_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شمارهی ۶۸۹ ـ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳

  No. 689- Friday 13 Jun 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



حافظ موسوی

میدان و

 

فواره‌ها

چراغ‌های رنگی

باغبان پیر

شیلنگ

و سبزه‌های به زردی گراییده،

در غروب بی‌طراوتِ پاییز

 

میدان واو

هیاهوی آدم‌ها

فریادهای مسافرکش‌ها

و بوق بوقِ ماشین‌ها

 

ماشینِ گشت

دختران پریشان حال

و چندین مرد جوان

در میانهی میدان

 

دوربین

صدا

(معرکه! معرکهس جونِ شما

ان جا سوزن نمی‌توان انداخت)

 

 

خوابیده‌اند روی چمن دختران خیس

و گیج و ویج ایستاده‌اند چند مرد جوان

 

یالا گورتونو گم کنین!

  مگه شلاق خوردن هم تماشا داره ؟!

 

میدان دوباره راه می افتد

سکوت

اسلوموشن . . . . .

 

شهریور ۱۳۸۰



 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

استتار

 

بپوشانم

اي غول

زمستان 

برگ

خاک

 

 

بپوشانم

تابستان من

خاک

اي مرگ

 

بپوشانم

مرگ

زمستان

برگ

بپوشانم

تابستان سبز

برگ

و باز هم

اي مرگ

 

( این آخرين سرودهی زنده‌یاد نازنین نظام شهیدی است)

 







 


سعید یوسف

قرار

 

به ‌شازده کوچولو و احمد شاملو

سالگرد است

درست

یک سال . . .

وان مواعید که کردی . . .

هیهات

رفته از یاد، چو یاد آنان

که تو را منتظرند.

 

 

تو چه می‌کردی؟

یا شاید باید پرسید

تو چه باید می‌کردی . . .

 

 

( آن دگرها رفتند

بی که چیزی از خاطر ببرند.)

 

 

گوسفندت در جعبه‌ست، و اسباب سفر آماده

پوزه بندت گیرم بند ندارد، گیرم

تسمه‌یی چیزی آن‌جا هم پیدا نکنی

امّا

فکرها در آن‌جا

انتخاب‌ات را آن‌جا خواهی کرد، بِجُنب.

دیر شد،‌ یا کم‌کم خواهد شد.

بند پوتین‌ات را محکم کن

چیزهای دیگر

همه آن‌جا محکم خواهد شد.

 

 

آن دگرها رفتند

و ببین، آن بالا

شهر پر وسوسه، از پنجره‌های روشن،

نگران است همه.

شهر شب، چشمک باز آمدهگان است همه.

 

 

بند پوتین‌ات را محکم کن

وقت محکم کردن

وقت محکم شدن است.

وقتِ از آن بالا

وقت از مهتابی

خم شدن است

و به‌ریش همه‌ی نومیدان خندیدن.

 

 

کرم‌های شبتاب

مشعل خود را بی‌هوده نیافروخته‌اند

و به‌ هر کنگره‌یی فاخته بی‌هوده نمی‌گوید: کوه.

 

 

 شب موعود رسید

روی شن در صحرا

در همان نقطه‌ی معهود، معمای تو حل خواهد شد.

شب موعود، همین امشب، بالای سرت

گل سرخی که تو را اهلی کرد

خواب سرپوش بلورین‌اش را می‌بیند

خواب ترا

آبپاشی در دست

در راه.

 

 

 

برگرد

گل سرخی که تو را اهلی کرد

آب می‌خواهد، از آن آب گوارا که کشیدی از چاه.

 

(در سالگرد آزادی از زندان)

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شمارهی ۶۸۹ ـ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳

  No. 689- Friday 13 Jun 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

عشقی

سید محمد رضا میرزاده‌ی عشقی

 [۱۳۰۳ ـ ۱۲۷۲ خورشیدی / ۱۹۲۴ ـ ۱۸۹۳ میلادی]

 

۱

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست

 تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق

 نیم رسوا عاشق، اندر فن خود استاد نیست

ای دل حال من و بلبل چه می‌پرسی برو

 ما دو تن شوریده را کاری بهجز فریاد نیست

به به از این مجلس ملی و آزادی فکر

 من چه بنویسم قلم در دست کس آزاد نیست

رای من این است کاندید از برای انتخاب

 اندر این دوره مناسب‌تر کس از شداد نیست

حرفهای تازه را فرعون هم ناگفته بود

 بل‌که از چنگیز هم تاریخ را دریاد نیست

ای‌خدا این مهد استبداد را ویران نما

 گرچه در سرتاسرش یک گوشه‌یی آباد نیست

گر که جمهوری‌ست این اوضاع بر گیر و به بند

 هیچ آزادی طلب بر ضد استبداد نیست

قلب عشقی بین که چون سرتاسر ایران زمین

 از جفای گلرخان یک گوشه اش آباد نیست

۱۳۴۰ قمری

 

 

۲

جهان را دایما این رسم و این آیین نمی‌ماند

اگر چندی چنین ماندهست، بیش از این نمی‌ماند

به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی

که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمی‌ماند

همان گونه که آن اوضاع دی روزی نماند امروز

به فردا نیز این اوضاع امروزین نمی‌ماند

ببین امروز مردم را، به خون یک دگر تشنه

که دیری نگذرد، کـ این عادت دیرین نمی‌ماند

بباید روزگار صافی و صلح و صفا روزی

به جان دوستان آن روز، دیگر کین نمی‌ماند

همانا خوی حیوانی‌ست این آیین خودخواهی!

اگر انسان شوند این خلق، این آیین نمی‌ماند

مگو یاسین بود، در گوش این خلق خر، آوازم

که گر آدم شوند، از اصل این یاسین نمی‌ماند

تو در این خلق عامی، عارفی گر زآن که اینان را

تمیزی شد حنای‌ات، نزد کس رنگین نمی‌ماند

استانبول ـ ایام مهاجرت


 

لاهوتی

ابوالقاسم لاهوتی‌ی کرمانشاهی

[۱۳۳۶ ـ ۱۲۶۴ خورشیدی / ۱۹۵۷ ـ ۱۸۸۵ میلادی]

 

۱

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می‌کرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می‌کرد

ز این خوبتر چه می‌شد گر هر نفس ، به جانان ،

یک جان تازه می‌شد عاشق نثار می‌کرد.

دل را ببین که نگریخت از حمله‌یی که آن چشم

بر شیر اگر که می‌برد ، بی‌شک فرار می‌کرد .

جان را به زلف جانان از دست من بهدر برد ،

دل‌بر اگر نمی‌شد این دل چه کار می‌کرد ؟

گر مرغ دل ز جانان دزدیدمی چه بودی .

تا شاهباز چشم‌اش از نو شکار می‌کرد .

شورای دولت عشق، فاتح اگر نمی‌شد ،

جمهوری دل‌ام را غم تار و مار می‌کرد .

دل‌بر اگر دل‌ام را می‌خواند بنده ، هر چند

آزادی است این‌ام ، دل افتخار می‌کرد.

باران دید‌ه‌ی من در فصل دوری‌ی او

صحرای سینه ام را چون لاله زار می‌کرد .

 

 

عارف

میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی

 [۱۳۱۲ - ۱۲۵۹ خورشیدی /  ۱۹۲۳ ـ ۱۸۸۰ میلادی]

 

 

۱

آورد بوی زلفِ توام باد، زنده باد!

ز آشفتهگی نمود زنده مرا شاد، زنده باد!

جست ار چه در وصالِ تو خسرو حیاتِ خویش

مُرد ار چه از فراقِ تو فرهاد، زنده باد!

هرگز نمیرد آن پدری کو تو پرورید

و آن مادری که چون تو پسر زاد، زنده باد!

دل‌خوش نی‌ام ز خضر که خورد آبِ زندهگی

آن کو به خضر آبِ بقا داد، زنده باد!

نابود باد ظلم چو ضحاّکِ مار دوش

تا بوده است کاوهی حدّاد زنده باد!

بر خاکِ عاشقانِ وطن گر کند عبور

عارف هر آن کسی که کند یاد، زنده باد!

 

 

۲

ترک حجاب بايدت، ای ماه! رو مگير!

در گوش وعظِ واعظِ بی آبرو مگير

بالا بزن به ساعدِ سيمين نقاب را

خود هر چه شد، به گردنم! آن را فرو مگير

آشفته کن ز طره‌ی آشفته کارِ زهد

يک موی حرفِ زاهدِ خودبين بر او مگير

چون شيخِ مغز خالی‌ی پر حرف و ياوه‌گوی

ايراد بی جهت سرِ هر گفت‌وگو مگير

کاخِ دلِ شکسته‌ی عارف مکان توست

هر جا مکان چو عارفِ بی جا و جو مگير


 

لاهوتی

ابوالقاسم لاهوتی‌ی کرمانشاهی

[۱۳۳۶ ـ ۱۲۶۴ خورشیدی / ۱۹۵۷ ـ ۱۸۸۵ میلادی]

 

۲

با دل‌ام دوش سر زلف تو بازی می‌کرد

خواجه با بنده‌ی خود بنده‌‌نوازی می‌کرد

گاه زنجیر و گهی مار و گهی گل می‌شد

مختصر، زلف کج‌ات شعبده‌بازی می‌کرد

موی‌ات انداخته دل را و به شوخی می‌زد

بازش از خود نظر مهر تو راضی می‌کرد

دل ز تاثیر نگاه تو به خال‌ات می‌جست

مست را بین به کجا دست‌درازی می‌کرد

خنده می‌کرد دل و، از خطر و محنت عشق

عقل چون پیر زنان فلسفه‌بازی می‌کرد

غصّه را راه نَبُد درحرمِ ما چون عشق

شعله افروخته بی‌گانه گُدازی می‌کرد

کاشکی دی‌شب ما صبح نمی‌شد هرگز،

با دل‌ام دوش سر زلف تو بازی می‌کرد.












 

         
       

بالای صفحه