_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۷۴ ـ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲

  No. 674 - Friday 28 February 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


 


سیاوش کسرایی

[ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

دو شعر

 

۱

شوق

 

بركرده ام سر

از رخنه‌یي در سينه‌ی سنگ

آري بهارم من ، در اين تنگ.

 

تنها اگر باد

تنها اگر ابري و باران

تنها اگر خورشيد بود ، اين گل نميرست.

زين تنگنا ، راه رهانيدن نميجست.

 

اي سايه‌ی ابر

اي دامن باد

اي تيغ خورشيد

اي جام باران!

اين گل نميبود

گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودي

                                     در گريبان

 

۲

سرسام

 

آب در پوسته‌ی حوض عرق ميريزد

زرد و بشكسته و بيجان خورشيد

عنكبوتيست كه افتاده در آب.

هر كسي در طرفي

سايباني طلبيدهست و به چشمان ديدهست

هفتمين پادشه‌اش را در خواب.

 

 

نگهام مورچه‌وار

ميرود از بن ديوار به اوج

نردبان ، سوخته انگشتان‌اش

كه نهادهست ز حيرت زدهگي بر لب بام.

 

نفسم وا نفسم

دارم از اين همه خاموشي و گرما ،

                                    سرسام

 


 

 


        

پرزیدنت حسین شرنگ

دو شعر

 

۱

به مهدی استعدادی شاد

بیداریِ‌ی صدا

از منقارِ لاشه

در نمکزاری که خوابِ کلاغ می بیند

 

دستِ چپِ خدا

دستِ دوردست

دوستدارِ پنهان و پوشیده

 

با صدایی بلند از

هفت‌هایِ کوچ

طبیعت

برف‌هایش را می تکاند

 

 

۲

به EVE رویایی

به آن کوچکی

کوچکییِ نتِ نخستین

در نطفه‌ی موسیقی

ناگهان نیمکره‌ی شب را فرا می گیرد

 

بال هایِ پیوسته سایش

بارانِ جیرجیر

صدایِ پیدایشِ شب

در قلمروِ باستانی اش

پرتگاهِ شهاب ها و اشباح

 

رنگِ شب می پرید

گم می شد اسمِ شب

اگر جیرجیرک نبود


 

فریبا صیدیقیم

دو شعر

 

۱

زمان   بلوطی است

که سنجابی آن را آرام آرام گاز میزند

 تا به خودت بیایی

چمدان‌ات را بسته‌ای

و آماده    در ایستگاه به انتظار نشسته‌ای

 

 یادت به خیر!

 

۲

میل‌های بافتنی‌ام دیری‌ست اردیبهشت را نبافته‌اند

نشسته‌ام در ایستگاهی

که پرنده‌ها رد پای تو را در برف لرزیدند

و در چوبی‌ی این خواب زمستانی

سفت به روی‌ات بسته شد

قرار بود که روی شانه‌ات

خواهر بنفشه باشم

اما چه حیف

بهمن روی رج‌های اردیبهشت آوار شده بود


           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۷۴ ـ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲

  No. 674 - Friday 28 February 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

صایب تبریزی

سید محمدعلی بن میرزا عبدالرحیم تبریزی‌ی اصفهانی صایبا

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷میلادی ]

 

۱

تا تو بي پرده شدي لاله رخان خوار شدند

همه گل‌هاي چمن در پس ديوار شدند

اي بسا خيره نگاهان که به يک چشم زدن

چون شرر محو در آن لذت ديدار شدند

تا لوای خط مشکین تو را وا کردند

سرکشان چون علم زلف نگون سار شدند

هيچ کس نيست که داند به چه کار آمده است

بس که مردم ز تماشاي تو از کار شدند

کار موقوف به وقت است که اشجار چمن

به نسیمی همه از برگ سبک بار شدند

یارب، ای عشق گران‌مايه چه اکسيري تو

که همه بي جگران از تو جگردار شدند

رشته‌ی عمر به مقراض دو لب قطع شود

بيشتر خلق جهان در سر گفتار شدند

صایبا این غزل مرشد روم است که گفت:

عید بگذشت و همه خلق پیی کار شدند

 

۲

می‌کنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم

می‌دهم جان، تا ز جان شیرین‌تری پیدا کنم

هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من

به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم

تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری

هر نفس چون شمع می‌خواهم سری پیدا کنم

رشتهی عمرم ز پیچ و تاب می‌گردد گره

تا ز کار درهم عالم، سری پیدا کنم

از بصیرت نیست آسودن در این ظلمت سرا

دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم

این قفس را آن‌قدر مشکن به هم ای سنگ‌دل

تا من بی ‌دست و پا بال و پری پیدا کنم

می‌گرفتم تنگ اگر در غنچهگی بر خویشتن

می‌توانستم چو گل ، مشت زری پیدا کنم


 

ناظم هروی

ملا فرخ حسین ناظم هروی

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

به عطری غوطه در مشک حقیقت داده عطارم

به رشحی کرد صاحب ظرف جام از نشأه سرشارم

فیوضات چمن پیرای بسطامی ست مخصوصم

فتوحات عرب پرداز  اعرابی‌ست در کارم

بهار افشان غز نورا حدایق ساز تصدیعم

جواهرپاش رومی را بساط آرای اقرارم

نیام از کسوت تجرید عریان فقر می داند

دهد خرقانیم گر خرقهی عرفان سزاوارم

چنان گردیده‌ام شایسته‌ی کیفیت معنی

که خم خم فیض جامی می کند در جام گفتارم

سخن زآن شسته در گازر گه تحقیق می گویم

که باشد آب و صابون نظم و نثر پیر انصارم

متاع ناپسند اختلافم خوش نمی آید

بود یک جنس در دامن ز هفتاد و سه بازارم

محقق صوفیان را صاف گویم دوستم از دل

ولی زآن ها که درد باده‌ی شرع‌اند بیزارم

گرم در خانقاه علم ظاهر خوار می بینی

در آور خلوت باطن که بینی ریش دستارم

مشو خارج نوا ناظم که من در بزم بیداران

عزیزم گرچه بر ساز عمل تار است زنارم

 

فتحپوری

شیدای فتحپوری‌ی تکلو ( سیگری)

شاعر پارسیسرای هند

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

درازى‌ی مژه بين آن دو چشم جادو را

که مى‌زند سر مژگان‌˙ش شانه ابرو را

سياه‌بختى‌ی ما در نظر ترا نايد

چه التفات به سرمه است چشم آهو را

کسى که چشم به بستان مى‌گشاد چو من

ز شرم ننگرد از دور باغ مينو را

به چشم آیينه شد گرچه ذره ذرهی خاک

نديده جز رخ‌ات آیينهی سخن‌گو را

به چشم مست مکن جور که امتحان نکند

ز جهل مردم بيمار زور بازو را

کجا به سنگ کشد زر  ز راه نادانى

بود دو چشم به انصاف اگر ترازو را

نشان وحدت صرف است نقطهی دهن‌اش

که صد کتاب شود گر بيان کنم او را

رسد ز نکهت زلف‌ تو بوى دل به مشام

ولى کجاست مشامى که يابد اين بو را

 

۲

کشت در خاک چو دهقان ازل دانه‌ی ما

جمع شد حاصل غم زين ده ويرانهی ما

دل چو کعبه سيه و چشم چو بت˙خانه نگار

هست چشم و دل ما کعبه و بت˙خانهی ما

خواب در سر کنى ار گوش به افسانه نهى

خواب بيرون رود از چشم به افسانه‌ی ما

عاقلان سلسله بر پا همه وسوسه‌اند

نيست بى‌سلسله کس جز دل ديوانه‌ی ما

راز در سينه به جوش است و زبان رفته ز کار

کاش مى‌بود سخن‌گو لب پيمانه‌ی ما

تلخ˙کام‌ايم، چه باشد ز شکر خنده‌ی خويش

عرصه‌ی مصر کنى گر ز شکرخانه‌ی ما

آشنا روى چو آیينه به هر رو شده‌ايم

غير ما هيچ کسى نامده بي‌گانه‌ی ما

دل پروانهی ما را شرف بال هماست

شمع خورشيد شود از پر پروانه‌ی ما

نسبت گنج به ويرانه چو باقي‌ست چه غم

گنج را جاى نباشد چو به ويرانه‌ی ما

مردمى ورز و مرو از بر شيدا امشب

تا شود خانه‌ی چشم از رخ تو خانه‌ی ما


 

ناظم هروی

ملا فرخ حسین ناظم هروی

[ سدهی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۲

کندن از آشوبگاه روزگارم آرزوست

نیستم گرداب از این دریا کنارم آرزوست

دوستان برهم نمی‌چسبند چون مژگان من

اختلاط نیک و بد در پود و تارم آرزوست

پای مردان از جفای آرزو در آتش است

پشت دست از زخم دندان در نگارم آرزوست

سالک شوریده چون سیلاب منزل جوی نیست

جلوه‌ی خشکی در این ره چون غبارم آرزوست

ناطم امید نظر یاد از هوسناکی دهد

گوشه‌ی چشمی ز استغنای یارم آرزوست

 

 
           
       

بالای صفحه