_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۶۸۲ ـ ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ 

  No. 682- Friday 25 April 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

محمدعلی سپانلو

دو شعر

 

۱

با شاخه‌ی گل یخ

از مرز این زمستان خواهم گذشت

جایی کنار آتش گمنامی

آن وام کهنه را به تو پس می‌دهم

تا همسفر شوی

با عابران شیفته‌ی گم شدن

شاید حقیقتی یافتی

همرنگ آسمان دیار من

شهری که در ستایش زیبایی

دور از تو قهوه‌یی که مرا مهمان کردی

لب می‌زنم

و شاخه‌ی گل یخ را کنار فنجان جا می‌گذارم

چیزی که از تو وام گرفتم

مهر تو را به قلب تو پس می‌دهم

آری قسم به ساعت آتش

گم می‌کنم اگر تو پیدا کنی

این دستبند باز شد اینک

از دست تو که میوه‌ی سایش به واژه‌هاست

 

۲

آهو

 

این عینک سیاهات را بردار دلبرم

این جا کسی تو را نمی‌شناسد

هر شب شب تولد توست

و چشم روشنی‌ی هیجان است

در چشم‌های ما

از ژرفنای آینه‌ی رو به رو

خورشید کوچکی را انتخاب کن

و حلقه کن به انگشت‌ات

یا نیمتاج روی موی سیاه‌ات

فرقی نمی‌کند، در هرحال

این جا تو را با نام مستعار شناسایی کردند

نامی شبیه معشوق

لطفاٌ

آهوی خسته را که به این کافه سرکشید

و پوزه روی ساق تو می‌ساید

با

پنجه‌ی لطیف نوازش کن

 


 

فرزانه قوامی

ریلکس

 

اجازه می‌دهید دست‌ام را با احتیاط

بگذارم روی شانه‌ی شما

لبخندم را بغلتانم توی آغوش خیس‌تان

با آخرین سیگار

بعضی لحظه‌های خاص را مرور کنم:

- تولد پرتقال ها نزدیک پاییز

- خانه‌ی کوچک ما

- خاکسپاریی زنی زیبا با نام‌هایی مستعار

 

ریلکس آدامسی است که در خواب می‌جوم

می‌چسبم به تخت

هر ساعت شصت دلهره

هر دلهره شصت تنهایی

شش ساعت خواب بس است و کافی

عقل سالم در بدن سالم چه کار مهمی دارد؟

سرم را روی سینه‌ی پاییز بگذارید تا محکم بمیرم

من به یأس زرد برگ ها مبتلا شده‌ام

هر دقیقه شصت بار

خودم را می‌کوبم به نقطه‌‌یی کور

اجازه می‌دهید در فواصل کوتاه جیغ‌هام

سیگارم را روشن کنم با سکوت!


خسرو باقرپور

چهار فصلِ عشق 

 

 

گیج و خسته از خیالِ ماه آمده بودم

در گمانِ من پلنگی زخمی می گریست

خیلِ خفاشان،

دندان در ریشه هایم می گرداندند،

که آمد!

سپیده از بناگوش‌اش دمیده بود

و ستاره از گیسواناش می‌ریخت

بر خوابجایی از چوبِ سَرو خواباندم

و پستان‌هاش دو قوی مست شدند

بر برکه‌ی سینه ام.

چه تابستانِ داغی بود!

 

بر نُت‌های عاشقِ تنبور می‌رفتیم

و بر گیسوانِ سوخته‌ی تنبورنواز می‌گریستیم

جادوگران،

راه‌هامان را می‌بستند

کاهنانِ کهن،

نفرینمان می کردند

درختانِ جوان امّا،

پیشِ پایمان فرشی هفت رنگ می‌گستردند

چه پاییزِ صبوری بود!

 

در دره‌یی شریف پناه گرفتیم

دو شابلوطِ کهنسال

همسایه‌مان شدند

و کوه‌ها و شیب‌های نرم

به سروهای جوان

خود را آراستند

و برف‌های دمادم بر سروها بارید

و من در قابِ پنجره

هر غروب،

چشم انتظارِ تو ماندم.

چه زمستانِ عاشقی بود!

 

دانه‌های زندانی

از دهانِ خاک روییدند

زنبورهای خمار

دشت‌های مست را

با شاخک‌های شیرین بوییدند

ازدحامِ اقاقیا بود و

موعدِ مهمانی‌ی پرستوها

بر بالِ نسیمِ جوان می‌رفتیم

که دست‌ام را رها کردی.

چه بهارِ اندوهگینی بود!



















           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۸۱  ـ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳

  No. 681- Friday 18 April 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

مخلصای کاشی

میرزا محمد مخلص کاشانی مخلصای کاشی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

نه کنون، ربط به آن زلف چلیپا دارم

من به این سلسله عمری‌ست که سودا دارم

مهر بیرون نبرد ظلمت کین از دل خصم

ور نه چون صبح در این فن، ید بیضا دارم

دشمنی‌ها همه از دوستی آید به ظهور

من که یک دوست ندارم ز که پروا دارم

بیشتر دهشت‌ام از عقل مآل اندیش است

گر مرا عقل نباشد ز که پروا دارم

چه جفا ها که ندیده‌ست دل از روزن چشم

شکوه ‌ها از نظر هرزه تماشا دارم

در ره عشق تو، باک‌ام ز تهی دستی نیست

ز آن که صد عقد گهر ز آبله بر پا دارم

من که از دوستی‌ی بی خردان باک ام نیست

چه غم از دشمنی‌ی مردم دانا دارم

مخلص از یمن جنون فارغ‌ام از فکر لباس

سنگ طفلان، بدل جامه‌ی خارا دارم

 

۲

روز ما بی تو سیاه است، بیا 

حال ما بی تو تباه است، بیا

دیده‌ها بس که بود در راه‌ات 

جاده یک مد نگاه است، بیا

گر خریدار متاع نظری 

چشم بسیار به راه ‌است، بیا

وحشت از کثرت عشاق مکن! 

حشمت شه ز سپاه است، بیا

رنگ ما رونق مهتاب شکست 

فیض‌ها با شب ماه است، بیا

گفتی: آیم به وداع‌ات دم نزع 

تا رمق در تن ماه است، بیا

گر سر پرسش مخلص داری 

حال بیچاره، تباه است، بیا


 

شهرت شیرازی

حکیم‌الممالک شیخ حسین طبیب شیرازی شهرت

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

تپیدن از دل من آرزو برون آورد

شکفتن از گره غنچه بو برون آورد

مبین به چشم کم‌ام کـ از میان گم‌شده‌گان

مرا زمانه به صد جست و جو برون آورد

سخن ز قید خموشی رهایی‌ام بخشید

از این طلسم مرا گفت و گو برون آورد

ز بس که بخیه‌ی مردم ز روی کار افتاد

قماش اکثر یاران رفو برون آورد

به بزم میکده پشت‌اش به کوه سرخاب است

به دوش هرکه از آن جا سبو برون آورد

بر آمد اختر بخت‌اش ز تیره گی چون مهر

چو شهرت آن‌که ز هند آبرو برون آورد

 

عالی‌ی نیشابوری

میرزا ابوالمعالی‌ی نیشابوری عالی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

فتنه بیدار فریب چشم خون‌آلود کیست

دل پریشانی نصیب از زلف مشک اندود کیست

چشم و دل با عقل و دانش یک جهت گردیده‌اند

باز یارب آن سر کو قبله‌ی مقصود کیست

در کسوف افتاد از رشک رخ او آفتاب

می‌توان معلوم کرد از حسن او محسود کیست

اهل عالم از محبت رنج ها برداشتند

در زیان نقد جان دادن ندانم سود کیست

هر یکی دارد تلاش سوختن پروانه‌وار

شور عشق‌اش تا نصیب جان غم فرسود کیست

در طلب عالی ز پا منشین و همت بر گمار

گر شود توفیق رهبر خود مگو بهبود کیست

 

۲

گره سخت توان از همه مشکل برداشت

لیک نتوان ز جهان گذران دل برداشت

بود از بس که گران بار محبت لیلی

نتوانست ز جا پرده‌ی محمل برداشت

کبک دل بال فشان بود که شوق نگه‌اش

همچو شهباز به چنگ مژه غافل برداشت

فضل‌اش افزود و کرامت ز ملامت دریافت

فاضل از حرف درستی که ز جاهل برداشت

دل دیوانه ندانست که آسایش چیست

گشت آواره و آرام ز منزل برداشت

چشم بست‌ام که ز آشوب کناری گیرم

موج زد شوق و دل آرام ز ساحل برداشت

عالی از بس که کند نطق تو تألیف قلوب

نسخه‌ی شعر تو دیوانه و عاقل برداشت



شهرت شیرازی

حکیم‌الممالک شیخ حسین طبیب شیرازی شهرت

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۲

چون سرو دود سر کشد از مجمرم هنوز

آید به کار فاخته خاکسترم هنوز

دارم در استخوان تب هجر تو را چو شمع

گر مست از این دو آتشه صهبا سرم هنوز

با آن که فاضل است حساب وفای من

باقی بود ستمگری‌ی دلبرم هنوز

برده است آب آینه خاکستر مرا

من محو رهنمایی‌ی روشنگرم هنوز

شهرت فسرده شد کف خاکسترم ولی

گرم است در بغل دل چون اخگرم هنوز

 





 
         
       

بالای صفحه