_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۹۱ ـ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳

  No. 691 - Friday 27 Jun 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



نیما یوشیج

(علی اسفندیاری)

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

دو شعر

 

۱

باد می‌گردد

 

باد می‌گردد و در باز و چراغ است خموش

خانه‌ها یک سره خالی شده در دهکده‌اند.

بیمناک است به ره بار به دوشی که به پل

راه خود می سپرد.

پای تا سر شکمان تا شبشان

                        شاد و آسان گذرد.

 

بگسلیده‌ست در اندوده‌ی دود

پایه دیواری

از هر آن چیز که بگسیخته است

نالش مجروحی

یا جزع‌های تن بیماری است

و آن‌که بر پل گذرش بود به ره مشکل ها

هر زمان می نگرد

پای تا سر شکمان تا شبشان

                        شاد و آسان گذرد

پای تا سر شکمان تا شبشان

شاد و آسان گذرد

باد می‌گردد و در باز و چراغ است خموش

خانه ها یک سره خالی شده در دهکده‌اند.

رهسپاری که به پل داشت گذر می ایستد

زنی از چشم سرشک

مردی از روی جبین خون جبین می سترد.

۱۳۲۸

 

۲

مرغ ِ شباويز

 

به شب آويخته مرغ ِ شباويز

مدامش کار ِ رنج‌افزاست، چرخيدن .

اگر بی‌سود می‌چرخد

وگر از دستکار ِ شب، درين تاريکجا ، مطرود می‌چرخد ...

 

 

به چشمش ، هر چه می‌چرخد ، - چو او بر جای

زمين، با جايگاه‌اش تنگ

و شب، سنگين و خونالود، برده از نگاه‌اش رنگ،

و جاده‌های خاموش ايستاده

که پاهای زنان و کودکان با آن گريزان‌اند ؛

چو فانوس ِ نفس مرده ،

که در او روشنايی از قفای دود می‌چرخد .

ولی در باغ می‌گويند :

به شب آويخته مرغ ِ شباويز

به پا ، ز آويخته ماندن ، بر اين بام ِ کبود اندود می‌چرخد .

 

۱۳۲۹ 

 












هوشنگ بادیه‌نشین

(یگانیان)

[ ۱۳۵۸ ـ ۱۳۱۴ خورشیدی /  ۱۹۷۹ ـ ۱۹۳۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

شب بارانی

 

پنجره‌ی نیمه باز

کوچه‌ی خاکی‌ی خلوت و شبِ شنبه

 

از تو کتاب ِ سپید پنجره خالی‌ست

یاد تو امشب

موسیقی‌ی سبز و عطر ِ کوچه و باران

 

عابر مشکوک . . .

باد شبانه به شیروانی‌ی کهنه

توطئه‌ها در سکوت

 

سروان، همسایه‌ی قدیم محله

(بادا یادش)

گفت صف تیرهای کوچه‌های ما را

ــ جوخه ی آتش!

 

باران ویرانه‌ها و آلونک‌ها

کودک و سنگ و سگ و شتاب و گریزی

با سگ پا، با پوستین زرد طلایی

در خم کوچه پلیس تا که صدایی

 

پنجره‌ی نیمه باز...

 

۲

بانوی دریا،به روی بالش قو آرمیده

بر در استاده کنیز،ساحلش در پاسداری

پرده ها افتاده،درها بسته،روزن ها گرفته

بارگاه آب را آویخته،مه چلچراغی

باد مهمان شب بخیری گفته و آهسته رفته.

 


 

 

شعری از

فاطمه ابطحی

 

 

آن بوم پیرِ چشم پیروزه

باز از بلندی قله‌های برف می‌پاید

باران خسته را

بر خاک حزن،

می‌خندد

بر عاشقان پرواز شبانه

که شاخههای وهم، سینههاشان را

درید و خشک ماند.


می‌مانم

همیشه بر بلندی‌ی صخره

با قلب مفرغی

می‌خوانم.


ای وای، سرود من

گم شد میان همهمه‌ی باران.


او چشم‌های‌اش را، می‌دانم،

از مرکز زمین کندهست.

او بال‌های مومی‌اش را باور نمی‌کند.

بر قله‌های برف نشسته

خورشید دور را به‌خنده می‌نگرد.

  

اسفند ۱۳۵۸

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۹۱ ـ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳

  No. 691 - Friday 27 Jun 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

این هفته صحبتِ گل را با سروده‌هایی از  شاعرانِ معاصرافغان آذین بسته‌ایم

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

محمد آصف رحمانی

صبح پشتِ در فرداست، اگر بگذارند

خشك‌سالي به سر آمد، نفس تازه خوش است
وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند
همزباني گره از مشكل ما نگشايد
همدلي حل معماست، اگر بگذارند
تا به كي داغ سكوت لب مردم باقي‌ست؟
فصل جوشيدن غوغاست، اگر بگذارند
خسته‌ام، خسته، از اوضاع ملال‌آور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بي تكلف به شما شعر سرودم، مردم
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
مي‌كشم ديده به خاك قدم همت‌شان
اهل قدرت، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است
ما نگفتيم، هويداست اگر بگذارند
عشق آزاده‌ی من! باز نما پنجره را
ديدن روي تو زيباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخي كه تحمل كرديم
جاده‌ی گم‌شده پيداست اگر بگذارند
چهره بگشاي تو اي شاهد آزادي و عشق!
ديده مشتاق تماشاست، اگر بگذارند
زاده‌ی شهر سيه موي و جلالي هستيم
عاشقي باب دل ماست اگر بگذارند


 

غلام حيدر يگانه

غریبانه

پشت آن كوه و كمرها سحر و شبنم هست؟

لانه ي چلچله و كبك و كبوتر هم هست ؟

دامن پشته‌ي سرخ و بغل لاخ زرد

خيمه هاي سيه و سوخته و بي‌غم هست ؟

رسته‌ی بيـد و نخاب هوس و پونه ي مهر

تكه‌یي از دل فردوس در اين عالم هست ؟

لب لب كشت، دو، سه بره و يك سگ، دو گاو

جمله هستند؟ و كسي گفت كه طفلي كم هست ؟

خـانه‌ی هفتمي و هشتمي از سوي باغ

پاكي‌ی يوسـف، معصوميت مريم هست؟

ديمه ي پيتو و پاليز نسر مي بالد ؟

چشم و پستان علفزار و قضا را نم هست ؟

در سواري اثري هست ز پيرار و پار

شيهه‌‌یي تا كهر پير عمو رستم هست ؟

مي رسد هيچ سري تا فلك و پا تا خاك

اول خلقـت و آزاده‌گي آدم هست ؟

آسمـان ستم و كبر حوادث تا حال

در قدمگاه صبوري و قناعت خم هست ؟

 

صوفيه ـ ۲۰۰۴

 






 

 

نجیب دهزاد

روايت سرخ!

 

پرستو غمزده رفت و کسی بهار نگفت

سرود تلخ سپيدار اين ديار نگفت

شنيد مردم شهر وفا نام تبر

پرنده ها بگريست و کسی چنار نگفت

چقدر قبر شهيدان اين وطن بينی

قسم به نام خدا که کسی مزار نگفت

زيادگار محبت يکی نشانه نماند

شبی که زنده سحر شد کسی نگار نگفت

شکست شيشه‌ی ملک اميد کودک شـوخ

درون خانه شرر شد کسی قرار نگفـت

چه لحظه ها که زمان با هجوم تند و شتاب

به سمت زنده گی آمد کسی فرار نگفت

درون کاخ، سخن از شراب انگور بود

کسی روايت سرخ دل انار نگفت

چه شد که ماتم  آثار اين ديار نديد

ايا ز جام چه پرسی که از منار نگفت

به هرچه مست و ملنگی که گوش گرديدم

کلام نغز غزل های يک خمار نگفت

به بام خان‌ی ما آتشی زبانه کشيد

چه جای سوز و تسليت، کسی مهار نگفت

اگر خيال به جانان سپـرد دهزادش

گهی که شعر اسارت، دمی شعارنگفت


 

مریم محمود

غزل آمدن و رفتن تو

 

دی‌شب خیال‌ات از در و دیوار خانه ریخت

تنویر صبح بود که در من شبانه ریخت

کنگینه‌ی سکوت مرا یادِ تو شکست

انگور شعر من ز میان‌اش به خانه ریخت

دیوار دفترم که تهی بود منتظر

صد نسترن سروده‌ی رنگین به شانه ریخت

چشمانِ من چو خواند به چشمت حدیث کوچ

آب از قفای‌ات از لب در جاودانه ریخت

گفتم که شعر، راه تو را گل فشان کند

نزدت رسید؟ خواند؟ گلی ریخت؟ یا نه ریخت؟


 

ساجده میلاد

شط نور

به شعر های بلند کتاب می‌مانی
به عاشقانه ترین انتخاب می‌مانی
و چشم های تو مفهوم هر چه خوش‌بختی
به روزهای پر از آفتاب می‌مانی
به شام‌های دل انگیز پر ستاره و نور
به صبحگاه قشنگ شباب می‌مانی
به قصه های قشنگی که مادرم می‌گفت
به راحتی‌ی هجاهای خواب می مانی
چو می‌رسی تو ز انبوه درد وا می‌شم
به کوچ واهمه و اضطراب می مانی
چو برگ‌های خزان بی‌تو مرده ام میلاد
به شور و شعف بهاران و آب می مانی

         
       

بالای صفحه