_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۸۷ ـ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳

  No. 687- Friday 30 May 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

ضیا موحد

دو شعر

 

۱

شامگاهی

 

نگاه کن به بوته‌ی سرخ

در کنج آسمان

که پنجره ها را دشوار کرده است

و اندوه را آسان

تو را ببین که به دیوار نور می‌خواستی تکیه کنی

به شاخه‌ی سپیده‌دم

 

امّا

فرجام گوییا این است

که هر زمان که خورشید

از بام ها و پنجره‌ها باز

                        حرف خود را پس گرفت

پرنده‌یی باشی تاریک

نشسته بر شعله‌ی سرخ

که از جان‌ات زبانه می‌کشد.

 

۲

چیزی‌ست در سپیده که مشکوک است

 

سپیده‌دم

پرنده‌یی همه بال است

پرنده را بالی در ظلمت است و

                        بالی در نور

 

 

و این چنین که نور پیاپی پرپر می‌زند

اشیا را حضوری نیست

                        زنگی نیست

چشم و نگاه

با هیچ چیز انس نمی‌گیرند

در هیچ جا مجال درنگی نیست

 

هرچند

رنگ از یقین شب

در التهاب نور

            دمادم می‌پرد

و عطر شمعدانی

هر لحظه سرخ می‌شود و

                            سرخ تر

و پلهکان و ایوان را نور

تر کرده است

امّا

چیزی‌ست در سپیده

                        که مشکوک است

 













 

 

فرامرز سلیمانی

دو شعر

 

۱

از بهار و خارا

به یاد هوشنگ گلشیریی قصه‌گو

 

همین که پرده ها را می‌کشی و آینه را می‌پوشانی

تصویر گم‌شده‌ات فاش می‌شود

سکوت تو رسوایی‌ی غریبی‌ست

و نگاه خیره‌ات به بازی می‌ماند

پرده‌ها را می‌کشی

آینه را پس چرا می‌پوشانی؟

شاید مرگ در هزارتوی عشق با تو تنها مانده بود

که از آذرخش و تندر جدای‌ات دیده بودم از بهار و خارا

تا روایت تمام کند

به مهربانی و سبزه

راعی به روزگار همیشه راهی می‌شود

تا پوشه‌های پرده و آینه

که تصویر گم شده‌اش

فاش می‌شود.

 

 

۲

در سایه می نشینم

 

در سایه می‌نشینم

روی صندلی‌ی اهنی‌ی سردی

که خزیده بر ان پیچکی

از نشانی‌ی افتاب

 

آفتاب که می‌ریزد بر سرم

صندلی را به پیچک می‌سپرم

و سایه

پناهام می‌شود


 

گراناز موسوی

دو شعر

 

۱

آخرین کاردستی

 

همین قدر آسان

آسمان کاردستی‌یناتمام کودکی‌ست

که ماه را هلالی کژ بریده و

چسبانده به گوشهیی

و دریا، آوازخوان پیری

که مرغان غربتی خالکوبی‌اش کرده‌اند

اگر تنها نیم‌روزی به پایان جهان باقی است

دستان ام را بگیر

تا از برهوت حرف بگذریم

و پابرهنه در هم رها شویم

 

 

۲

زن لوط

 

دست‌ات را به من بده

فرشته‌گان از ما رو گرفته‌اند و دعا می‌کنند

                                    مجسمه‌ی نمک شویم

آسمان باشد و بالشی رو به ماه

و پرچین بوسه های تو

                        که گام بلند نفرین از آن نمی‌گذرد

انگار نه انگار که تیله‌ی خاکی

گه گاه زیر پایمان چرخ می زند.

 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۸۷ ـ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳

  No. 687- Friday 30 May 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

 

پروین اعتصامی

[۱۳۲۰ ـ  ۱۲۸۵ خورشیدی / ۱۹۴۱ ـ  ۱۹۰۶ میلادی]

 

 

بيا كه با لب لعل توام شماري هست

وز آن دو نرگس مست‌ام به سر خماري هست

از آن زمان كه وجودم قرارگاه تو شد

به كردگار كه گر در دل‌ام قراري هست

نه جز جمال توام هيچ شب نظاره‌گهي‌ست

به جز خيال توام هيچ روز كاري هست

بدان صفت كه تو رخساره لاله گون داري

به باغ نيز به ياد تو داغ‌داري هست

مكن شتاب به رفتن كه در گذرگه تو

چو گيسوي سيه‌ات تيره روزگاري هست

به جاي آه اگر دود از دل‌ام خيزد

عجب مدار كه در سينه‌ام شراري هست

چرا چو شمع به هر بزم سوزم و گريم

گرم به دست دل و ديده اختياري هست

ز بس به دامن‌ام از چهره خون ناب رود

نهان به ديده تو گویي كه جويباري هست

نه بر سراغ ما از كاروانيان اثري‌ست

نه خضر گم‌شده‌گان را به من گذاري هست

مران به خواري‌ام اي باغبان از بُن گلشن

خود آگهي كه هر جا گلي‌ست خاري هست

هر آن صدف كه به دست آيدت به سنگ مزن

بسا بود كه در آن دُرّ شاهواري هست

ز كنج صومعه و خانقه چه مي‌جویي

بيا به ميكده كـ آن‌جا مي و نگاري هست

هميشه در چمن و باغ سبزه مي ندمد

به سير سبزه رو اكنون كه نوبهاري هست

چه مي‌كني ز گلستان كناره  اي بلبل

به عمر يك‌شبه‌ی گل چه اعتباري هست

تو هم، پري بگشا اي خجسته مرغ سحر

كنون كه فاخته و قمري و هزاري هست

نه دهر را به نكویي درست پيماني‌ست

نه چرخ را به وفا عهد استواري هست

به روز نيك به ياد آر تيره روزان را

كه در نهايت هر صبح, شام تاري هست

نشايد آن كه به خواري پياده ره سپرد

پياده‌یي كه به هم‌راه او سواري هست

چه در كمند تو گشتم اسير، دانستم

كه در خم سر زلف تو گير و داري هست

گمان نداشتم اصلا به وقت آزادي

كه دام و دانه و صياد جان‌شكاري هست

ز لطف در قفس‌ام سبز شاخكي فكنيد

كه در دل‌ام هوس سبز شاخساري هست

نسيم صبحدم آشفته مي‌وزد پروين

مگر به دوست پيامي ز دوستاري هست

 

















صفا

محمد حسین صفای اصفهانی

[ پایانه‌ی سده ی سیزدهم تا آغازه‌ی چهاردهم قمری / نوزدهم میلادی]

 

۱

سال‌ها بود دل‌ام آينه‌ی روى تو بود

خانه آیينه‌ی دل از خم ابروى تو بود

چه ندا بود كه دوش آمد ودل رفت ز دست

بود عمرى كه دل من به هياهوى تو بود

عشق هر سمت كه آورد گذرسمت تو يافت

چشم هر سوى كه انداخت نظر سوى تو بود

از در دير طلب تا حرم فقر و فنا

هركجا پاى نهاديم سر كوى تو بود

 

۲

مـن پر كاه و غم عشق همسنگ كوه گران شد
در زير اين بار اندوه اي دل مگر مي‌توان شد
ره بردم از دل به كوي‌اش دل بستم از جان به موي‌اش
عشق من و حسن روي‌اش افسانه و داستان شد
در كوي‌ام آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد
اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي
كفر وگل و جهل و جسم‌ات دين ودل وعقل وجان شد


 

رشید یاسمی

غلام‌رضا رشید یاسمی‌ی کرمانشاهی

[ ۱۳۳۰ ـ ۱۲۷۵  خورشیدی / ۱۹۵۱ ـ ۱۸۹۶ ]

 

باد گر از جانب مشکوی توست

مشکساست

خاک گر از راه سر کوی توست

کیمیاست

رنگ گل سرخ و شمیم نسیم

ای ندیم

گر نه ز رخسار تو و روی توست

از کجاست؟

خار که در دست تو افتد گل است

مقبل است

سرخ گل ار ز آن که به پهلوی توست

بد نماست

دُرّ سخن گرچه لطیف است و پاک

تابناک

آن چه نه ز آن رشته ی لؤلؤی توست

بی بهاست

شیخ که دم می زند از آبرو

تا که او

دور ز تأثیر دو جادوی توست

پارساست

دل سوی درگاه تو آرد نیاز

در نماز

روی روان وقت دعا سوی توست

این دعاست !

آن چه بود تنگ تر از آن دهن

قلب من

و آن چه سیه فام چو گیسوی توست

روز ماست

این دل رنجور که سوزد ز تب

روز و شب

گر نه نصیب‌اش ز داروی توست

بی دواست

گر به جهان، ایی صنم خلخلی !

پاسخی

در خور گفتار بی آهوی توست

مرحباست

چون بر تو شعر فرستد همی

یاسمی

قوت اش از طبع سخن گوی توست

وین به‌جاست

         
       

بالای صفحه