_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۶۸۱  ـ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳

  No. 681- Friday 18 April 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

 


محمد رضا شفیعی کدکنی

دو شعر

 

۱

دسته کلید من

 

انگشتری که شعرِ من در انگشتِ خویش داشت

ز انگشت او برون شد و فرمانروایی‌اش

بر وَحش و طیر و انسی و جنّی، ز هم گسیخت

مرغی از آن جزیره‌ی سبز آمد

مانند صخر جنی

و انگشترِ تمام نگینی را

در ورطه‌ی سیاهی افکند و خود گریخت.

این لحظه در تلاطم توفان، بر آن سرم

که خویش را به موج سپارم

و انگشتر تمام نگین را

ز آن ژرف و ژرفنا به در آرم

ای عشق ! ای یگانهی‌ آفاق !

با من مگوی هرگز

کـ این کار در توان کسی نیست

تنها به من بگو

دسته کلید دریا، اکنون به دست کیست ؟

 

 

۲

جنونِ شاعران

 

شمایلِ جنون

به گونه‌گونه رنگ‌هاست:

جنونِ خاک،

در لباسِ زلزله.

 

جنونِ آبها

به شکلِ سیل

که می‌درد

هر آن چه بند و سلسله.

 

جنون اختران

به صورتِ شهاب

که می‌نهند سر به دشتِ شب

غریقِ شور و هلهله.

 

جنونِ شاعران، به گونهی  خِرد،

میانِ تارِ عنکبوتی از سکوت

به عذر این که

            نیست حال و حوصله.

 










مهرداد فلاح

دو شعر

۱

عام‌الفیل

 

شلوغ کرده‌اند که صدا به صدا نمی رسد... نه؟
شنیده ام که پرده شن را پس زده
از دست بیابان گریخته
به خیابان ریخته‌اند
می گویند راست راست راه می روند
کسی به آنان دست بند نمی زند ... حقیقت دارد؟

راست است که دروغ بال درآورده
از این شهر به آن شهر می رود ... الو؟
کلاغ‌ها چرا با قيچی‌هاشان به جان اين سيم‌ها نمی افتند؟
عام‌الفيل دوباره چرا تکرار نمی شود؟

می‌گويند زلزله زير همين خيابان‌ها خواب رفته است
بيدار نمی‌شود آخر ... چرا ... الو!؟

۲

درد دل غول

 

اين سيب را که لای انگشتانم کِز کرده نشان هيچ‌کس نمی‌دهم
هی! با توام چاقو!؟

اين جا برای دلی که بر کول می‌کشند مورچه‌ها
هميشه دستی بلند می‌شود که بر سر بکوبد
برای اين دست ها دليلی ندارم

من غول کوچکی هستم که بايد برای خودم بيابان بسازم


 

آزیتا قهرمان

آبی

 

 

هیچ کس دیگر او را به یاد نمی‌آورد

بنفشه های میدان همه یک شکل‌اند.

 

قانون ایام، همیشه به موقع اجرا خواهد شد

سنگ‌ها پرتاب می‌شوند

طناب‌ها را می آورند

کشتی سوت می‌زند

و نام تبعیدی‌ها را می خوانند.

 

فراموشی آیین ساده‌یی دارد

هرچند اندکی غم‌انگیز

اما در آخر این مراسم، ما همه بخشوده‌ایم

و انگشت‌هایمان به رنگ آسمان است

جلاد و شاه و دلقک

یا آن‌که در کوچه‌یی دراز عاشق کسی بود

که پاهای‌اش زود خسته می‌شد.

 

قانون ساده‌یی را در کتاب جغرافیا آورده‌اند

و بچه‌ها آن را از حفظ‌اند

تمام رودها به دریا می‌ریزند.   

                                       

۱۳۷۹

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۸۱  ـ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳

  No. 681- Friday 18 April 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
         
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

بی دل دهلوی

 ابوالمعالی میرزا عبدالقادر عظیم آبادی

[سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

۱

دلیل کاروانِ اشک‌ام، آهِ سرد را مان‌ام

اثرپردازِ داغ‌ام، حرفِ صاحب‌درد را مان‌‌ام

رفیقِ وحشتِ من، غیرِ داغِ دل نمیباشد

در این غربت‌سرا، خورشید تنها گَرد را مان‌ام

بهارِ آبروی‌ام صد خزان خجلت به بر دارد

شکفتن در مزاج‌ام نیست، رنگِ زرد را مان‌ام

به هر مژگان زدن، جوشیدهام با عالمِ دیگر

پریشان روزگارم، اشکِ غم پرورد را مان‌ام

شکست رنگ‌ام و بر دوشِ آهی میکشم محمل

در این دشت از ضعیفی کاهِ بادآورد را مان‌ام

تمیزِ خلق از تشویشِ کوری بر نمیآید

همه گر سرمه جوش‌ام در نظرها گرد را مان‌ام

نه داغ‌ام مایلِ گرمی، نه نقش‌ام قابلِ معنی،

بساط آرایِ وَهم‌ام کعبتینِ نَرد را مان‌ام

خجالت صرفِ گفتارم ندامت وقفِ کردارم

سراپا انفعال‌ام، دعوی نامرد را مان‌ام

نه اشکی زیب ِمژگانام، نه آهی بالِ افغانام،

تپیدن را نمیدانم دلِ بی‌درد را مانام

به مجبوری گرفتارم، مپرس از وضعِ مختارم،

همه گر آمدی دارم، همان آورد را مان‌ام

فلک، عمری‌ست، دور از دوستان می‌داردم بی‌دل

به روی صفحه ی آفاق، بیِتِ فرد را مان‌ام

 

 

۲

خطی که بر گل روی تو آب می‌ریزد

به سایه آب رخ آفتاب می‌ریزد

زبان نکهت گل از سووال خود خجل است

لب‌ات ز بس که به نرمی جواب می‌ریزد

به هر چه دیده گشودیم گرد ویرانی‌ست

دل که رنگ جهان خراب می‌ریزد

بیا که بی‌توام امشب به جنبش مژه ها

نگه زدیده چو گرد از کتاب می‌ریزد

شکنج حلقه‌ی دامی که جیب هستی توست

اگر زخویش برآیی رکاب می‌ریزد

تو ای حباب چه یابی خبر زحسن محبط

که چشم شوخ تو رنگ نقاب می‌ریزد

درین محیط زبس جای خرمی تنگ است

اگر به خویش ببالد حباب می‌ریزد

بر آتشی بنهادند پهلوی بی‌دل

که جای اشک ، شرر زین کباب می‌ریزد

 





 

اَثَرِ شیرازی

شفیعای شیرازی اَثَر

 [آغازه‌ی سدهی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

۱

مُهَیّا از طمع تا چند سازی برگ عشرت را

به آب رو چه می‌شویی ز دل گرد کدورت را

به صورت معنی‌ی انسان میسر کی شود زاهد

مبند از جبّه و دستار بر خود آدمیِّت را

به این هیأت ندیدم صورتی بر صفحه‌ی هستی

پی‌ی تحقیق گریدم سراپا علم هیأت را

عصا را بر کف از سنگینی‌ی عمامه می‌گیرد

به دوش دیگران زاهد کشد بار شریعت را

ندارد بهره‌یی از نعمت فقر و فنا زاهد

به دندان‌اش نخواهد زد فلک سنگ قناعت را

صفا ترک ریا بخشد نه تجدید وضو زاهد

به آب از جبهه نتوان شست هرگز گرد نکبت را

اثر دست ندامت کی به دندان می‌گزد زاهد

عزیز از کاسه لیسی دارد انگشت شهادت را

 

۲

روی شکفته‌گی گل عیش‌ام ندیده است

صبح‌ام سیاه‌روز چو سنبل دمیده است

از طبع من مجو سر و برگ شکفته‌گی

کلک‌ام زبان به تیغ خموشی بریده است

خون از زبان خامه چو شنجرف می‌چکد

در شکوه بس که درد به جان‌ام رسیده است

از شوخ طبعی‌ی خنک اهل روزگار

دایم دل‌ام سیاه چو سرما گزیده است

نا زنده‌ام غم تو نگردد ز من جدا

مانند روح در همه اعضا دویده است

سیلاب اشک‌ام از سر کوی‌ات نمی‌رود

خون بسته می‌شود به زمین تا چکیده است

خود را اثر چو سرمه به میزان هر نظر

سنجیده‌ام فروتنی‌ام نور دیده است


 

موسوی خان فطرت

میرزا معز (موسوی خان) فطرت

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[ پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

زهی از شور سودای‌ات نمکدان کاسه‌ی سرها

ز شوق دیدن روی تو احول چشم ساغرها

حدیثی گفتم از بیماری‌ی شوق تو بنویسم

جو نبض خسته آمد در تپیدن تار مسطرها

به طفلی جنبش گهواره‌اش بود از رم آهو

ز شوخی کی تواند خفت در آغوش بسترها

ز بس خون شکایت می‌چکد از نامه‌ی شوق‌ام

نگارین است چون دست بتان بال کبوترها

هنرور از کمال خویش دایم در خطر باشد

صدف را می‌دهد کشتی به توفان آب گوهرها

 

 
         
       

بالای صفحه