و كين، يا طيفي و انگور، يا هر شعله‌ی ديگر

همچنان كـ از هر خُم و ساغر ـ

من يقين دارم كه در مستي

مي تواند بود، اگر باشد

هستن و هستي

شعله هر شعله‌ست، گو باشد

من سخن از آتش آدم شدن در خويشتن گويم

گفت: بودن؟ يا نبودن؟ پرس و جو اين است

پيش از آن پرسيد بايستي كه: بودن چيست؟

من در اين معني سخن گويم.

و اوج مستي كسوتِ هستي‌ست من گويم.

گفت او از بودن، امّا من

از شدن گويم

باده هر باده‌ست، . . .

آه!

بس كنم ديگر

خالي‌ی هر لحظه را سرشار بايد كرد از هستي.

زنده بايد زيست در آنات ميرنده

با خلوص ناب‌تر مستي.

چيست جز اين؟

[نيست جز اين راه

زنده دارد زنده دل دم را.

هر كجا، هر گاه

اوج بخشد كيفيت كم را.

گفت و گو بس، ماجرا كوتاه،

ما اگر مست‌ايم.

بي‌گمان هست‌ايم.


شیدا محمدی

لالایی‌ی قجری

گهواره‌ی گرمی بودی
که تکان‌ام می‌دادی از شرق به غرب
و من لجوج‌تر از خواب
خودم را به بیداری می‌زدم
و تو چشم‌هایم را سفید می‌کردی
از انتظار کسی که هیچوقت نمی‌رسید.

گهواره‌ی گرمی بودی
که تکان‌ام می‌دادی از شمال به جنوب
سرگیجه می‌گرفتند کلمات در سرم
و نام‌ات که هی می‌پرید از شناسنامه‌ی من
لک می‌انداخت در دامن‌ام.

گهواره‌ی گرمی بودی
در چهار گوش حجم‌های ناآشنا
دور منقل و وافور زنان حرمسرا
که عکس مرا بی حجاب
کشان کشان می‌بردند برای فتحعلیشاه
تو شلیک می‌کردی سمت روسری‌ی سبز
که گره می‌خورد در باد
در سینه‌ی شاه
در شهریور همان سال
من سرگیجه می‌گرفتم در میدان اعدام
تو حلق آویز می شدی از بافته‌ی گیسوان ترکی
که تو را به زبان آذری صدا می زدند
:
"صباح". . ."صباح". . .


 

 

محمود معتقدی

فاصله های رنگین کمانی

 

براى آن كه از فرصتى دوباره مى آيد

بازمانده‌ی بارانى شبانه
تا تصويرهاى ايستاده در روياى سپيده دمان
دارم
بر آخرين پله هاى جهان
صداي‌ات مى زنم
از تو
تا دريچه‌هاى اين زمستان
حسى مدام
مرا به آوازهاى تو مى رساند
بى هيچ هراسى
در لحظه‌هاى تو مى‌خوانم
تا فاصله‌هاى رنگين كمانى
كه به آسمان چشمان تو
بازمى‌گردد
هنوز نگاه‌ات مى‌كنم
در چشم انداز شعرى عاشقانه
تا سه شنبه‌ی دست‌هاى تو
ديگر چيزى به فرصت ياران
نمانده است

۱۵ دى ۱۳۸۳

 









           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۹۲ ـ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

  No. 692 - Friday 4 July 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از سروده‌های شاعران سده‌ی چهارم قمری / دهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

رودکی

ابوعبدالله جعفر رودکی‌ی سمرقندی

۱

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن هميـشه‌گی نه رواست
زيـر خاک اندرون‌ت بايد خفت
گر چه اکنون‌ت خواب بر ديباست
با کسان بودن‌ات چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست
يار تو زير خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببين، کنون پيداست
آن‌که زلفين و گيسوي‌ات پيراست
گرچه دينار يـا دَرم‌اش بهاست
چون تو را ديد زردگونه شده
سرد گردد دل‌اش؛ نه نابيناست

۲

با داده قناعت كن و با داد بزي

در بند تكلف مشو آزاد بزي

در به ز خودي نظر مكن غصه مخور

در كم ز خودي نظر كن و شاد بزي

 

۳

بر عشق توام نه صبر پيداست نه دل

بي‌روي توام نه عقل برجاست نه دل

اسرار خاطر اين غم كه مراست كوه قاف است نه غم

اين دل كه توراست سنگ خاراست نه دل

 

۴

اين جهان را نگر به چشم خرد

ني بدان چشم كـ اندرو نگري

همچو درياست و ز نكوكاري

كشتي‌یی ساز تا بدان گذري

 

۵

من موي خويش را نه از آن مي‌كنم سياه

تا باز نوجوان شوم و نو كنم گناه

چون جامه‌ها به وقت مصيبت سيه كنند

من موي از مصيبت پيري كنم سياه


شهید بلخی

ابوالحسن شهید جهودانکی بلخی 

 

۱

خُنُك اين آفتاب و زهره و ماه

كه نباشند جـاودانه تباه

همه بر يك نهادِ خويش‌ دَوَند

كه نگردند هرگز از يك راه

راست گويى ستاره‌گان مَلِك‌اند

چشمه‌ى آفتاب شاهنشاه

دوستان‌اند پيش‌ رو با روى

يك بهديگر همى كنند نگاه

بر فلك بر دو شخص‌ پيشه‌ورند

آن يكى دَرزى‌، آن دگر جُولاه

اين ندوزد مگر كلاهِ مُلوك

آن نبافد مگر پلاسِ سياه

 

خواجه عبداله انصاری

شیخ‌الاسلام ابواسماعیل عبدالله انصاری

 

ما را دلي‌ست گوهر درياي نيم‌شب

گوهر فشان محنت و غم‌هاي نيم‌شب

ما را دلي‌ست عاشق و حيران و مستمند

سلطان وش سحر، نه گداهاي نيم‌شب

جانا چه صبح بود كه عشق تو در رسيد

در گوش عقل گفت خبرهاي نيم‌ِشب

بس منتي بزرگ كه بر ذمت دل است

زان ساقي‌ی سحرگه و سقّاي نيم‌‌شب

گو خواجه صبحدم به تماشاي گل برو

ما را بس است ذوق تماشاي نيم‌شب

روحانيان سدره به پاي تو سر نهند

چون سر نهاد نقش تو بر پاي نيم‌شب

هر قطره‌یی ز اشك تو در وقت صبحدم

بهتر هزار بار ز درهاي نيم‌شب

خوش دولتي كه سير تو باشد به سوي عرش

هر شب روان ز مسجد اقصاي نيم‌شب

يك صبحدم چو صبح برآور دمي ز دل

تا وا شود ز بهر تو درهاي نيم‌شب

درويش را ز دنییي‌ فاني نصيب چيست

ابريق و روي‌مال و مصلاي نيم‌شب

ما را همين بس است تفاخر كه هر شبي

در مي‌كشيم جام غم افراي نيم‌شب

ما ملك نيمروز به يك جو نمي‌خريم

تا وام ماست ناله‌ی نجواي نيم‌شب

مطرب بنال ور نه بشورند عاشقان

در شورش سحرگه و سوداي نيم‌شب

انصاريا دريغ كه هر كس نمي‌شود

واقف به سر صبح و معماي نيم‌شب


 

 

شهید بلخی

ابوالحسن شهید جهودانکی بلخی 

 

 

۲

اگر غم را چو آتش، دود بودی

جهان، تاریک بودی، جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی، شادمانه

 

۳

دانشا! چون دریغ‌ام آیی از آنک

بی‌بهایی، و لیکن از تو بهاست

بی تو از خواسته مبادم و گنج

همچنین زار وار با تو رواست

با ادب را ادب سپاه بس است

بی ادب را با هزار کس تنهاست







         
       

بالای صفحه