_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۸۸  ـ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

  No. 688- Friday 6 Jun 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

سید علی صالحی

دو شعر

 

۱

کاری به کارِ شما ندارم

تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته

که روشن است.

 

من با خودم

به همین شکل ساده از چیزی که زندهگی‌ست

سخن می‌گویم.

 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

شما هم می‌شناسیدشان:

همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله

بعضی‌های نابَلَد ...!

بی‌خود و بی‌جهت

خیال می‌کنند

درگاهِ این خانه تا اَبَد

روی همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.

آیا خاموشی‌ی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

 

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

دردا . . . در این دیار

شکایتِ کدام درنده

به درنده‌ی دیگری باید؟

 

۲

وقتي انگور

 

وقتي انگور

از شنيدن كلمات من

شكر در شراب رسيده مي‌ريزد،

ديگر چرا معطل معنا بمانم.

دلم، دستم، قلمم، كلماتم،

همه

در اختيار خالص همان حضرت زني‌ست

كه خواب‌هاش هنوز

حيران‌تر از حلول هم آغوشي‌اند.

و مي‌آيد گاه

گاه مي آيد و در گوشم زمزمه مي‌كند

كه اوراد آب و اشاره به آدمي را بخوان،

اوراد آب و اشاره به آدمي...!

لطفاً باز آ ! ...  زن عجيب، باز آ ...!

ورق‌هاي واژه‌ها را

تنها براي تو بُر زده‌ام

انگور

آينه

رخت‌خواب.


مریم ملک ابراهیمی

دو شعر


۱

بچه آهوانِ نگاه‌ات

به‌ چمنزار دعوتم می‌کنند

بوی عطر رهایی در فضا پخش می‌شود.

انگار گنجشک‌ها با هم، یک‌صدا تو را می‌خوانند.

و کولیِ‌ی ذات‌ات

دردِ زیبای مرگ را در دشت می‌رقصد . . .


آهوَکان نگاه‌ات باستانی می‌شوند.

قایقی می‌گیرم و بر شط روز روان می‌شوم.

نارنجی‌ی شفق، مرگ را فراموش می‌کند.

۲۶ اسفند ۱۳۵۱


تیمور ترنج

[ ۱۳۸۲ ـ ۱۳۳۴ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۵میلادی]

دو شعر

 

۱

در ضیافت شب و بیداری

سرنهاده به‌دامان شب

از گریه‌های ستاره سرشارم

و بوی گیسوی‌ات

از باور سپیده می‌آید

تا در ضیافت شب و بیداری

پلک،

بر هراس‌های شبانه نبندم

 

 

در انتظار چشم‌های آفتابی‌ات

با سایه‌های پشت پنجره

سبز می‌شوم

و پژمرده می‌شوم

 

۲

در امتداد جاده‌های تاریک

 

 

با کدامین شب پیمان بسته‌ایم

که آفتاب

در نای خروسان متروک مانده است؟

سایه‌های غریب

مرثیه‌خوانان

از کوچه‌های نشسته به‌خون می‌گذرند،

و اسبان صبور

به‌انتظار دلاوری

در امتداد راه‌های گم‌شده

سُم بر تاول راه می‌سایند.

با این همه

بسیارها که قصد آفتاب کردند

امّا

از تنگنای میان دو پلک فراتر نرفتند.

 

 

 

در امتداد جاده‌های تاریک

مردانِ کور

آفتاب را

سرودی کرده‌اند.

 

 

 

مریم ملک ابراهیمی

 

 

۲

جیوه‌ی باستانی را

در کدام کوهستان

خوابگاه اژدهای پیر کرده‌اند؟

یا خود اژدهای جیوه‌یی را تندیسی . . .؟


امّا باد می‌آید

و در دست‌های من

چرخش ذرات فضا

استوانه‌ی باژگونه‌ی سراب می‌شود

خیال می‌کنم هفت کفش آهنین را

پاره کرده‌ام

و دیوِ سپید، گربه‌ی دست‌آموزی است

بر زانوانِ من.

آبان ۱۳۵۴







           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۸۸  ـ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

  No. 688- Friday 6 Jun 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

وصال شیرازی

میرزا محمّد شفیع وصال شیرازی

[ ۱۲۶۲ ـ ۱۱۹۷ قمری / ۱۸۴۶ ـ ۱۷۸۳ میلادی]

 

۱

خاک از بهار خلد برین باشد

 گیتی نگارخانه‌ی چین باشد

  بشکفت بس شکوفه ز هر  شاخی    

   گویی که آسمان، نه زمین باشد

 بر رست بس که سبزه ز هر مرغی

 گویی نه دشت، خلد برین باشد

 در لعل کُه نهفته شد از لاله

در کوه لعل، اگر چه دفین باشد

 

۲

به ترکِ کام تو گفتیم تا برآمد کام

به خویش سهل گرفتیم تا گذشت ایام

هزار دشمن خون‌خوار رام گشت و نگشت

میسّرم که کنم دوستی به حیلت رام

خیال یک دمِ آرام با دل‌آرامی

چنان نشست که برخاست از دلم آرام

عنان به دست هوا داده‌ایم و بی‌خبریم

که تا کجا رود این ناقه‌ی گسسته زمام

یک احتمال نجات است و صد یقین گزند

چو شمع در ره باد است و طفل بر لبِ بام

مدام تکیه ببخشایش این زبان دارد

که غفلت آرد و اندازدت به شُربِ مدام

ببند دیده‌ی حرص‌ات که مرغِ زیرک را

ز دانه پیش‌تر افتد نظر به جانب دام

تو را هر آینه آن بِه که فکر خویش کنی

که خوب و زشت و بد و نیک می‌رود ایام

وصال تکیه ببخشایش خدایی کن

و گرنه آن که به کوشش ز دام رست کدام؟

 


 

فرصتِ شیرازی

میرزا محمد نصیر حسینی‌ی شیرازی

معروف به فرصت‌الدوله

[۱۲۹۹ ـ ۱۲۳۳ خورشیدی / ۱۹۲۱ ـ ۱۸۵۴ میلادی]

 

۱

برده است، كه؟ يارى چه؟ دل، از دست كه؟ از دست من
خود دادي‌ش دل؟ نى، چه شد؟ بربود، چون؟ با مكر و فن
كارش چه باشد؟ دلبرى، دل از كسى برده؟ بلى
از چند كس؟ از يك جهان، از چه قبيل؟ از مرد و زن
جان مى‌ستاند چشم او؟ آرى، چه گه؟ گاهِ نگه
دل مى كشاند زلف او؟ آرى، چه
گونه؟ چون رسن
تندى كند؟ آرى، كجا؟ هر جا كه باشد عاشقى
شور افكند؟ آرى، چه گه؟ هر گه كه مى گويد سخن
شيرين بود لعل‌اش؟ بلى، بوسى تو او را؟ كى توان
در حسرت‌اش چون مى‌كنى؟ جان مى‌كن‌ام چون كوهكن
در دل چه دارى؟ عقده ها، از چه؟ از آن زلف سيه
هرگز گشايد عقده‌ات؟ آرى، چو بگشايد دهن
خواهى كشى او را به بر؟ آرى، چهسان همچون قبا
از شوق آن چون مى‌كنى؟ پاره كنم، چه؟ پيرهن
فرصت تواى؟ آرى من‌ام، ز اهل كجا؟ شيرازي‌ام
سودا چه دارى؟ عاشقى، سودت چه؟ رنج است و محن

 

 

قاآنی‌ی شیرازی

ميرزا حبيب قاآنى‌ی شيرازى

[۱۲۷۰ ـ ۱۲۴۳ قمری / ۱۸۵۴ـ ۱۸۲۸ میلادی]

 

۱

صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را

کـ این هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را

دلتنگ ام از فرزانه‌گی دارم سر دیوانه‌گی

کـ از خود دهم بی‌گانه‌گی هم خاص را هم عام را

خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن

آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را

چون مرغ پَرّد از قفس دیگر نیاندیشد ز کس

بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را

قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی

یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را

 

 

۲

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بسته‌ست

کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بسته‌ست

چه کند طالب چشم‌ات که ز جان دست نشوید

بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است

به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی

چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است

من و وصل تو خیالی‌ست که صورت نپذیرد

که تو را پایه بلند است و مرا طالع پست است

گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان

دست در زلف زد و گفت‌ کی‌ا‌ت پای ببسته‌ست

حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند

که دلم ماهی‌ی بسمل بود و زلف تو شسته‌ست

گرد آن دانه‌ی خال تو سیه موی تو دام است

دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجسته ست

دل قاآنی ازین‌سان که به زلف تو گریزد

چون برآشفته یکی رومی‌ی هندوی پرست است


 

فرصتِ شیرازی

میرزا محمد نصیر حسینی‌ی شیرازی

معروف به فرصت‌الدوله

[۱۲۹۹ ـ ۱۲۳۳ خورشیدی / ۱۹۲۱ ـ ۱۸۵۴ میلادی]

 

 

۲

زلف چون دوش رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشانترم از دوش مکن

ای سر زلف سیه دیگرم آشفته مساز

این همه با مه من دست در آغوش مکن

مست و مدهوش‌ام از آن لب سخن تلخ مگوی

بیش از این زهر به جام من مدهوش مکن

گوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفکن

سخن مدعیان را گوهر گوش مکن

عهد کردی که کشی فرصت خود را روزی

فرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن





         
       

بالای صفحه