_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۷۹ ـ ۱۵ فروردین ۱۳۹۳

  No. 679- Friday 4 April 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

سالِ نو، ماهِ نو، روزِ نو بر شمایان شاد باد

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

 

 

 


رضا براهنی

دو شعر

 

۱

تماشا

 

وقتی بازوهایم را دور بازوهای آن خوش‌بالا می‌اندازم

به تماشایم گرد آیید

زیرا رقص خضر فرخ‌پی را می‌آغازم

غوغایی از گل‌ها کـ از زانوهایم برمی‌خیزد

بر روی شهری، دنیایی، از ویرانی می‌ریزد

 

 

آبادم، آبادم، آبادم

از بالا چشمان‌اش رنگینی‌های‌اش را گسترد و پرپر کرد و ریخت

این‌جا، در سایه، این پایین، چو گلستانی آزادم، شادم

دل دادم ــ می‌دانید؟

به تماشایم گرد آیید

دل دادم، دل ‌دادم، من آن بنده‌ی آزادم

 

۲

هفت

 

امروز روز هفتم بی‌مهری‌ست

شب را کنار پنجره با تر‌های نامفهوم      سرکرده‌ام

پای درخت‌های پر از بیم‌های چلچله‌ها    گربه‌ها کشیک می‌دادند

بر تو چه می‌گذشت در آن زیر، زیر خاک‌های جوان، خاک‌های عطر؟

گیسوی سدر بر تنِ من خال می‌زند

من مُرده‌ام که آب و نور و هوا را   آلوده می‌کنم این‌گونه؟    یا تو،

که عطر ناب تن‌ات را به خاک‌ها ایثار کرده‌ای؟

 

دیشب: شب مثل غبغبِ صد لایه که بر لایه‌های آن صدها ستاره‌ی گلگونِ میخ پرچ

 

کابوس می‌رسد

گل را به روی گور تو می‌ریزم   می‌گرییم

طاووسِ سربریده‌‌یی از چشم‌های جمع می‌آویزد

آن تو چه می‌گذرد هان چه می‌گذرد آن تو با گونه‌های تو؟

 

عطری که گیج می‌کند آدم را

عطری که وول می‌خورد از خواب، خواب‌های هراسانی در مغزِ ما

بوی تو را به روح جهان هدیه می‌کند

 

مرمر که بوی مریم و موهای ماه داشت در موج موریانه تهی می‌شود

 

گل را به روی گور تو می‌ریزیم   می‌گرییم    برمی‌گردیم

تنها و دست خالی برمی‌گردیم

 

۲۰ مهر ۱۳۷۱ ـ تهران



گروس عبدالمکیان

پارانویا

 

از زیر سنگ هم شده پیدای‌ام کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می‌کنم

و این سیاهی‌ی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می‌کنند و

همین که سر برگردان‌ام

صحنه‌ی بعدی را آماده کرده‌اند

از لا به لای فصل‌های نمایش

بیرون‌ام بکش

برفی بر پیراهن‌ام نشانده اند

که آب نمی‌شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ‌ی درون

که هی اسکلت صدای‌اش می‌کنند

عمق زمستان است در من.

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدای‌ام کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری‌ی زمین، خسته‌ام!

دریا را تا می‌کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می‌روم

نوار را که برگردانند

خروس می‌خواند.

از توی کمد هم شده پیدای‌ام کن!

می‌ترسم چاقویی در پهلوی‌ام فرو کنند

یا گلوله‌یی در سرم شلیک

و بعد بگویند:

خُب،

نقش‌ات این بود


 

ماندانا زندیان

من نور می شوم

 

دستم را اگر نگرفته بودی
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
می شود خندید ؟!

صدای‌ات که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه‌ی آب‌ام بیافتد
کافی‌ست :
من نور می‌شوم

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۷۹ ـ ۱۵ فروردین ۱۳۹۳

  No. 679- Friday 4 April 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

بهاران خجسته باد

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

وحید قزوینی

عمادالدوله میرزا طاهر قزوینی 

متخلص به وحید

 [پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

۱

شد بهار از کمال خرسندی

جلوه‌گر در لباس گل‌بندی

گشت از لاله باغ چون فانوس

تاج هدهد به رشک تاج خروس

کرد بلبل به سوی غنچه نگاه

چشم بادام بر بنفشه سیاه

غنچه‌اش قطره در گریبان داشت

یوسفی در چه زنخدان داشت

همچو مینای می ز خوردن سنگ

خون ز گل جستی از شکستن برگ

باز کردی ز شوق گل دیدن

خار دیوار چشم چون سوزن

شاخ هر تاک از می‌ی گلگون

بود لب‌ریز همچو رگ از خون

جام گل از رطوبت سرشار

بود روی عرق نموده‌ی یار

بود ریزان شراب بی‌غش او

چشمه‌ی آب بود آتش او

غنچه‌های‌اش به دیده‌ی احباب

بود چون شیشه‌های گلاب

خار او داشت از صفای هوا

همچو منقار عندلیب نوا

. . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . .

از منظومه‌ی گلزار عباسی

 

۲

نوشم به ذوق گریه‌ی مستی شراب تلخ

جز گریه نیست بهره چو ابرم ز آب تلخ

می‌باید از عتاب تو زین‌سان حلاوتی

از سر نیاید از لب شیرین عتاب تلخ

نام‌اش چو بر زبان گذران‌ام به سان ابر

شیرین شود اگر به دهان گیرم آب تلخ

کردم سووال بوسه به شیرینی از لب‌ات

نبود طریق لطف که گویی جواب تلخ

کوثر چو سرو جا دهدش پیش خود وحید

هرکس گذشته است در این نشأه ز آب تلخ

 


 

سرهندی

شیخ ناصرعلی سرهندی (سهرندی)

ملقب به صایبای ثانی

 (شاعرِ پارسی‌سرای هند)

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

چو بزم بی‌خودی دامن گرفت از خویشتن رفتم

به‌خاطر لغزش پایی از این ره ماند و من رفتم

دهان غنچه بوسیدم ز خود رفتن به یاد آمد

به کف دامان بوی گل گرفتم از چمن رفتم

نگیرد گرد الفت دامن غربت مزاجان را

به رنگ موج هر جانب که رفتم با وطن رفتم

نمی‌دانند بی‌دردان سفرهای حریفان را

که تا اقصای عالم بر پر و بال سخن رفتم

علی طاقت ندارد جلوه‌ی نازک نهالان را

فغانی گر دلی داری تو باش این‌جا که من رفتم

 

۲

نخفت‌ام یک شب از خندیدن دل

که دیر سومنات‌ام بود منزل

بُتی می‌گفت پنهان با برهمن

خدای من توای ای بنده‌ی من

مرا بر صورت خود آفریدی

برون از نقش خود آخر چه دیدی؟


 

عظیما

ملا عظیمای نیشابوری

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

قاصد آمد گفتم‌اش: آن یارِ سیمین‌بر چه گفت ؟

گفت: با هجرم بسازد، گفتم‌اش: دیگر چه گفت ؟

گفت:  دیگر  پا  ز  حد  خویش  نگذارد  برون

گفتم‌اش: جمع است از پا خاطرم، دیگر چه گفت ؟

گفت:  سر  را  باید  از  خاک  ره  کم‌تر  شمرد

گفتم‌اش: کم‌تر شمردم، زین تن لاغر چه گفت ؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت

گفتم‌اش: من سوختم، در باب خاکستر چه گفت ؟

گفت:  خاکستر  چو گردد خواهم‌اش بر باد داد

گفتم‌اش : برباد رفتم، در حقِ محشر چه گفت ؟

گفت: در محشر به یک‌دم زنده‌اش خواهیم کرد

گفتم‌اش: من زنده گردیدم، ز خیر و شر چه گفت ؟

گفت :  خیر  و  شر نباشد  عاشقان  را در حساب

گفتم‌اش: این‌هم حسابی، با لب کوثر چه گفت ؟

گفت:  با  ما  بر  لب  کوثر  نشیند  عاقبت

گفتم‌اش: چون عاقبت این است، زین به‌تر چه گفت ؟

گفت: دیگر نگذرد در خاطرش یاد عظیم

گفتم‌اش: دیگر بگو  گفتا : مگو دیگر چه گفت !

 
         
       

بالای صفحه