_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شمارهی ۶۹۰ ـ جمعه ۳۰خرداد ۱۳۹۳

  No. 690 - Friday 20 Jun 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



صمصام کشفی

هوای نگاه تو

 

امشب نیز

همچو همیشه

آروزی من این است

که پیش از این که بیداری کند مرا هشیار،

نگاهم کنی

که جانِ من هوای  به تن کردنِ نگاهِ  تو را دارد

همان که بیداری‌ی مرا به خواب،

و از خواب می برد تا  به قاف

و می‌شکند وزن مرا و می‌کند زمین گیرم،

درست ،

میان لانه‌ی سیمرغ

و همنشین کودکی‌ی زال زَرَم می کند

و زال

با خنده‌هاش به من

حسادت سیمرغ را می‌آورد به متن‌های اساطیری

و خنده می‌آورد بر لبان فردوسی

و پر می زند درون دوات  و می‌نویسد  که :

نشاید که سیمرغ باشد حسود          فعولن فعولن فعولن فعول‌

 

و  سیمرغ که چشمهی  عتاب حکیم را نوشیده

روی خوش نمی‌دهد به من نشان

و پرهای‌اش را می‌شمارد

 

زال  امّا که نمی‌داند

 رودابه پیش از او ،

گیسو برای من آویخته از سر دیوار

و جان من بوی نگاه رودابه را دارد،

خنده می زند به من.

 

 

ببین

این همان نگاه، نگاهی ست

که بر نمی‌دارد دست از سرم

به  رَنگ و زَنگ چشم غزال

همان که از  نفس می‌کند مرا تهی

و تلواسه می‌دهدم در خواب

همان، که من از تو می‌کنم طلب

 

هی . . .  ها . . . .

دوباره ، خواب رو به پایان است

عجب هوا سرد است

و اگر نبینی‌ام

می شکنند دندان‌هام

. . . . . . . . . . . . . . . .

۱۶ نوامبر ۲۰۱۲

 






رسول یونان

دو شعر

 

۱

در ایستگاه

 

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد

ستاره از رویاهای‌ام دزدید

هر که آمد

سفیدی از کبوتران‌ام چید

هر که آمد

لبخند از لب‌های‌ام برید

منتظر کسی نیستم

از سر خستهگی در این ایستگاه نشسته‌ام!

 

۶ بهمن ۱۳۹۲ 

۲

قایق

 

از خودش دور افتاد تنها شد

مثل مردی که

از ده به شهر آمده باشد

 

ببین

چقدر راحت می‌شکند در توفان

درختی که به قایق بدل شده است.

 

۱۶ فروردین ۱۳۹۳ 


 

کبرا امین سعیدی (م. شهرزاد)

زنانه‌ها (۸)

 

 

صدایمان بر اوج‌ها

طنینِ پاکِ باران را

                   می‌گوید

از تو پر می‌شوم

در تو آب می‌شوم

رود می‌شوم

در برف

گرم می‌بارم

هزاران ستاره

در باران

جوانه می‌زنند

زمین

بارور از

گندم می‌شود

هفتاد دختر باکره می‌میرند

سینه‌های‌ام سیب‌های کال را

به سرخ شدن

            وا می‌دارند

محکوم می‌شوم

انگور می‌شوم

گس می‌شوم

هفتاد ملک مقرب ما را

محکوم می‌دانند

وقتی

تو می‌شوم

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شمارهی ۶۹۰ ـ جمعه ۳۰خرداد ۱۳۹۳

  No. 690 - Friday 20 Jun 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

فروغى

ميرزا عباس فروغی‌ی بسطامى

 [۱۲۷۴  ــ ۱۲۱۳  قمری / ۱۸۵۸ ـ ۱۷۹۹ میلادی]

 

۱

ر سر راه تو افتاده سري نيست كه نيست

خون عشاق تو در ره‌گذري نيست كه نيست

غيرت عشق عيان خون مرا خواهد ريخت

كه نهان با تو كسي را نظري نيست كه نيست

من نه تنها ز سر زلف تو مجنون‌ام و بس

شور آن سلسله در هيچ سري نيست كه نيست

نه همين لاله به دل داغ تو دارد اي گل

داغ سوداي رخ‌ات بر جگري نيست كه نيست

اثر آه سحر در تو ندارد فرياد

ورنه آه سحري را اثري نيست كه نيست

سيل اشك ار بكند خانه مردم نه عجب

كـ از غم‌ات گريه‌كنان چشم تري نيست كه نيست

جز شب تيره‌ی ما را كه ز پي‌ی روزي نيست

پي‌ی هر شام سياهي سحري نيست كه نيست

چون خرامي، به قفا از ره رحمت بنگر

كز پي‌ات ديده حسرت نگري نيست كه نيست

بي‌خبر شو اگر از دوست خبر مي‌خواهي

زان كه در بي‌خبري ها خبري نيست كه نيست

ترك سر تا نكني پاي منه در ره عشق

كه درين وادي‌ی حيرت خطري نيست كه نيست

من مسكين نه همين خاك درش مي‌بوسم

خاك بوس در او تا ج وري نيست كه نيست

قابل بندهگي خواجه نگرديد افسوس

ورنه در طبع فروغي هنري نيست كه نيست

 

۲

میافشان جعد عنبر فام خود را

ببین دل‌های بی‌آرام خود را

سپردم جان و بوسیدم دهان‌ات

به هیچ آخر گرفتم کام خود را

به دشنامی توان آلوده کردن

لب شیرین درد آشام خود را

دلم در عهد آن زلف و بناگوش

مبارک دید صبح و شام خود را

در آغاز محبت کشته گشتم

بنازم بخت نیک انجام خود را

زبان از پند من ای خواجه بر بند

که بستم گوش استفهام خود را

ز سودای سر زلف رسای‌اش

بدل کردم به کفر اسلام خود را

من آن روزی که دل بستم به زلف‌اش

پریشان خواستم ایام خود را

به عشق از من مجو نام و نشانی

که گم کردم نشان و نام خود را

فروغی سوختم اما نکردم

ز سر بیرون خیال خام خود را





 

فايز دشتستانى

زایر محمدعلی فایز دشستانی

[سده‌ی سیزدهم قمری / نوزدهم میلادی]

 

۱

نخستين‏بار بايد ترك جان كرد

سپس آهنگِ روى گلرخان كرد

نبايد در طريق عشق،  فایز !

حذر از خنجر و تير و سنان كرد

 

۲

سحر از بس كه ناليدم زهجران

بر احوالم ترحم كرد جانان

خرامان مو پريشان سوي‌ام آمد

به  فایز بست از نو عهد و پيمان

 

۳

جفا از تو بتا! خون خوردن از من

ز تو جور و، تحمل كردن از من

تو را با گريه‌ی  فایز چه مطلب؟

دل از من، ديده از من، دامن از من

 

 

۴

نسيم! آهسته آهسته سحرگاه

روان شو سوى يار از راه و بي‌راه

بجنبان حلقه‌ی زنجير زلف‌اش

ز حال زار  فایز سازش آگاه

 

۵

قلم آور كه بنويسم كتابى

به پيش دلبر عالى جنابى

تو  فایز مى‏كشى فردا چه گويى

قيامت مى‏شود آخر حسابى


 

عباس صبوحی

شاطر عباس  متخلص به صبوحی

 [۱۳۱۵ ـ  ۱۲۷۵  خورشیدی / ۱۹۳۶ ـ ۱۸۹۶ میلادی]

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میافشان که فقیه

بخورد روزه‌ی خود را به گمان‌اش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه‌ی خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطه‌ی لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منع‌ام از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتم‌اش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کـ این سخن تو، نه به شرط ادب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی‌ست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کوی‌اش سبب است

         
       

بالای صفحه