_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۶۸۵ ـ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

  No. 685- Friday 16 May 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

جـواد مجـابـی

دو شـعـر

 

۱

استعارهیی از جامه‌هاي رقصان در  آفتاب 

 

مي‌ديدم گياهي را 

 تورا سراپا پوشانده

كه نمي‌ديدي اش

نخواستي كه ببيني

از دريچه بودم‌ات نگران  .

گياه سياه بختي

گاه  اشتباه مي‌شود با بخت سفيد .

 برهنه بودي پنهان

تودرتوي سبزينه و غبار ريزان بال پروانهگان  . 

مي‌توان گمان بَرَدت

باسرشانه‌هاي كوهستاني و كمر مواج دريایي

سياه بختي نمي‌توانست سرنوشت تو باشد اگر

نمي‌شدي آشكار در  شكلي مستعار  .

مي‌ديدم‌ات كه مي‌رفتي

جامه مي بُردَت به راه ، انگار

نبودي درآن

 كجا جا مي‌ماندي ؟

بگو ! ازخود كه مي‌تواند گريخت ، حتا به خواب ؟

 

۲

باز آن دو چشم گریان

 

با درّههای زیتون

رودی به نعره می‌رفت

بر ریشههای عریان

باز آن دو چشم گریان،

باز آن دو چشم گریان.

 

در چشم‌های سبزش

آن دانه‌های نارس

مرگی شکسته می‌راند

در آسمان مغرب

بر شیشه‌های ایوان.

 

ماه تمام آمد

شلیکی از کمینگاه

اسبی رمیده بگذشت

بر باغ‌های زیتون

بر کلبه‌های ویران.

 


 

سارا محمدی اردهالی

دو شـعـر

 

۱

پیرزنی شَوَم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار 

پسرم هستی

بگویم

چهقدر

       دل‌ام

برای‌ات تنگ است ...

 

۲

نیمه‌شب

صدای نفس‌ات می آید

برمی‌گردم سمتِ تو

" آب می‌خواهی؟ "

 

چه خیال‌ها می‌کنم

مَگر تاریکی آب می خورد!

 

می‌گویی بله.

 

شهاب مقربین

دو شـعـر

 

۱

شانههایم درد میکردند ...

به روز بیست و نهم آذرماه



شانه
هایم درد میکردند

دو بال جوان آنجا

داشتند جوانه میزدند

دیدم که آهسته آهسته روییدند

شکل فرشتهها که نه

شکل عقابی عظیم


از قله نگاه
کردم

دیدم که بالهایم

بر بالای تو سایه انداخته است


پریدم

با چرخشی طوفانی

از قله فرود آمدم

تو را به چنگ گرفتم

پریدم

از خواب


شانه
هایم درد میکنند

      

 

۳

هر روز که می‌گذرد

 

هر روز که می‌گذرد

تکه‌تکه‌ام می‌کند

 

می‌نشینم

تکه‌های خودم را جمع می‌کنم

کنار هم می‌چینم

می‌بینم تکه‌یی گم شده

هر روز که می‌گذرد

سبک‌تر می‌شوم

 

زمانی اگر

تکه‌های گم‌شده را پیدا کردی

کنار هم بچین

او باید من باشم

باقی پازل بی‌معنایی بود

که در آن

بازیگر و بازیچه را

از هم نمی‌شناختی




















 

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۶۸۵ ـ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

  No. 685- Friday 16 May 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




بهار

ملک‌الشعرا محمدتقی بهار

[۱۳۳۰ ـ ۱۲۶۶ خورشیدی / ۱۹۵۱ ـ ۱۸۸۶ میلادی ]

 

۱

شعر داني چيست؟ مرواريدي از درياي عقل

شاعر آن افسونگري كـ اين طرفه مرواريد سفت

صنعت و سجع و قوافي هست نظم و نيست شعر

اي بسا ناظم كه نظم‌اش نيست الا حرف مفت

شعر آن باشد كه خيزد از دل و جوشد ز لب

باز در دل‌ها نشيند، هر كجا گوشي شنفت

اي بسا شاعر كه او در عمر خود شعري نساخت

وي بسا ناظم كه او در عمر خود شعري نگفت

 

۲

اي ديو سپيد پاي در بند

اي گنبد گيتي، اي دماوند

از سيم به سر، يكي كله خود

ز آهن به ميان، يكي كمر بند

تا چشم بشر نبيندت روي

بنهفته به ابر چهر دلبند

چون گشت زمين ز جور گردون

سرد و سيه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلك مشت

آن مشت تواي تو، اي دماوند

تو مشت درشت روزگاري

از گردش قرن‌ها پس افكند

اي مشت زمين، بر آسمان شو

بر ري بنواز ضربتي چند

ني ني تو نه مشت روزگاري

اي كوه ني‌ام، ز گفته خرسند

تو قلب فسرده‌ی زميني

از درد ورم نموده يك چند

شو منفجر اي دل زمانه

و آن آتش خود نهفته مپسند

هراي تو افكند زلازل

از نيشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‌ات بتابد

ز البرز اشعه تا به الوند

اي مادر سر سپيد، بشنو

اين پند سياهبخت فرزند

بركش ز سر اين سپيد معجر

بنشين به يكي كبود اورند

بگراي چو اژدها گرزه

بخروش چو شرزه شير ارغند

تركيبي ساز بي‌مماثل

معجوني ساز بي‌همانند

از ناز وسيع‌تر و گاز و گوگرد

از دود و حميم و بخره و گند

از آتش آه خلق مظلوم

وز شعله‌ی كيفر خداوند

ابري بفرست بر سر ري

بارانش ز هول و بيم و ترفند

بشكن در دوزخ و برون ريز

باد افره كفر كافري چند

زان گونه كه بر مدينه‌ی عاد

صرصر شرر عدم پراكند

بفكن ز پي اين اساس تزوير

بگسل ز هم اين نژاد و پيوند

بركن ز بن اين بنا كه بايد

از ريشه بناي ظلم بركند

زين بي‌خردان سفله بستان

داد دل مردم خردمند


علامه دهخدا

علامه علي اكبرخان دهخدا

 [ ۱۳۳۴ـ ۱۲۵۸ خورشیدی / ۱۹۵۶ ـ ۱۸۷۹]

 

 

اي مرغ سحر، چو اين شب تار  بگذاشت ز سر سياهكاري

وز نفخه‌ی روح بخش اسحار رفت از سر خفتهگان خماري

بگشود گره ز زلف زرتار محبوبه‌ی نيلگون عماري

يزدان به كمال شد پديدار و اهريمن زشتخو حصاري

يادآر ز شمع مرده، يادآر

 

 

اي مونس يوسف اندرين بند! تعبير، عيان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف، لب از شكر خند محسود عدو، به كام اصحاب

رفتي بر يار و خويش و پيوند آزادتر از نسيم و مهتاب

زان كو همه شام با تو يك چند در آرزوي وصال احباب

اختر به سحر شمرده، يادآر!

 

 

چون باغ شود دوباره خرم اي بلبل مستمند مسكين

وز سنبل و سوري و سپرغم آفاق نگارخانه‌ی چين

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم، تو داده ز كف زمام تمكين

زان نوگل پيشرس كه در غم، ناداده به نار شوق تسكين

از سردي‌ی دي فسرده، يادآر!

 

 

اي همره تيه پور عمران بگذشت چون اين سنين معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان بنمود چو وعد خويش مشهود

وز مذبح زر چو شد به كيوان هر صبح شميم عنبر و عود

زان كو به گناه قوم نادان در حسرت روي ارض موعود

بر باديه جان سپرده، يادآر!

 

 

چون گشت ز نو زمانه آباد اي كودك دوره طلایي

وز طاعت بندهگان خود شاد بگرفت ز سر خدا خدايي

نه رسم ارم، نه اسم شداد گل بست زبان ژاژخايي

زان كس كه ز نوك تيغ جلاد مأخوذ به جرم حق ستايي

تسنيم وصال خورده، يادآر!

         
       

بالای صفحه