_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۷۲ ـ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲

  No. 672 - Friday 14 February 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



   


          نادر نادرپور

              [ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

قلب بال‌دار

 

سایه‌ی یک قلب بال‌دار

در شب مهتابی‌ی بهار

زمین را فراگرفت

تیره‌گی افتاد روی موی درختان

 تیره‌گی افتاد روی چشم دریچه

تیره‌گی افتاد روی سینه‌ی دیوار

سستی‌ی خوابی که از آن سایه‌ی بزرگ تراوید

 روی جماد افتاد

روی نبات افتاد

 روی همه‌ی آدمیان افتاد

 گفتند :‌

این،

     بی گمان خسوف بزرگی است

باید مس کوفت

باید با طشت مس به بام برآمد

 

وحشت آن قلب بال‌دار

در شب مهتابی‌ی بهار

جهان را گرفته بود

 هیچ‌کس سر به سوی ماه نگردانید

جز یک کودک

کودکی از خواب خوش هراسان جسته

دید

 یک مگس سبز روی ماه نشسته

 



سهراب رحیمی

کابوس بيداری  

 

بيا

لحظه‌ها را دورِ اين صَحيفه يک‌جوری امضا‌کن ديگر.

نوشتن ‌‌و ‌انتظار و‌ چرخيدنِ عَقربه‌ها گِردِ ويرانه‌های من.

باور کن چیزیم نیست،

فقط دارم کمی می‌ميرم.

حالا تو تشريح کن مرا

اگر نمی‌خواهی تشييع کن مرا

من از سکوت زاده شدم

و از تنهايیِ‌ی لحظه‌ها

و لحظه‌های تنها گذشتم

تا خودم را در تو گُم کنم.

دريچه‌های سياه،‌ نقطه،‌خط،‌ دایره

تکرار می‌شودـ

درها‌ و‌ ديوارها و صندلی‌ها

به آمدن‌ات چشم دوخته‌اند

از صدا عُبور کن

و در آن سوی زخم، از پُشتِ قرمزهای سوخته پیدا کن مرا.‌

يک نفر هر شب در رؤياهای من

خود را دار می‌زند

در پشت گام‌های باران

بر صفحه‌ی سفید باد.


پرتو نوری علا

عشق، پوشیده در سکوت

 

در سال هشتمين
عشق فرود آمد،
و طعم ِ شور
غرقه در اندوه ِ سال های جدايی
ته ِ گلويم را سوزاند.

مهر، طالع شد،
و فاصله رسوا بود
وقتی که عشق
ـ پوشيده در سکوت ـ
برق می زد،
و ما، زلال و بی گلايه
به هم پيوستيم.

نوازش ِ ابريشم اتاق را پُر کرد.
روح ِ کهکشانی ی تو
چرخش فلکی را
به سايه ها بخشيد،
و باد، باد ِ برهنه
هشت خواب جامه ی اطلسی را
با خود برد.

اما زمان، بيدار خواب ِ پچپچه‌یی
دانا بود بر وهم ِ باد
و خواب ِ ناز که درهم ريخت
با تقه‌ی نخستين
ـ از نيزه های نور ـ
بر قاب پنجره ی تاريک.

آه...
چرا عريانی ی ماه را پوشاندم؟
چرا صدای دل تپش‌هايم را
ميان جابه‌جايی‌ی
ظروف و گلدان ها پنهان کردم ؟
چرا، چرا به چارسوی دقايق
دخيل نبستم؟

باد می وزد.
تا هذيان بی شمار
راه ِ خانه ام را گم نکنند
باد، همواره از يک جهت می وزد،
و ميان خاطره و اکنون
مويه می پيچد.
و دريغ˙نامه ی من
هشت تقويم کهنه‌ی ديواری است
که انتظار را دوره می کند
و تو را درون  ِ شعر من
راه می بَرَد:
ببين که بوسه بوی تو را دارد،
و هر کلام تو را
               سجود
                      می کند،
و از اشتياق عشق
تو را گزندی نيست.

من
    غرق
        می شوم؛
دريای تو هنوز
پيرامون من است.

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۷۲ ـ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲

  No. 672 - Friday 14 February 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

فیاض لاهیجی

ملا عبدالرزاق لاهیجی

(متخلص به فیّاض)

[ سدهی سازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

تا حلقه نشد زلف بت سركش ما را 

زنجير كه مى‌كرد دل سركش ما را؟ 

بى‌جوهر تيغ تو دل از پا ننشيند 

آب تو نشاند مگر اين آتش ما را 

ماایم و همين فكر سر زلف و دگر هيچ 

عشقِ كه چنين كرد تهى تركش ما را؟ 

گامى دو توان تاخت به دنبال شكارى 

گر پى فكند تيغ اجل اَبرَش‌١ ما را 

فياض بيا خوب رسيدى كه خوش‌ات باد 

ديدار تو بايست دماغ خوش ما را 

 

۲

خم دل˙خواه در اين مزرعه كم سبز شود 

دانه‌ی عيش فشانديم كه غم سبز شود 

نشأت ۲ يأس بلند است نباشد عجبى 

تخم امّيدم اگر بر سر هم سبز شود 

رنگ و بوى هوس از بوم و بر دل مطلب 

اين گلى نيست كه در باغ حرم سبز شود 

خدمت كرده به نا كرده حساب است اين‌جا 

كِشته‌ام تخم وجودى كه عدم سبز شود 

كشته‌گان تو همه زخمى‌ی شمشير خوداند 

سايه‌ی تيغ در اين معركه كم سبز شود 

گريه بر خاطر من گرد كدورت افزود 

زنگ بر آينه از كثرت نم سبز شود 

وادی‌ى عشق تو ازبس‌كه فتورانگيز است 

نتواند كه در او نقش قدم سبز شود 

كرده‌ام منع دل اما چه كنم مهربتان 

تخم شوخي‌ست كه ناكاشته هم سبز شود 

گر شود نقش نگين دل نازك چه عجب 

سكه‌ی نام تو بر روى درم سبز شود 

سايه‌ی دست تو هرجا كه بهار انگيزد 

دانه‌ی بخل بكارند و كرم سبز شود 

ما بدان مجلس عالى نتوانيم رسيد 

بوته‌ی خار چه در باغ ارم سبز شود 

تحفه‌ی مجلس جانان چه فرستم فياض 

هم مگر حرف من سوخته دم سبز شود 

 

۱. ابرش: اسب که موی سرخ و سیاه و سفید دارد.

۲. نشأت: رویش


 

برهمن لاهوری

چندر بهان برهمن لاهوری

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[سده‌ی یازدهم ‌‌قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

کنم از ساده دلی بند دیده مژگان را

به مشت خس نتوان بست راه توفان را

جگر فشان شده ام باز جای آن دارد

که لاله زار کنم دامن و گریبان را

همیشه زلف تو را اضطراب در کار است

چه گونه جمع کند خاطر پریشان را

شبی خیال تو آمد به خواب و آسودیم

دگر ز هم نگشادیم چشم گریان را

برهمن از تو سخن بی دلیل می خواهم

که اعتبار نباشد دلیل و برهان را

 

ملا شاه بدخشانی

ملا شاه محمد بدخشانی  

( ملقب به لسانالله)

شاعر پارسیسرای هند

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

در مدرسه آن چه صحبت یاران است

در صومعه آن چه بر گرفتاران است

ز آن گاه که مهر تو گزیدم دیدم

کـ اینها همه کارهای بی کاران است

 

۲

یاری که تو را ز خود رهاند دگر است

کاری که ز تو هیچ نماند دگر است

ما منکر راه مسجد و کعبه نه‌ایم

راهی که به مقصود رساند دگر است

 

۳

مایی و منی‌ی ما چو از کار افتاد

این هستی‌ی ما به گوشه‌یی خوار افتاد

ما را چو ز خود ساخت ز ما هیچ نماند

مانند سگی که در نمکزار افتاد

 

۴

هر گه به خود آمدیم از خود رستیم

چون دانستیم دل به خود بربستیم

دیدیم جمال یار در خویش عیان

دیوانهی‌ خود شدیم و خوش بنشستیم

 

۵

شک نیست که اسم با مسما ماایم

مفهوم تمام زشت و زیبا ماایم

گر گفت کسی به ما بدی رنجه نه ایم

چون ماصدق تمام اشیا ماایم

 

۶

از بسته گی ی خویش اگر واگردی

بر وارسی ی خویش مهیا گردی

واگرد به گرد خویش مانند حباب

تا واگردی ز خویش و دریا گردی


 

برهمن لاهوری

چندر بهان برهمن لاهوری

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[سده‌ی یازدهم ‌‌قمری / ۱۷ میلادی]

 

۲

بیار باده که وقت بهار می‌گذرد

تو غافل از خودی وُ وقت کار می‌گذرد

چو برق خرمن دل ها به خنده می سوزد

ز دور جلوه‌کنان از کنار می‌گذرد

شمار عمر گران˙مایه  هر نفس باید

که چشم تا زده ای از شمار می‌گذرد

مرا نظر به تهی دستی ی برهمن نیست

به دامن‌اش گهر آب˙دار می‌گذرد



 
           
       

بالای صفحه