_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۸۶ ـ ۳ خرداد ۱۳۹۳ 

  No. 686- Friday 23 May 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


         

           محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

خیابان بزرگ

 

۱

زبانهی‌ چاقو هر شب باز می‌شود

و بسته می‌ماند آیینه های مهتابی در خواب‌های خاک

شهاب بر عصب شب کشیده می‌شود

و نقطه‌های سرخ

            خط بلند خیابان را قطع می‌کنند.

ستاره‌‌یی نگران بر می‌آید

و دایره آغاز می‌شود.

 

هجوم اندامهای از هم پاشیده   برآینده   فرورونده

در امتداد خطّی سرخ تا نهاد اشیا.

برادهی‌ آهن در مویرگ

سپیده‌ی شبنم بر خاکروبه

و طرح دل‌تنگی در آب‌های بسته.

صدای تابوت از چارراهی به چارراهی.

ترانه‌ی گهواره از خانه‌های پنهان در خانه‌های پنهان.

و طاقت موزون

که از دریچه‌ی لب‌خند و اشک خم شده است.

 

ستاره‌ی نگران بر خط شکسته فرود می‌آید.

 

۲

صدای متروک می‌گردد در نای بامداد

که نغمه‌های قذیم اش را در پرده‌های بی‌داد تحریر کند.

سپیده می‌دمد در دهان بسته‌ی دیوار

که واژ‌های به زنگار مانده

ترنم شعاری روشن را به خاطر آورند.

و همچنان که فرو می‌ریزند برگ های سرخ

صدای سوخته برمیخیزد از لای دندان های خاک

 

۳

دل دریچه و دکان و روزنامه خالی شد

که اشتهای تنهایی واتر شود

زنان و مردان آیینههای رو به رو

                        خیره در خوناب یخ‌زده

غبار بر پیشانی       غمباد در گلو

و چشم‌هایی کـ از هم پرهیز می‌کنند.

 

نشسته‌ای بر نیکمتی زیر سایبان وحشت

و عابران که فرو می‌خم‌اند و جمجمه‌ها که بی‌صدا می‌ترکند

هزارسایه  پشت خم در سایه های دیوار می گذرند

                               تا پشت راست کند آفتاب

                        کجتاب که در حسرت می‌فرساید.

 

۴

سراب هاله‌ی بیتاب

شتاب حادثه در کندی‌ی پیادهرو

کویر بی‌تابی در سایه‌های کوتاه

و خواب‌های بیابانی در پلک‌های باز خیابان

که خاطره بخشکد و هاشور زند شوره بر حواشی‌ی اندیشه.

برهنه ماند آفتاب بر کرمها و خرخاکی‌ها

که از دهان دیوار حرف به حرف بیرون خزیده‌اند.

ستایش فرسایش

و خنده های صرعی بر دیوارهای مسخر.

نگاه بر عصب روز میخمد

و شرم بر لبه‌ی تیغه‌یی بنفش می‌پاید.

 

>>> دنباله >>>

 >>> دنباله ی خیابان بزرگ >>>

 

 

۵

درد شده‌ست

هیاهوی گنجشکان بر ساق و برگ عصر.

بلای خانه

            ویرانه و

                        بهانه‌ی تلخ.

شب بلند چنان مبتلا شدیم

که روز کوتاه

            نیامده از عشق تبرا می‌جوییم.

 

۶

سپیدی‌ی خیابان را می‌چرخ‌اند گله‌های غراب

و سایه می‌اندازد هیاهوی تاریک

شکسته بسته می‌آراید

خط بنفش خیابان

و نقطه‌های اندوه می‌گردند حول هم

دوار دم به دم

ستاره ی نگران باز از خط شکسته بر می‌آید.

 

 

دی ماه ۱۳۶۵

 


 

کبوتر ارشدی

دو شعر

۱

چه زن های بی‌قراری

می‌دوند توی سینه‌ام

چهار جانب من

می‌روند از دیوار تا دیوار

و من كه پر می‌زنم

سرم به سنگ كسی از مرد

 

چقدر شكل جهان تو خداداد است       

كه بی‌صدا ترین معبد تاریخ مانده‌ای

 

می‌نشینم

روی صحن صبحگاهی‌ات

مثل كسی

كه خانه‌ی دل‌اش باز كبوتر گرفته بود

 

چهار زن بی قرار هدیه می‌كنم به تو

كه پر بریزد مدام

از در و دیوار تنهایی‌ات

 

۲

غروب جهنم

داغ‌ام نمی‌كند

دارد می‌خورد به هم

دل دندان‌هایم

            سرما می‌خورم دوباره می‌دانم

 

بالا می‌آورد مرا تمام پنجره

                      رو به ظهر بی‌آفتاب

                              چقدر با مرده راحتی 

مثل حالا كه روی پای خودم

تاب تاب  خواب می‌روم

 

چه خواب دل انگیزی

دارم می‌روم

 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۸۶ ـ ۳ خرداد ۱۳۹۳ 

  No. 686- Friday 23 May 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

اديب نيشابورى

شیخ عبدالجواد اديب نيشابورى

 [ ۱۲۸۵  ـ  ۱۲۴۳ خورشیدی /  ۱۹۰۶ ـ  ۱۸۶۴ میلادی]

 

همه شب به کوی‌ات آیم به بهانه‌ی گدایی

که مگر شبی ز رحمت به رخ‌ام دری گشایی

به خدا اگر توانم روم از درت به جایی

که مرا ز بند زلف‌ات نبود سر رهایی

همه تن به جمله چشم‌ام که مگر ز در درآیی

همه جان به جمله گوش‌ام که مگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ گیر و بیا و بوسه‌یی ده

دم خویش را نگهدار و مزن دم از جدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین

ببری قرار دل را به سراغ دل نیایی

مده ای فقیه پندم که به پند تو بخندم

من و ترک پارسی گو و تو راه پارسایی

تو اگر خدای جویی ز نگارخانه‌ی دل

بزدای رنگ مایی و بشوی رنگ مایی

ز بلای خودستایی مگرت خدا رهاند

مگرت خدا رهاند ز بلای خودستایی

به عبث بر طبیبان چه بنالی از حبیبان

تب عاشقان بی دل نبود دلا شفایی

به طواف خانه رفتن چه اثر چه سود دارد

چه زمین کدام خانه که تواش نه کدخدایی

اگرت وصال باید گذر از خیال باید

همه وجد و حال باید ز گزاف و خیره رایی

بگشای چشم بینا که به نصرت الهی

بجهی به بام الّا ز گراف و خیره رایی

فعلات فاعلاتن فعلاتن فاعلاتن

امل ادیب کامل بود آیت خدایی


 

سروش اصفهانی

شمس‌الشعرا میرزا محمد علی سروش سدهی‌ی اصفهانی

[۱۲۸۵ ـ ۱۲۲۸  قمری / ۱۸۶۸ ـ ۱۸۱۱ میلادی]

 

مَفِكَن گره به زلفت بِهِلَ‌اش كه باز باشد

سر زلف عنبرين به كه چنين دراز باشد

رخ نازنين مپوشان همه زير زلف مشكين

بگذار روز و شب را ز هم امتياز باشد

به ره صبا ستادى سر زلف برگشادى

ز تو نافه شرم بادش پس از اين‌كه باز باشد

نه همين صبا كند خم قد سرو بوستان را

كه به پيش قامت تو همه در نماز باشد

شده معترف صنوبر به غلامى‌ی قد تو

كه ميان باغ و بستان به تو سرفراز باشد

من و احتمال دورى ز رخ تو حاش للّه

نفسى كه بى تو آيد نفس مجاز باشد

تو به حسن بى‏نيازى كه سروش بى‏نوا را

شب و روز از نكويان به تواش نياز باشد


شوریدهیشیرازی

 مجدالشعرا فصیح‌الملک محمد تقی شیرازی

متخلص به شوریده

 [ ۱۳۰۵ ـ  ۱۲۳۶ خورشیدی / ۱۹۲۶ ـ ۱۸۵۷ میلادی ]

 

گوهر اشک ني‌ام گوهر کان هنرم

اللّه اي آصف دوران مفکن ازنظرم

در هواي تو معلق شده ام همچو هبا

گرچه اندر همه آفاق چو خور مشتهرم

نيستم پسته که گر خندم خوش‌دل باشم

غنچه ام غنچه که مي خندم و خونين جگرم

راستي گويي سروم که به بستان کمال

بجز از بار تهي دستي نبود ثمرم

به درازا چه کشم شعر الا ماه عزاست

نيست از بخت سيه رخت سيه مختصرم

در سيه جامه شوم تا که بدانند که من

چشمه‌ی آب حيات‌ام که به ظلمات درم

وه از اين گونه پرآبله ماشااللّه

ديده ام نيست که در آينه خود را نگرم

خلق خندند چو من وصف رخ خويش کنم

خود به گوشم شنوم آخر کورم نه کرم

گو بخنديد که گر زشت‌ام در چشم شما

در بر مادر خود خوب چو قرص قمرم .


 

رفعت سمناني

حاجي محمدصادق رفعت سمناني

[۱۳۱۰ ـ ۱۲۶۱ خورشیدی / ۱۹۳۱ ـ ۱۸۸۲ میلادی]

 

به کوی یار مرا بار در گل افتاده

فتاده بار من اما به منزل افتاده

گمان مدار خلاصی‌ی دل از آن سر زلف

که با هزار جنون در سلاسل افتاده

مکش کمان ز کمین دل‌برا به‌غمزه که دل

به یاد تیر نگاه تو بسمل افتاده

دو طره‌ی تو ز کف تیغ آفتاب گرفت

که از یمین و یسارت حمایل افتاده

به‌داغ لاله‌ی روی‌ات حواله‌ی دلِ ماست

که شور عشق تو اندر قبایل افتاده

ز سحر چشم تو ایمن نی‌ام کنون که دو ماه

به آفتاب جمال‌ات مقابل افتاده

مبند بار سفر ای قمر که عقرب زلف

به برج روی تو از خویش غافل افتاده

ز آه سینه دلم خون شد و زدیده بریخت

مگو که کشتی‌ی صبرم به ساحل افتاده

نگار ما سر تسلیم داشت ای رفعت

ز دست مدعیان کار مشکل افتاده

         
       

بالای صفحه