_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۷۸ ـ ۸ فروردین ۱۳۹۳

  No. 678 - Friday 28 March 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

سالِ نو، ماهِ نو، روزِ نو بر شمایان شاد باد

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



 


اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

نوروز

 

نوروز نیست خاطرش آسوده

بر لب تبسمی‌ش هویدا نیست.

از کومه‌اش نرفته به بالا دود.

گویا نشاط در دل‌اش اصلا نیست

 

شبنم به روی گونه چه میداری؟

نوروز! ای الهه‌ی شادی‌ها

بر جای مانده‌ای ز چه رو ـ نوروز !!

خاموش در میانه‌یی ای غوغا ؟

 

راه دراز سال نوردیدیم.

یک لحظه هم درنگ نه با ما بود.

هولی به راه ما همه می‌پایید

کـ از ما به ترس بود و نه بی جا بود.

 

آسان شدند یک سره مشکل‌ها

اینک در آستانه‌ی نوروزایم.

بشکف چو فرودینِ من ـ ای نوروز !

ساقی!  بریز باده که پیروزایم.

نوروز ۱۳۴۹

 

۲

توارد !

به دکتر رضا براهنی

شب قصّه‌ی توارد یلدا را

در ذکر می‌گذارد

من پای می‌فشارم با بیداری

و گوشوار صحبت رنگین

بر صبحگاه رویش البرز می‌برم

وز قلّه‌های برف سپیدی را می‌کاوم.

امّا به متن، خواب قدیمی

با قصّه‌ی توارد همراه است.

و شب بدان روال که دارد، در ذکر،

آواز می‌رساند.

ای گوشوار صحبت رنگین

بر صبحگاه رویش البرز،

و، ای

از قلّه‌های برف سپیدی کاو !

در متن خویش خواب قدیمی آیا

دمسازی‌اش ز قصّه دور تواند گشت ؟

فکرم بدیده ـ

ذکر جواب را ـ

انگشت آب می‌زند از لب،

یعنی که : پای می‌فشارم با بیداری،

و گوشوار صحبت رنگین

بر صبحگاه رویش البرز می برم.

و ز قلّه های برف سپیدی را می‌کاوم !

 

۸ بهمن ۱۳۵۰ ـ تهران


عباس عارف

بوداينده

 

... بی مرز   و

مرموز ، مرموزْ آباد

سايه‌ی دستی فرآينده

از

    سِپَنْتارا  

هر آينه بر سر و سينه‌ام نوازش تابد به صورتِ نور ،

می آذرخشد

رگ‌هايم

به گونه‌ی قطرهْ  واژهْ، چشمهْ چشمهْ، افق‌ها

 

 

ستارهْ ستارهْ، منظومه‌ی مها بهاره

شکوفنده در نگاهِ نوزادانِ فرداد

ترانه‌هايم درياسمانی

روانهْ

    مزداهور ،

تا

طلايه‌ی رستاخيز

بِرَهْمان بتابد  هماره بِراهد  اَشاسو

بادا

که نارنجستانِ سبزابیْ سپيدْ  اَکَرانه شکوفد

خانهْ خانه‌ی همسويان و

                            روانهْ روانهْ

                                 افقْ رويان و

شاد آی ... آن

جهانِ جانانه              

ديدارگاهِ ديرادور !...

 

سحرگاه ۱۸ دی ۱۳۸۵ ـ  تجريش

 



ساقی قهرمان

شب ها درخت ها

 

شب ها درخت ها یک تکه نان شب مانده سق می زنند و

تا صبح

تکه های هوا را دسته می کنند

صبح         یک قورت قهوه‌ی تلخ و تا شب        هوا را دسته می کنند

یکشب از آن شب‌ها که شاخه، شاخه را نمی‌بیند

هرم تاریکی که روی شانه‌ها چسبید

شاخه ها پچ پچ به همدیگر می‌سایند

از ریشه ها

صدای

خش

خش

خش

یک کاره در هجوم یک وحشت غریب

خاک. . .

ریشه ها خاک را می‌درند . . .

شاخه ها      حفره های ترسیده را       دسته می کنند      دسته دسته  می‌کنند

خُب چه عیبی دارد        گریه کن

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۷۸ ـ ۸ فروردین ۱۳۹۳

  No. 678 - Friday 28 March 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

بهاران خجسته باد

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

راقم مشهدی

میرزا سعدالدین محمّد مشهدی

(متخلص به راقم)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

چه عجب از هجوم لشکر برف

گر جهانی شود مسخر برف

آسمان بازمانده از حرکت

بس که افتاده برف بر سر برف

کشتی‌ی آسمان زمینگیر است

شده از بس گران ز لنگر برف

خنک آن کس که گرم خواب شود

بر سر هم فتاده بستر برف

غیر سرما که لرزش همه تن

دیگری نیست در برابر برف

هست شب را اگر سفیده‌ی صبح

نیست غیر از غبار لشکر برف

در هوای سفید رویی‌ها

بر نیاید فلک ز چادر برف

نتواند رسد به زاهد خشک

می رسد گر به آسمان سر برف

گرچه هر یک ز جنس یک دگرند

زاهد خشک هم بود تَرِ برف

گرچه من گرم صحبت‌ام راقم

داد از ترک‌تازِ  لشکر برف

 

۲

ناله‌ی مستانه‌یی نشنیدم از میخانه‌ها

می‌روم از خود به یاد گردش پیمانه‌ها

جهد کن کـ از حلقه‌ی افلاک پا بیرون نهی

تا کسی دارد سر زنجیر این دیوانه‌ها

نی ز دریا سبز می‌گردد نه از ابر بهار

در زمین آسمان دارم چو انجم دانه‌ها

نیست مردم را به غیر از فکر دنیا آفتی

گنج باشد آتشین سیلاب این ویرانه‌ها

طرفه بزمی از برای میپرستان چیده اند

ساقی‌یی پیدا نه و، در دور این پیمانه‌ها

شمع در بزم وصال یار تازه یافته ست

نیست بی‌مکتوب ما بال و پر پروانه‌ها

شب خیال شوخی‌ی آن چشم بیدارم نکرد

بر زبان ها ماند از این خواب گران افسانه ها

ما کجا و صحبت ارباب دنیا از کجا

آشنایی نیست راقم را با این بی گانه ها



















 

 

نورَس

محمدحسین نورَسِ دماوندی

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

خال لب تو شاهد داغ دل من است

داغ محبت تو چراغ دل من است

از بس که محو باده‌ی لعل تو گشته است

خطّ لب تو خطّ ایاغ۱ دل من است

خون گرمی‌یی که از دم تیغ تو دیده ام

خورشید حشر پینه‌ی داغ دل من است

با یار زلف حور بود موج اشک و آه

بی او نظاره موی دماغ دل من است

تعلیقه۲ی نیاز بود خط سبز یار

در قید زلف وقت فراغ دل من است

چون رشته‌یی که بی‌گهرش تاب می‌رود

آشفته زلف او به سراغ دل من است

بی درد باختی که فراموش کرده ای

شرط محبتی که جناغ دل  من است

نورس چرا به دست و لب من نمی‌رسد

سیبِ ذقن که میوه‌ی باغ دل من است

 

 

۲

گلدسته وار تا همه بی خار و خس شوند

خواهم که ناکسان جهان جمله کس شوند

آزاده‌گان مقید دنیا نبوده‌‌اند

کی طایران قدس اسیر قفس شوند

هیچ از مجاز ره به حقیقت نمی‌برند

پیران این زمانه مرید هوس شوند

ره چون یکی‌ست اهل سخن را چه انفعال

چون ره‌روان قافله چون پیش و پس شوند

داد سخن به عالم انصاف داده‌ام

ای کاش عارفان سخن دادرس شوند

یاران به جلوه گاه عروسان فکر من

از خویش می‌روند، از آن بی نفس شوند

آنان که نورس از تو به آوازه خوش‌دل‌اند

قانع ز کاروان به صدای جرس شوند

۱. خط ایاغ: یکی از خط‌هایی است که در جام جم بوده است

۲. تعلیقه: چیزی چون حاشیه که برای تکمیل یا توضیح یا تصحیح کتابی نویسند



شوکت بخاری

خواجه محمد بخارایی

متخلص به شوکت

[پایانه ی سدهی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی ]

 

ز بس گرم شتاب از جوش شوق برق تاثیرم

به مغز لاله رنگ داغ ریزد گرد شبگیرم

نگاه شوخ او از بس مرا گرم جنون دارد

رم آهوست دود شعلهی آواز زنجیرم

به رنگی از تغافل‌های خوبان آب گردیدم

که می‌ریزد ز مژگان قلم چون آب تصویرم

به گرد خانه‌ام سیل فنا رنگ وطن ریزد

همانا کرده اند از خاک دامنگیر تعمیرم

نشان نازک خود گشته‌ام از طالع وارون

بود از آب پیکان حلقه‌ی گرداب زهگیرم۱

در این صحرا شکاری غیر گمنامی نمی‌بینم

بود هم آشیان شهپر عنقا پر تیرم

مباش از غفلت من زینهار آسوده،   ای دشمن !

که خون‌ریزی‌ست چون خوابیدن شمشیر تعبیرم

چنان بالید از تحسین آصف شعر من شوکت

که از آیینه بتوان دید عکسِ حُسن تقریرم

 

۱. انگشتری باشد که از شاخ حیوان و استخوان و غیره سازند و به وقت تیراندازی در انگشت کنند.

 

 
         
       

بالای صفحه