_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۶۷۰ ـ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 670 - Friday 31 January 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


   


فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

وصل

 

آن تيره مردمک‌ها، آه

آن صوفيان ساده‌ی خلوت نشين من

در جذبه‌ی سماع دو چشمان‌اش

از هوش رفته بودند

 

ديدم که بر سراسر من موج می زند

چون هرم سرخگونه‌ی آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج باران‌ها

چون آسمانی از نفس فصل‌های گرم

تا بی‌نهايت

تا آن‌سوی حيات

گسترده بود او

 

ديدم در وزيدن دستان‌اش

جسمیت وجودم

تحليل می رود

ديدم که قلب او

با آن طنين ساحر سرگردان

پيچيده در تمامی‌ی قلب من

 

ساعت پريد

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله‌ی حريق

می‌خواستم بگويم

اما شگفت را

انبوه سايه گستر مژگان‌اش

چون ريشه‌های پرده‌ی ابريشم

جاری شدند از بن تاريکی

در امتداد آن کشاله‌ی طولانی‌ی طلب

وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشده‌ی من

 

 

ديدم که می‌رهم

ديدم که می‌رهم

 

 

ديدم که پوست تن‌ام از انبساط عشق ترک می‌خورد

ديدم که حجم آتشين‌ام

آهسته آب شد

و ريخت، ريخت، ريخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

در يک‌ديگر گريسته بوديم

در يکديگر تمام لحظه‌ی بی اعتبار وحدت را

ديوانه وار زيسته بوديم















میرزا آقا عسگری (مانی)

آنِ همیشه‌گی

 

 

 آن درخت که پستان‌های‌اش پر از سیب بود،

آن گندمزار که پیراهن‌اش پر از آواز،

آن مار صورتی که خورشید را به خود ‌می‌پیچید،

آن دو بید خوش‌پیکر

            بر ماسه‌های نمور

                         که زیر روشنی‌ی نیمروز به هم بودند،

آن چوپان که با دهانی پر از آواز و اسطوره

                                                خمیده به باغ ‌می‌خزید،

آن زن که کرت‌ها را

با ران‌ها و پستان‌های‌اش بارور ‌می‌کرد،

آن زمین پر از شهوت

آن آسمان که ‌می‌خواست فرود آید، زمین را آ‌‌بی‌ کند،

آن درخت توت که با باد هم‌خوابه‌گی ‌می‌کرد،

آن گنجشک   که دهان‌اش از نغمه‌های توت آکنده بود،

آن کوزه که گلو به قصیده‌‌ی باد داده بود،

آن چنار که آسمان را نگه‌داشته بود،

آن سبز که ‌می‌خفت و بال ‌می‌گشود،

آن دو هدهد

که پیا‌می روشن را روی چمن‌ها تکه تکه ‌می‌کردند،

آن پنج ساله‌گی‌‌ی بازی‌گوش بر ماسه‌های ‌‌بی‌خیال،

آن چوپان که سبک‌بال از کرت‌ها بیرون ‌می‌جست

                                    و شتابان با باد یکی می‌‌شد،

آن پروانه‌‌ی زرد که زیر گوش خطمی‌ها چیزی ‌می‌گفت،

آن خطمی که سینه‌‌ی گشوده‌اش را ‌می‌بست

آن زن که با علف‌های چسبیده به پیراهن

  خسته‌گی‌ کام‌گیری را از کرت بیرون ‌می‌کشید،

                         و مانند خدا در هوا ناپدید ‌می‌شد

آن نیمروز سرشار،

  و آب که روی تن زمین ‌می‌سرید،

آن هدهدهای خفته 

آن آواز کهن که با باد ‌می‌وزید

آن من

همه جا ماندند

در زمان،

در ناخودآگاه

و دراین شعر

               برای همیشه!

 

 


 

روجا چمنکار

دو شعر

 

۱

دفتر عشق

 

ابرها،

نامه‌های مچاله‌ی من‌اند

که بغض‌هایم را

در آن‌ها می ‌نویسم

و به دست باد می‌سپارم

تا برای‌ات بخواندش.

 

۲

شعرهای من . . .

 

من شعرهایی دارم که گروه خونی‌شان

گره می‌خورد به چشم‌های‌ات

که گاهی می‌خندند

گاهی نمی‌خندند

و گاهی آن‌قدر مثبت می‌شوند

که نفع هر دوی ما

در بی‌تو بودن، منفی‌ست.


 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۶۷۰ ـ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 670 - Friday 31 January 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

مسیح کاشانی

حکیم رکن‌الدّین مسعود رکنای کاشانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

شب خیال‌اش از دل‌ام مستانه می‌آید برون

کافر بد مست ز آتش˙‌خانه می‌آید برون

بس که دشمن خیز شد آب و هوای خانه‌ام

گر درون رفت آشنا بی‌گانه می‌آید برون

از سیه‌بختی به هر منزل که جا گردم دو روز

حسرت از بوم و بر آن خانه می‌آید برون

کهنه شد افسانه‌ی فرهاد اکنون دورِ ماست

در جهان هر روز یک افسانه می‌آید برون

می‌تواند چشم او کار دل‌ام کردن تمام

مست، خوب از عهده‌ی دیوانه می‌آید برون

در جهان هر غم که بیرون کرد سر از گوشه‌یی

نیک چون دیدم به من همخانه می‌آید برون

گر بکارد دانه‌های اشک گرم خود مسیح

خوشه‌های شعله از هر دانه می‌آید برون

 

۲

غمزه‌ات با خلق اگر پنهان زبانی داشتی

کشته‌ی ناز تو بودی هرکه جانی داشتی

هیچ دل بی‌زخم ناسوری نزادی از ازل

گر قضا مانند ابروی‌ات کمانی داشتی

ای تن بد روز چون گرد از درش برخاستی

در زمین چون خو گرفتی؟ کـ آسمانی داشتی

ای نفس از مصر جان بی بوی یوسف می‌رسی

پیش از این گاهی خبر از کاروانی داشتی

ای زبان از حیرت دیدار خاموشی˙‌ت چیست

گاه با خود ماجرایی، داستانی داشتی

دل قوی دار ای دل بی‌صبر و دل کـ اندر میان

گم نمی‌گردی که داغ‌اش نشانی داشتی

بی‌زبانی‌های خود را عرض کردی ای مسیح

در طریق بی‌زبانی خوش زبانی داشتی


 

سالک یزدی

ملا سالک یزدی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

گر کشی زار مرا گم نشود زاریی دل

ای زیاده ز جفای تو وفاداریی دل

نیستی آگه از این حال که هر شب تا روز

زار گریم ز غم هجر تو بر زاریی دل

در فراق تو مرا دم به دم از خون جگر

به رخ زرد نشان است ز بیماریی دل

آن سر زلف که از باد صبا در تاب است

چه توان کرد به او شرح گرفتاریی دل

میدهم در طلب‌ات جان گرامی و مرا

غیر از این نیست مرادی ز طلبکاریی دل

چون زی ام بی تو از این درد چو سالک میرم

که خیال‌ات نکند پرسش بیماری‌ی دل

 

حاذق گیلانی

حکیم حاذق گیلانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

لب تشنه‌ایم و بر لب دریا نشسته‌ایم

یک گام ره نرفته و از پا نشسته‌ایم

راه سفر چه گونه کنم طی که در دو گام

مانند نقش پای به صد جا نشسته‌ایم

هر لحظه همچو باد کنم سیر عالمی

با آن‌که همچو کوه به یک جا نشسته‌ایم

گر حفظ ما خدا نکند حال چون شود

ما شیشه‌ایم و پهلوی خارا نشسته‌ایم

از کنج خانه بر در کس پا نمی‌نهیم

آسوده از شرارت دنیا نشسته‌ایم

دی وعده کرد یار و نیامد برم کنون

در انتظار وعده‌ی فردا نشسته‌ایم

 

۲

نه خبر ز راز دارم نه خبر ز رازداران

من مست را چه پرسی ز کلام هوشیاران

به فراز چرخ توسن شده‌ام سوار از آن رو

که پیاده در رکاب‌ات نروند خرسواران

چو تو پرده برنگیری چه شب و چه روز روشن

چو تو در چمن نیابی چه خزان و چه بهاران

بشکفت گل ولیکن تو ز خواب برنجستی

نه ز آه سینه ی من نه ز ناله‌ی هزاران

فگنند روز محشر تن باد را به زندان

که مباد پرده خیزد ز جمال شرمساران

نفسی به یک قرارم نگداشت عمر گویی

من و زیبق۱‌ایم هر دو ز نژاد بی‌قراران

ز ازل نصیب هرکس شده حالتی و جایی

تو و بوستان و بلبل بگذشت روزگاران

برسم چو حاذق آخر به مراد خویش روزی

که جهاندم اسب همت ز قفای شه‌سواران

۱. زیبق: جیوه


 

سالک یزدی

ملا سالک یزدی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۲

اي عشق شعله‌ور شو و بال و پرم بسوز

شعله به جانم افكن و خاكسترم بسوز

آزرده‌ام ز هستي‌ی خود كار من بساز

دل خسته‌ام ز جرعه‌كشي ساغرم بسوز

اي آه پر شرار نهان در وجود من

از سينه‌ام برون شو و خاكسترم بسوز

اي سيل اشك دامن من پرستاره كن

اي شورعشق ديده پر اخترم بسوز

ازقعرجان من بتراو اي مذاب شعر

ديوان هستي‌ام ببر و جوهرم بسوز

در عصر انجماد محبت نمانده است

حرفي براي طرح غزل دفترم بسوز

چون شمع آفريده شدم بهر سوختن

برمن مكن ترحم و خشك و ترم بسوز

اي بغض درگلو شده پنهان هزار بار

بشكن حصار ناي مرا حنجرم بسوز

 
           
       

بالای صفحه