_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۷۷ ـ ۱ فروردین ۱۳۹۳

  No. 677 - Friday 21 March 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد                حبّذا باد شمال و خُرمّا بوی بهار

بهاران خجسته باد

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

لحظه‌يي در بهار

 

لحظه‌يي در بهار

كوچه‌ها سرخ مي‌شوند

زمان

     نيلگون است

باد

    مثل اندوهي

از تماشاي رود مي آيد

لحظه‌يي  با تو

اي پرنده‌ي  سبز

اي تماشاي  ساحرانه‌ي  آب

لحظهیي  با تو

از تو مي‌گويم

به تماشاي  اين غروب

كه دشت

مثل دنياي  خفتهگان  زيباست

كه زمان  نيلگونه  مي بارد

به تماشاي  اين پرنده ي سبز

به تماشاي  اين بهار بيا

با تو  اي  لحظه وار

اي همه‌ي  تاريكي  و فراموشي

با تو  در باران

به تماشاي  رود مي گذريم

لحظه‌يي در بهار

مي‌دانم

لحظه‌يي در بهار مي‌ميرم

 

 

  

۲

باغ ستاره‌ها كه سوخت

 

آمده بود و مي‌گريست

مثل ستاره‌هاي صبح

مثل پرنده‌هاي باغ آمده بود خسته بود

روي چمن نشسته بود

مثل شكوفه‌هاي سرخ

آمده بود

مي‌گريست

گفتم اين پرنده

              نيست

جز قفسي نمانده است

سينه‌ي آسمان تهي‌ست

آمد     گريه كرد      رفت

باران بود در بهار

آمد در اتاق من

بوي بنفشه ماند و خاك

ياد پرنده ماند و باغ








عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

سه شعر

 

۱

مادرم مثل بهار . . .
گوشه‌ی پارچه گل می‌دوزد
نخ گلدوزی‌ی او کوتاه است
مادرم می‌ترسد؛
غنچه‌ها وا نشوند . . .

 

۲

در هر چراغ دوری

ستاره‌یی می‌سوزد

در هر عشقی گلی

در هر گلی عطری

درهر عطری پروانه‌یی

درهر پروانه شاعری

 

۳

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته‌ی مرا به نام عشق

عشق را به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن؟


 

فهیمه غنی نژاد

دو شعر

 

۱

اینجا

 

طبیعت اینجا

بی‌جان است

 

 

به‌جای عاشقانه،

کمی ابر و باد

برایم پُست کن

یا

چند ساعت باران

با یک پنجره‌ی باز

آن ماه‌ها

تو با نیمی از ماه

همه‌جا را روشن می‌کردی

این سال‌ها

نیستی که

اینجا جهان

تاریک است

 

۲

قهر

 

از همه‌ی آسمان

یک پرنده دارم

و از همه‌ی زمین

یک جفت کفش

که به پرنده می‌بخشم

برای وقتی که

از آسمان قهر کرد

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۷۷ ـ ۱ فروردین ۱۳۹۳

  No. 677 - Friday 21 March 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

عید خجسته دست وفا داده با بهار   باد شمال ملک جهان برده از خزان

بهاران خجسته باد

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

بینش کشمیری

میر جعفر بیگ کشمیری

(متخلص به بینش)

شاعر پارسی سرای هند

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

نوبهار آمد که برگ عیش روید از زمین

ابر مانی گردد و صحرا نگارستان چین

شور مجنون تازه گردید از صفای کوهسار

شد رگ هر سنگ  چون مژگان لیلی دل نشین

در چمن یک گل زمین خالی ز اهل شوق نیست

دیده‌ی نرگس هم از شبنم بود مردم نشین

شد خیابان فیض‌بخش از لاله یعنی صبح را

کی بود با چاک پیراهن صفایی این چنین

روز شد از رنگ گل رخسار خوبان ختن

شب بود از بوی شب‌بو نافه‌ی آهوی چین

شام را کـ از رنگ گل خون شفق بر گردن است

جامه ی صبح است در بر از بهار یاسمین

ابر از گلزار می پرسد نثار من کجاست

از شکوفه باد می گوید زر افشانی ببین

روی گلشن ر که خط سبزه دارد خوش نما

سایه ی هر برگ گل گردیده خال عنبرین

نوبهار از بس لطافت داده طبع خاک را

عکس گل گردد چو افتد سایه ی گل بر زمین

غنچه داری هر حباب از رنگ و بو پر می شود

چون شود آیینه آب و گل بود آیینه بین

نیست خالی از تماشا خواه گلشن خواه دشت

دیده در هر گوشه دارد بزم عیشی در کمین

در چمن بر یاد سرو و گل به شب ها می کنند

قمری و بلبل به هم طرح غزل در یک زمین۱

آن لب میگون که دارد لعل رنگ آتشین

هست در چشم‌ام خیال او چو در خاتم نگین

چشم نرگس از نگاه‌ات ناز را گل دسته بند

شاخ سنبل هر شکنج طره‌ات را خوشه چین

چند بر شمشاد پیچی رشتهی مرجان مها

شانه از مژگان عاشق کش به زلف عنبرین

باز کن بند نقاب از چهره ای صبح امید

تا به وصل‌ات بر نگه دل را کنم سبقت گزین

شب که از می برفروزی روی آتشناک را

می‌شود پروانه در مهتاب خاکستر نشین

می‌روی در بزم غیر و هر نفس در سینه ام

حسرت افزاتر بود از صد نگاه واپسین

بس که هر سو داده عشق‌ات سر به رسوایی مرا

سرنوشت‌ام چون نگین پیداست از لوح جبین

بسته‌ام لب از شکایت هرچه می‌خواهی بکن

خواهش معشوق باشد عاشقان را دل نشین

 

۱.یک زمین: زمینه






 

شرفالدین محمد تبریزی

(متخلص به مجذوب)

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

از دامن خود دست کشیدیم گذشتیم

از غیر تو مردانه بریدیم گذشتیم

دیدیم گرانی همه از خاک پرستی ست

چون شعله سر از خاک گشیدیم گذشتیم

راهی که در او ریگ روان شیشه ی دل‌هاست

هر گام به صد کعبه رسیدیم گذشتیم

در باغ تمنا که دو رنگی ثمر اوست

چون بوی گل آهسته پریدیم گذشتیم

هر بلهوسی دامنی از غنچه ی گل چید

ما دامن از این طایفه چیدیم گذشتیم

در پرده ی آن نور که پیدا و نهان است

پیدا و نهان از همه دیدیم و گذشتیم

در بادیه گاهی که رسیدیم به مجذوب

هویی به هم از دور کشیدیم گذشتیم

 


 

عرشیی دهلوی

میرمحمد مؤمن عرشی دهلوی

شاعر پارسی سرای هند

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

یکی پرسید از شوریده‌یی مست

که عاشق را شود با دوست پیوند

چه‌گونه می‌توان دیدار دیدن

گل از گلزار وصل حسن چیدن

چه‌سان لیلی شود مجنون حیران

شود مجنون و بگزیند بیابان

چه‌سان شیرین شود فرهاد اندوه

چه‌گونه لعل گردد سر به سر کوه

چه سان وامق شود عذرای دلکش

فتد در آتش از آتش شود خوش

چه گونه نقش گردد عین نقاش

شود این نکته از آیینه‌ها فاش

کشید از سینه آه دردمندی

بگفتا کـ ای نهال ارجمندی

برافروز از محبت سینه ی خویش

بنه آیینه یی از عشق در پیش

ز صورت سوی بی صورت توان دید

از این گلشن گل خودرو توان چید

مظاهر جمله مرآت جمال‌اند

همه حیران دیدار و وصال‌اند

تو دل شو تا دل‌ات دل بر نماید

در دیدار بر روی‌ات گشاید

و گر جذب محبت دلکش افتاد

به فرق عشق تاج حسن بنهاد

چو عاشق مست گشت از شوق دل‌بر

دل او عین دل‌بر شد سراسر

کمال عشق و اهل عشق این است

که عاشق عین یار نازنین است

چو عاشق عین یار دلگشای است

اناالمعشوق اگر گوید به جای است

 
         
       

بالای صفحه