_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۷۱ ـ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 671 - Friday 7 February 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 



 

   

منوچهر نیستانی

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۱۵ خورشیدی / ۱۹۸۲  ـ ۱۹۳۶ میلادی]

دو شعر

 

۱

نیست تا رنگین کمانی

 

 

مصیبتیست ،

            شکمباره روزم از مه و دود ،

تن آکنیده چنان کـ از سکوت ِ سینه‌ی من.

 

چو چشمه روی من این‌سان کدورت آرد و رنگ ،

من آن چنان بنمایم که آبگینه‌ی من .

 

چه لعنت است و تباهی که بال می گَزَدم ؟

ــ و گرنه با سحرم رای همرهی‌ست هنوز ــ

چه دهشت است که می دزدد از لب ام آوای ؟

چه گونه شکوه برم پیشِ شب ز شنعت۱ روز ؟

 

چه نارواست به هر ابر پاره چنگ زدن ،

بدین خیال که این سایه پیک خورشیدی‌ست !

چه نابه جاست به هر گور پیکر افکندن ،

بدین امید که شهر قرار جاویدی ست:

 

طلب مباد ملالت فزای خاطر من ،

که هر چه بود به دامان آسمان دیدم :

در اختران˙ش جز خنده‌یی به سخره نبود ،

در آستان˙ش جز بانگِ قهر  نشنیدم !

 

مصیبتیست ،

            شکمباره روزم از مه و دود ،

تن آکنیده و استاده زَفت۲ و زهر آگین

کمان نگار!  فراز آر دست رنگ آرای

که چشم خست و سلامت مرا، مهابت این!

 

 

تهران ، ۲۵ آبان ۱۳۳۵

۱. شنعت: زشتی

۲. زَفت: خشم

 

 

۲

غزل

 

آن چه از یاران شنیدم

آن چه در باران گذشت . . .

آن چه در باران ده

     آن روز

بر یاران گذشت...

های های مست‌ها پیچید در بن بست‌ها

طرح یک تابوت در رؤیای بیماران گذشت . . .

کوهها را، در خیال پاک، تامرز غروب

سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت

کاروان دختران شرمگین روستا

لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت

در ته تاریک کوچه یک در یچه بسته شد

انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت . . .

جای پایی ماند و زخمی سبزه زاران را به تن

جمعه‌ی جانانه‌ی گل˙گشت عیّاران گذشت

تا به گورستان رسد ــ دیدار اهل خاک را ــ

ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت . . .

اورنگ خضرایی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /   ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۴۲ میلادی]

رُفت و روبِ زمین

 

 

پی‌ی هیچ کس نیستم

جلوی این گل فروشی هی پا به پا

می‌شوم

گل‌ها با هم حرف نمی‌زنند

نگاه‌شان دنبال آفتاب هم

نمی‌گردد

چه‌قدر شبنم مصنوعی !

 

ایستادنِ این‌جا خسته‌ام می‌کند

روزنامه‌ام را می‌اندازم کنار پیاده رو

که بزنم بیرون

دنبال مزرعه‌یی شبدر

گندمزاری که خوشه بسته باشد

کفش‌دوزک‌هایی که به آفتاب

                        دروغ نمی‌گویند

و خبرچینی‌ی هم را نمی‌کنند

تو هم حرف بزن زمین !

صدای مرا نمی‌شنوی؟

یک‌بار هم که شده کلاه‌ام را

به افتخار تو پرتاب می‌کنم به هوا

کاش فصل رُفت و روب تو می‌آمد


 

فرشته ساری

جشن احيا

 

اتاق از يك‌سو با گورستان همجوار است

از يك‌سو با دريا

دو سوي ديگر ، سمتي ندارد.

 

 

سايه‌هاي مردهگان مدام

پنجره را بي‌نياز كرده از پرده

و غرق شدن دایم من

دريا را از غريق‌هاي بي‌نام

 

 

مرگ روي صندلي نشسته

جوراب‌هاي زمستاني‌اش را وصله مي‌كند.

من از مراسم مرگ گريزان‌ام

من نمي‌دانم با مردن‌ام چه‌كنم؟

 

 

زمين مي‌چرخد ، مي‌چرخد

گذارش مي‌افتد

               به تهي‌ی زير اتاق

بايد خم شوم

            ره آوردش بگيرم

دست‌هاي زمين

        كوتاه‌تر از دستان من است...

 



 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۷۱ ـ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 671 - Friday 7 February 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

اسیر شهرستانی

میرزا جلال‌الدین محمّد شهرستانی

( مشهور به اسیر)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

بادهی‌  گل بی خمار عیش گلستان رسا

سرو ز مستی کند تکیه به دوش هوا

ساقی‌ی تکلیف مست یاد ورع  دلخراش

باده نخوردن ستم توبه نمودن خطا

بس که طراوت چکید از گل ابر بهار

ذرّه‌ی لب بسته شد قطره‌ی بحر هوا

سبزه‌ی سیراب  موج نسخه‌ی عمر ابد

دیده ز خاک چمن جلوه‌ی آب بقا

می کشم از سوز دل سرمه‌ی بی‌گانه‌گی

تا نگهی می‌کنم  با نگهی آشنا

ای به غم‌ات همنشین عیش و طرب‌های ما

بسته‌ی چشم‌ات نگه بنده‌ی شرم‌ات حیا

خوی تو الفت نواز ناز تو دشمن گداز

صلح تو دیر آشتی جنگ تو زود آشنا

شوخی و ناز و نیاز محرم راز هم‌اند

عمر محبت دراز رشته‌ی الفت رسا

شورش بحر جنون قافله‌ی موج خون

مرحله‌ی عشق تو سلسله‌ی شوقِ پا

مستی‌ی جاوید را سرمه‌ی ناز تو کرد

آن‌که ز حیرت کشید چشم مرا توتیا

جلوه‌ی صیاد عشق داد غبارم به باد

گردش چشم غزال حلقه‌ی دام وفا

عمر ابد میچکد از دم تیغ ستم

حلقه‌ی فتراک عشق چشمه‌ی ‌آب بقا

شد ز ره انتظار دل ز تپیدن غبار

چند خورد از کسی وعده فریب وفا

در ره آزادهگی منزل آرام نیست

کوشش بی‌هوده چند در گرو دست و پا

در چمن اعتقاد مشق تو را میکنم

در بغل برگ گل نسخه‌ی مدح و ثنا

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .


 

 

صیدیی تهرانی

میر سید علی تهرانی

( مشهور به صیدی)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

نکند خسته دلی را دل غم پرور ما

قیمت سنگ کسی نشکند از گوهر ما

گل آمیزش ما بوی جدایی ندهد

باد را دود کند گرمی‌ی خاکستر ما

پیش ما سروری روی زمین دولت نیست

دولت آن است که در پای تو افتد سر ما

عندلیب ایم ولی خوی سمندر داریم

می کند شعله هواداری‌ی بال و پر ما

از صفایی که بود عاریتی بیزارم

نشکفد در شب مهتاب گل ساغر ما

شهرت از بخت ندارد سخن ما صیدی

در شب تار نمایان نشود اختر ما

 

 

سرمدکاشانی

محمد سعید سرمد کاشانی

( مشهور به سعیدا)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

خوش بالایی کرده چنین مست  مرا

چشمی به دو جام برده از دست مرا

او در بغل من است و من در طلب‌اش

دزد عجبی برهنه کرده‌ست مرا

 

۲

آن ذات برون ز گنبد ارزق نیست

ذاتی‌ست مقید که به جز مطلق نیست

حق باطل نیز هست و باطل حق نیست

آن ذات به جز مصدر هر مشتق نیست

 

۳

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

لاغرصفتان زشتخو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار بود هر آن‌که او را نکشند

 

۴

روزی ز قضا حُسن تو را می سنجید

ایزد به ترازوی قدر با خورشید

این بس که گران بود نجنبید ز جای

و آن بس که سبک بود به افلاک رسید

 

۵

آن کس که تو را تاج جهانبانی داد

ما را همه اسباب پریشانی داد

پوشید لباس هرکه را عیبی دید

بیعیبان را لباس عریانی داد

 

۶

سرمد اگرش وفاست خود میآید

ور آمدن‌اش رواست خود می آید

بیهوده چرا در طلب‌اش می‌گردی

بنشین که اگر خداست خود می‌آید


 

 صیدیی تهرانی

میر سید علی تهرانی

( مشهور به صیدی)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

۲

بدان شوق‌ام هوای گرد آن سرگشتن است امشب

که خون اشک صد پروانهام  بر گردن است امشب

که چون فانوس دارد از درون، سررشته‌ی رنگ‌ام

که پرواز بلندش تا کنار دامن است امشب

چه جای غیر در بزم‌ات که از سرشاری‌ی غیرت

به دل داغ‌ام ز چشم بی‌گناه روزن است امشب

نمی‌آید نگه هر دم ز بیم غیر در دیدن

گل بی خار چیدن روی او را دیدن است امشب

رقیب از وصل ما دارد اگر بیماری‌ی رشکی

به از من کس نمی‌داند، علاج‌اش مردن است امشب

وصال یوسف خود را به نسبت پیر کنعان‌ام

چراغ کشته‌ی  چشم‌ام ز روی‌اش روشن است امشب

به رنگ گل دماغ از باده‌  تر دارد، بیا صیدی

اگر درد دلی داری مجال گفتن است امشب

 
           
       

بالای صفحه