_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شماره‌ی ۶۶۹ ـ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 669 - Friday 24 January 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

شعری از :

احمد رضا احمدی

 

 

برای مسعود کیمیایی که در آستانه‌ی بهار تا آستانه مرگ رفت اما بازگشت ...

 

همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت . . .

از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟

کسی جواب مرا نمی‌دهد

سکوت می کنند!

در پشت اتاقم باران می بارد

می پرسم شاید این باران ِ بهار است

کسی جواب مرا نمی‌دهد

سکوت می‌کنند!

پنجره را که باز می‌کنم

باران تمام می‌شود

در آینه چهره‌ام را نگاه می‌کنم

آرام آرام چهره‌ام پیر می‌شود

از پنجره زمین را نگاه می‌کنم

خیس است و ساکت

بر تن لباس می‌کنم ، به کوچه می‌آیم

از نخستین عابر که در باران بدون چتر می‌دود

می‌پرسم

شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟

عجله دارد ، فقط می گوید نه !

از همسایه ها دلگیر هستم

می گویم آیا این ستمگری نیست

که هنگام ِ عبور ِ بهار از پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟

سکوت می کنند

سکوت ِ همسایه‌ها برای من دشنام است.

کودکی در باران دست ِ مرا می‌گیرد

به میدانی می‌برد که انبوه از فواره‌های رنگین است

من و کودک به آب‌های رنگین ِ فواره ها خیره می‌شویم

اما از بهار خبری نیست!

با من می‌رود ، به محله های قدیمی می‌روم

در جست و جوی چاپ˙خانه‌یی هستم که در جوانی‌ی من حروف ِ سربی داشت

می خواستم با حروف ِ سربی نام ِ بهار را روی دیوار ِ رو به روی خانه‌ام بنویسم

بر در ِ فرسوده‌ی چاپ˙خانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است

به خانه می آیم

در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه‌ی بهار هستم

در غیبت ِ بهار همه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است

در غیبت ِ بهار رنج ، هراس ، بیم ، تردید ، حـِرمان ، وحشت را از یاد نبرده ام

 به دنبال ِ تسلی هستم

چه کسی باید در غیبت ِ بهار مرا تسلی دهد

می‌خواهم بخوابم

پرنده‌یی به پنجره‌ی من نوک می‌زند

از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم

جهان ناگهان غرق در شکوفه‌ها ، گل‌های شقایق و بنفشه است

پنجره را باز میگذارم

باران می‌بارد

در باران می‌گویم

بهار را یافتم

بهار آمد . . .




 

علیرضا بهنام

دو شعر

 

۱

منطقه البروج

 

از برج خيس به روزنه‌ی صبح رفته ام

و صبحِ رفته ام

با خود نجوا مي‌كند

 

منطقه البروج خيابان ما شد

و دست هاي سفالي

پينه بست از خيسي‌ی حس

 

 

باران ناديدني است

و ناديدني

از برجي به برجي

و از صدايي به صدايي

عبور مي كند

 

 

عبور مي كند از دستم

برج پير

خاطره‌ی عبور مي شود

 

 

۲

پَر

 

به روجا و تمام روزهای رفته

پري‌ی زيبا شده اي

در چرخش مدام

در آب هاي دور

اقيانوس نور

ميان رنگ ها و صداها

 

بچرخ

زيباتر شده اي

 


 

رزا جمالی

بی ریشه

 

جایی از تو کم میآیم که خدا بزرگتر است

بزرگتر از تمام  دنیا جایی کوچک است

گم می شوم.

 

من به تو وصل ام     بدجوری

که نخی

و باریکتر

 

موهایی که نازکتر از سی و سه پل

 

از دست های من رگ‌های آبی       یا تو خسته تر از آبی ؟

بگو به کدام دست قطع کنم رگ های تو را از زمین ؟

 

داس من وُ    تبر از تو

بیریشهام

حتا بُنِ موهایم.

 

ای رنگ پریده !

 

و به یک چشم˙ خوابم می کند دو گیلاسِ چسبیده به هم.

 

۱۳ فروردین ۱۳۷۷

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۶۶۹ ـ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ 

  No. 669 - Friday 24 January 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

کلیم کاشانی

ملک‌الشعرا میرزا ابوطالب کلیم همدانی‌ی کاشانی

(طالبای کلیم)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

مگو کسی به من خاکسار می ماند

به روی آب ز عکسم غبار می ماند

محیط عشق همه آب زنده‌گی است مترس

کس است غرقه که او بر کنار می ماند

به راه عشق که افتادهگی  است رهبر او

پیاده می‌رود ، اما سوار می‌ماند

چه حالت است که چشمی که می‌پرد از شوق

چو نقش پا به ره انتظار می‌ماند

بنای عهد همین بر شکستن است تو را

غنیمت است که بر یک قرار می ماند

هر آن‌چه ما به کف آریم وقف تاراج است

همین مدام دل داغدار می ماند

کسی نرفت که بر جای او ستم نشود

همیشه خار ز گل یادگار می ماند

ز هر طرف نگرم در کمین اوست شکست

دلم به توبه‌ی فصل بهار می‌ماند

اگر فراخور تقصیر ، عذر باید گفت

زبان خامشی ما ز کار می ماند

نشانه‌‌یی است کلیم از پی‌ی گشایش کار

گهی که دست و دل از کار و بار می ماند

 

 

۲

چنان ز عکس رخ دوست دیده پر گل شد

که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد

چه لازم است چنان مشق سر گرانی کرد

که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد

چو مار بر سر گنج‌اش اگر بود مسکن

گداست مرد اگر عاری از توکل شد

که همچو تیر هوایی به خویش رفعت بست؟

که نه ترقی او مایه ی تنزل شد

گلی که بوی وفایی در این چمن ندهد

به قدر، کم ز خس آشیان بلبل شد

غلط بود که کند صبر، کارها به مراد

به من که دشمن غالب شد، از تحمل شد

خطاب یافته دیوانه‌ی دو زنجیره

ستم˙کشی که هوادار زلف و کاکل شد

بلا به چاره‌گران تند و تلخ بیشتر است

که زور سیل همه صرف کندن پل شد

کلیم توبه اگر می کنی بیا وقت است

ز توبه ، توبه کن اکنون که موسم گل شد .


 

الهی‌ی اسدآبادی

میرعمادالدّین محمود حسینی‌ی الهی‌ی اسدآبادی‌ی همدانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

صبا بر دوش او چون افکند زلف از بناگوشاش

سیه مستیست پنداری که میآرند بر دوشاش

شهادت را حلاوت این قدر سرشار کی باشد

مگر این نوشدارو را سرشتند از لب نوش‌اش

نه آسان است بی خود شعله را در بر کشیدن‌ها

گدازش یافت هر دستی که بست احرام آغوش‌اش

نیارم یاد هجران در وصال‌ات همچو ناکامی

که دولت پاید و دوران بد گردد فراموش‌اش

به تعلیم ادب گر با الهی سر کنم روزی

بساط حکمت یونان شود بازیچهی هوش‌اش 

 

اظهریی شیرازی

بوداق اظهریی شیرازی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

هرچند که شایستهی‌ شمشیر بلای‌ام*

یک باره مدار ای فلک این ظلم روای‌ام

در پای میافکن که گران مایه مشاعام

در دام میازار که فرخنده همای‌ام

بر تخت فراغت گهر افسر شاه ام

در کنج قناعت دُرر گوش گدای‌ام

در زیر لب خسته دلان نکته ی مهرام

بر لوح دل سیمبران حرف وفای‌ام

چون کلک قضا چهره ی گل گشت نگارام

چون باد سحر طره ی شب رنگ گشای‌ام

در محفل نازک بدنان نوگل حُسنام

بر مشهد خونین کفنان مهر گیای‌ام

ذوق دل اطفال گلستان چو نسیم‌ام

رنگ رخ گلزار نکویی چو حیای‌ام

در ناصیه‌ی کینه‌وران عقده گدازام

از آینه‌ی تیره دلان زنگ زدای‌ام

در زیب گلستان گهرآمیز صباح ام

در بزم ریاحین طرب انگیز مسا۱ی‌ام

چون یاد رخ شمع‌وشان شعله فروزام

چون درد دل غمزده گان ناله فزای‌ام

چون پیک غم ماه رخان سینه نوردام

چون دست دل دردکشان جیب گشای‌ام

افلاک برد فیض ز سیاره ی فکرام

خورشید کشد شرم ز آیینه ی رای‌ام

طوطی رود از هوش ز شیرینی ی نطق ام

بلبل فتد از ناله  ز گلبانگ نوای‌ام

طاوس ارم بر تن خود جاه زند چاک

از غیرت این خرقه ی صد رنگ نمای‌ام

از بال طبیعت بودم جلوه گه موج

کـ از جان ملایک نرود ذوق هوای‌ام

ای دم که به اقلیم تخیل فتدم سیر

چون سایه دود روح عطارد ز قفای‌ام

بر خاک فتاده ست از آن پرتو خورشید

تا عارض خود سوده کند در ته پای‌ام

ای چرخ نگویی که به آن گرمی ی بازار

با این گهر طبع چه دادی به بهای‌ام

یک بار بنه گوش رضا بر سخن من

بی مصلحتی نیست اگر هرزه سرای‌ام

از  مستی ی آییین تو شد ورنه نمودی

گنج دو جهان بخشش ایام ندای‌ام

من تا به دم مرگ برای تو دویدم

هرگز تو نرفتی سر مویی به رضای‌ام

ای سنگ دل آخر چو تویی را چه سرایت

گیرم که اثر سر زند از جیب دعای‌ام

ما و سپر اندازی‌ی رزم تو از این پس

تدبیر دگر نیست تو دانی و خدای‌ام

 

* عنوان این قصیده سُویداءالضمیر ( به معنای نهان خانه‌ی دل)  است

۱. مسا : شبانگاه












 
           
       

بالای صفحه