_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۷۵ ـ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

  No. 675 - Friday 7 March 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

 

یداله رویایی

وصلت

 

 

زن من با گیسوانی از آتش ِچوب

 با فکرهایی از برق های حرارت

 با  قامتی از ساعتِ شنی

 زن من با قامتی از سمور لای دندان‌های ببر

 زن من با دهانی از کوکارد و از دسته گل اختران ِآخرین

 با دندان‌هایی از ردّ پای موش ِسپید بر خاکِ سپید

 با زبانی از عنبر و از شیشه‌ی مالیده

 زن من با زبانی از قربانیی خنجر خورده

 با زبانی از عروسکِ خواب و بیدار با زبانی از سنگ ناباور

 زن من با مژگانی از چوبِ ‌قلمِ کودک

 با ابروانی از لبهی لانهی چلچله

 زن من با شقیقه‌هایی از سنگ لوح بر بام گلخانه

 و از بخار بر شیشه‌ها

 زن من با شانه‌هایی از شامپانی

 و از فواره‌های با کله‌های دلفین۱ در زیر یخ

 زن من با مشت هایی از کبریت

 زن من با انگشت هایی از اتفاق و از آس ِ دل

 با انگشت هایی از شبدر درو شده

زن من با زیر بغلی از سمور و از فونه

 از شبِ یوحنای مقدس

 از گل خود روی و از لانهی ماهیان زمینی

 با بازوانی از کفِ دریا و از سدّ

 و از مخلوط گندم و آسیاب

 زن من با ساق‌هایی از موشک

با جنبش هایی ازکارگاه ساعت سازی و از یآس

 زن من با پاهایی از حروفِ اختصاری

 با پاهایی از دسته کلید

با پاهایی از فعله های قیرکار که آب می نوشند،

 زن من با گردنی از جو پوست نشده

 زن من با گلویی از درهی طلا

 از ملاقات در بسترِ ِ سیل

 با سینه هایی از شب

 زن من با پستان هایی از تپه‌های دریایی

 زن من با پستان هایی از بوتهی یاقوت

 با پستان هایی از شبَح گل سرخ در زیر شبنم

 زن من با شکمی از باد بزنِ ایام وقتِ باز شدن

 با شکمی از پنجهی غول

 زن من با پشتی از پرنده ای که عمودی می گریزد

 با پشتی از نقره

 با پشتی از نور

 با گردنی از سنگِ غلتان و از گچ ِ خیس ۲

 و از سقوطِ لیوانی که تازه از آن نوشیده‌ایم

 زن من با پهلوهای زورقی

 با پهلوهایی از لوستر

 و از پَرهای پیکان و از ساقه‌های پَر طاووس سفید

 از ترازوی نامحسوس

 زن من با کفل هایی از رگ و از پنبهی کوهی

 زن من با کفل هایی از پشتِ قو

 زن من با کفل هایی از بهار

 با سکسی از گلایول

 زن من با سکسی از رگهی طلا در معدن و از Ornithorynque۳

 زن من با سکسی از گیاه آبی و آب‌نبات های قدیمی

 زن من با سکسی از آیینه

 زن من با چشم هایی پر اشک

 با چشم هایی از لوح کبود و از سوزنِ آهن ربا شده

 زن من با چشم هایی از چمنزار

 زن من با چشمانی از آب برای نوشیدن در زندان

زن من با چشمانی از چوبِ همواره زیر تیر

 با چشم هایی از سطح آب، از سطح هوا ، از زمین و از آتش.

 تهران ١٣٤٥

 

زیرنویس :

 ۱ . دلفین خوک دریایی است.

 ۲ .  گچ پای تخته .

 ۳ . نام پستانداری است که در استرالیا زندگی می کند و دهانی به هییت منقار اردک دارد، کوچک‌اندام و آرام و شبگرد و رنگین و خجالتی ست .

 


 

محمد شمس لنگرودی

من می بینم

 

من می‌بینم

من می‌بینم،

و سرانگشت‌ام را که به تاراج می‌برید

با پلک‌ام می‌نویسم

با مژه‌های‌ام نقاشی می‌کنم

با تکان سرم

سرودی می‌سازم

پلنگی آرام بودم

پسران‌ام را خورده‌اید

با چرمینه‌یی از پوست‌شان

برابر من راه می‌روید

چمدانی پُرم

که تحمل هیچ قفلی را ندارم

شیپوری از یاد رفته‌ام که همهمه‌یی ‌شنیدم

و از هیجان نبرد

بر خود می‌لرزم

 

تیر ۱۳۸۸


 

 

 

مهناز طالبی طاری

زمستان

 

گونه های سرما سُرخ‌اند

و اشتیاقِ من نیز

که نگاهِ سرشارت اینک چه گرم

در پیچک های حافظه می‌تراود ...

 

چون راهی که در برف مانده باشد

یا خمیازه‌یی که در گلوی خواب،

انتظار

در قیرِ لحظه‌ها بَس نشسته!

 

... همان

برگ‌های تقویم را می‌گویم

که هر روز با طراوتِ واژه‌ها

بر دفترهای شب مانده عشق پاشیده‌اند

همان هفته ها

که در پس کوچه های تنگِ اتاق

سرنوشتِ شعرهای کوچک را

رقم زده‌اند ...

 

چراغ‌های خاموشِ خیابان

فردا را در صدایت روشن می‌کنند

و دنیا

پنجره اش را چهارتاق

به روی آمدن‌ات گشوده ...

 

تنها بگو

سکوتِ نیامدن‌ات را

چه‌گونه به خاطر توان سپرد؟

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۷۵ ـ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

  No. 675 - Friday 7 March 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

فانی‌ی کشمیری

شیخ محسن فانی‌ی کشمیری

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی ]

۱

وه که در وقت گُل‌ام ز آن گل رخسار جدا

گل جدا آتش من تیز کند خار جدا

چه فراق است که جانان چو جدا گشت از من

دل ز جان گشت جدا جان ز تنِ زار جدا

در و دیوار جدا گشت ز هم بس که زدم

سر جدا بر سرِ آن کوی و به دیوار جدا

ساقیا داروی بی‌هوشی‌ام افکن در می

که نیاید به سرم هوش ز دل˙دار جدا

فانیا جامی می‌یی نوش در این دهر اگر

بی‌خودی خواهی از این دل˙بر خمّار جدا

 

۲

ای تار تار زلف تو پیچیده همچون مارها

بر گردن ایمان من ز آن تارها زنارها

از پشت بام آن نازنین بنماید از ماهِ جبین

خورشید افتد بر زمین چون سایه‌ی دیوارها

از حُسنِ یوسف گفت و گو نبود به مصر ِ آرزو

فانی متاعِ حُسن او تا رفت در بازارها

 


 

عزتی‌ی شیرازی

میرزا جانی عزتی‌ی شیرازی

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی ]

 

۱

زین آتشِ سوزنده که در چشمِ تَرم سوخت

تا دیده گشودم پر و بالِ نظرم سوخت

گل را به چمن همنفسِ خار چو دیدم

بر خاطر آشفتهی بلبل جگرم سوخت

بگذار به محرومی‌ی‌ دیدار بسوزم

انگار که مَحرَم شدم و بال و پَرم سوخت

در دیده به امید تماشای رُخ‌ات بود

نوری که ز تابِ نگه‌ات در بَصَرَم سوخت

خود، عزتی، از دوری‌ی او سوخته بودم

نزدیک چو گشتم به طریق دگرم سوخت

 

۲

هر شعله که رخسارِ بُتان در جگر انداخت

اشک آمد و در خانه‌ی مژگانِ تر انداخت

مژگان سیه‌یی دید به سوی‌ام که نگاه‌اش

اجزای وجودم همه از یک‌دگر انداخت

برخاست نسیمی ز گلستانِ جمالی

آتش به دلِ بلبل خونین جگر انداخت

بودم ز تمنای بُتان پای به دامان

شوقِ سرِ کوی دگرم در به در انداخت

نومیدیی دل بیش شد از سستیی طالع

تا کار به امید دعای سحر انداخت

 

سالک یزدی

ملا سالک یزدی

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی ]

 

۱

باده‌یي خواهم مرا سازد سراپا مستِ مست

تا بیاسایم دمی فارغ ز دنیا مستِ مست

ساقیا آن آبِ آتشناك هستی سوز

تا كه پُر سازم از آن پيمانه‌ام را مستِ مست

موجِ سرگردان‌ام و انديشه‌ام توفاني است

سینه سینه مي‌روم دریا به دریا مستِ مست

گردباد خانه بردوش غبار آلوده‌ام

راهیی بي‌مقصدم صحرا به صحرا مستِ مست

انجمن در انجمن آتش زبانی مي‌كنم

مثل فانوسي كه مي‌سوزد به هر جا مستِ مست

تك درختی بي‌برم در این كويرستانِ یزد

مي‌پذيرم منت هيزم‌شكن را مستِ مست

دیگر از غوغای پوچ خود نمایان خسته ام

خلوتی خواهم شوم تنهای تنها مستِ مست

سالكا راه من و حجاج بيت اله دوتاست

تا حريم کعبه خواهم رفت اما مستِ مست

 

۲

ازآسمان نگاه‌ات ستاره چیدنی است

سرودِ عشق ز لب‌های تو شنیدنی است

مکن دریغ ز نازت که من خریدارم

شنیده‌ام ز دل‌ام ناز هم خریدنی است

از آبشار طلایی‌ی موی تو جاری‌ست

زلال ناب تغزل که آفریدنی است

عزیزِ همنفس، ای آشنای عهدِ قدیم

هنوز طعم خوش زندهگی چشیدنی است

بیا ز کوچه‌ی تاریک من عبورکنیم

ببین که معجزه‌ی ما چقدر دیدنی است

میان دست من و دست تو اگر باشد

هزار توی جدایی به هم رسیدنی است

خوشا که بال و پر یک‌دگر شویم و رویم

به نقطه‌یی که سرآغاز هر پریدنی است

تبسمی کن و بر بوم دل بزن نقشی

که عکس گل به روی آینه کشیدنی است

به راه دوست مکن فکر پا و سر سالک

که راه کوی محبت به سر دویدنی است









 
         
       

بالای صفحه