_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

شمارهی ۶۶۸ ـ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲

  No. 668 - Friday 17 January 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر



   

 

فرخ تمیمی

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

سه شعر

 

۱

 سیب  عدن

 

باغ  عدن  شکفته

در سایه سار صخره ی  مغرور گونه ات

ابلیس

آوند باغ  را

    سیراب می کند

از ژرفنای  چاه  زنخدان‌ات

و  سیبِ آدم،  آدم

 - همبستر  فریب حوا - را

         تا  خاکدان  تیره ی  سیاره ی  زمین

                                       پرتاب می کند .

 

 

۲

بید و باد

 

با دست ها اشارت باد است و بید ها

وقتی که باد ، حادثه ی دشت تفته را

در گوش بید گفت

لرزید بید .

 

 

فانوس مرده

بر خیمه های سوخته ،

                          باری

یاد آفرین سوگ شهید قبیله بود .

 

 

۳

 روزی  كه نیستی

 

 

در چشم  آسمان

زمین  هنوز  جوانی  تنهاست

در ماه  می نشیند  اما قلب‌اش

در كهكشان‌ها می كوبد

روزی  كه نیستی

 ناهید

شاید

تنهایی را

نشكیبد  دیگر

 و

 با جوهر  بنفش

 یك  سرخ گل  بكوبد بر

                        بازوی زمین

 














 

 

بهروز سیمایی

دو شعر

 

 

۱

عمر را در دستان پاییز

شماره می کردم

کنار سروهای صبور

زنی آمد

سر بر شانه ام گذاشت

در همه ایام می دانستم

اگر ترانه های عاشقانه برخیزند

فصل های سرد

در تقویم گم می شوند

 

کنار سروهای صبور

                        زنی آمد

راز شعر گم شده را گفت

فصل کامل شد

 

۲

بی اعتنا به شمارش خود

گوشی را برداشت

شب حکایت تازه     در باران

الو  الو   صدا

 

غافل از کلماتی که فراموش کرده بود

صدا می‌آمد

پشت شیشه‌ها

شاخه‌ها که خم می شدند

او شبیه هیچ      حتا خودش نبود

شانه های لرزان

از آن سر دنیا

مانده بود چه‌گونه

الو  الو   صدا


 

رویا تفتی

زیر فراوانِ خاک مدفون شده‌ای رویا . . .

 

زیر فراوانِ خاک مدفون شده‌ای رویا !

همین امروز جنازه‌ات را با دو چشم خودم دیدم

نه سرد می‌رسید به نظر، نه سنگین       دست نزدم

آخرین لباس‌ات تن‌ات

نقاب‌ها به کنار

شبیه نقطه‌یی شده بودی سر سطر

 

.

 

برای تو که گریه نکردم رویا!

اشک خودش آمد جنازه ببیند

در صورتی که بود و نبود

در صورتی که شش دانگ حواس‌اش را به من که بالای سرم ایستاده بودم     

سپرده بود

زیر وفور غبار

دیدم بزرگ نمی‌شوی

رگ‌های دامن‌ات دیدم به چین‌های صورت‌ات نمی‌آید

و دخترکانِ دور و برت

تا حلقوم دیدم که باز باکره‌اند

پسرهایی از شیرِ خام خورده

گفتم رویا فرصت همیشه نیست

بلند شو

بعداً

می‌شورمات خودم

بلند شو

بلند شو بنشین!        ببین! بی‌هوده انتظار کشیده بودی؟!

ببین!

اما تو مرده بودی و بو از هیچ کجای دهان‌ات نمی‌آمد

مرده بودی

من دیدمات رویا!

نه زلیخای زلیخا شده بودی

نه ملکه‌ی سبا

نه مدونا

نه هاله‌یی از جمیله‌ی بوپاشا

نه ویسلاوا شیمبورسکا

نه مریم عذرا!

نه کابوسی که تکانم دهی به خدا !

 من بُردم‌ات رویا !

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شمارهی ۶۶۸ ـ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲

  No. 668 - Friday 17 January 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

قدسی‌ی مشهدی

جاجی محمدجان قدسی‌ی مشهدی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری /  ۱۷ میلادی]

 

۱

دارم دلی امّا چه دل صدگونه حرمان در بغل

چشمی و خون در آستین اشکی و توفان در بغل

کو قاصدی از کوی او تا در نثار مقدم‌اش

هر طفل اشک از دیده ام آید برون چان در بغل

بوی تو را یک صبح‌دم گر باد آرد در چمن

گل غنچه گردد تا کند بوی تو پنهان در بغل

برقع ز عارض برفکن یک صبح‌دم  ! تا از صبا

گردد فرامُش صبح را خورشید تابان در بغل

قدسی ندانم چون شود سودای بازار جزا

او نقد آمرزش به کف من جنس عصیان در بغل

 

۲

حیران‌ام از افسرده‌گی در کار و بار خویشتن

کو عشق تا آتش زنم در روزگار خویشتن

گفتم مبادا بعدِ من ملک کسی گردد غم‌ات

تا تیغ بستم کردم‌اش وقف مزار خویشتن

در محفل روحانیان گردد ز مو باریک‌تر

تا نغمه‌یی بیرون کشد مطرب ز تار خویشتن

با آن که عمرم در چمن در پای گل˙بن صرف شد

هرگر ندیدم تا من‌ام گل در کنار خویشتن

این عقده کـ از دل غنچه را بگشود کی بودی چنان

گر از دل بلبل صبا رُفتی غبار خویشتن

عمری نمی‌شد صرف خود گر زود می‌آمد غم‌ات

بر شاخ چون ماند گلی گردد نثار خویشتن

بی‌خود شبی می‌خواستم گردم به گرد کوی او

هرجا نظر انداختم گشتم دچار خویشتن

گر فصل گل جستم خزان معذور دار ای باغبان

من عاشق‌ام برداشتم چشم از بهار خویشتن

روزی که چون گل˙بن بتان میل کل‌افشانی کنند

از پاره‌ی دل بر کنم من هم کنار خویشتن


 

 

قاسم دیوانه

ملا محمّد قاسم  مشهدی 

(مشهور به دیوانه)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

جام می لب˙ریز می گردیده‌ی مژگان ماست

آیت خوناب دل نازل چو شد در شأن ماست

یک کف خون می‌تواند مشهدی رنگین کند

صلح هفتاد و دو ملت جنگ در میدان ماست

چشم بر راه خطر داریم اگر توفان شدیم

موج بادام دو مغز دیدهی عمان ماست

 

۲

ز گریه دیده‌ی حیران پر آب میبایست

برهنهی سر ِ کو  را نقاب میبایست

به سال و ماه نگنجد شمار داغ دلم

حساب داغ تو روز حساب می‌بایست

به یک گشودن چشم تو گشت معلومم

فسانهیی که به چندین کتاب می بایست

خموش وصل جمال تو می کند فریاد

که مهر بر دهن آفتاب می بایست

شهید زخم تو تا روز حشر می گوید

که خون خفتهی  ما مشک ناب می‌بایست

 

 

سلیم تهرانی

میرزا محمد قلی سلیم طرشتی‌ی تهرانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا

تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا

چو کرده نقش تو بر صفحه‌ی وجود، رقم

صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا

متاب روی ز هم صحبتان که تنهایی

لطیفه‌یی‌ست که از بهر خود گزیده خدا

زمانه کیست که منصور را به دار کشد؟

به این وسیله به سوی خودش کشیده خدا

لباس فقر برازنده ی من است " سلیم "

که جامه‌یی‌ست بر اندام من بریده خدا

 

۲

حاصل من نیست از شهد سخن جز کامِ تلخ

در دهانِ من زبان تلخ است چون بادامِ تلخ

گفته‌اند از نامِ آنش لب نمی‌سوزد ، ولی

تلخ می‌گردد دهانِ من برم چون نامِ تلخ

گرچه آبِ زنده‌گانی می‌چکد از لب مرا

یک نفس همچون صراحی نیستم بی‌کام تلخ

ز آن لبِ شیرین عجب دارم که این‌ها سر زند

قاصد آیا از کجا آورده این پیغامِ تلخ

بوسه‌یی هم کاشکی می‌شد نصیبِ من سلیم

بشنوم تا چند از شیرین لبان دشنامِ تلخ

 

۳

ای به غیر  از من ناکام به کام همه کس

باده‌ی وصل تو چون آب به جام همه کس

به کسی هر نفس الفت نتوان کرد، ای دل

چون کبوتر منشین بر لب بام همه کس

باده‌ی ناب چه خاصیّت خاصی دارد

که حلال تو شد ای شیخ و، حرام همه کس

قاصد آورد به یاران خبر یار سلیم

بود در نامه به جز نام تو، نام همه کس


قاسم دیوانه

ملا محمّد قاسم  مشهدی 

(مشهور به دیوانه)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۳

تنم بی‌وصل او از تهمت هستی خجل باشد

نفس در سینه‌ام بال تپیدن‌های دل باشد

به گرد کُلُفت از بس چهره ی زردم گرفتار است

به دریا گر فتد عکس از دلم در زیر گل باشد

تراود هستی از سیمای خود اهل شهادت را

بپیچم گر سر از شمشیر او خونم بحل باشد

بپوشم گر ز روی‌اش چشم قاسم زنده کی مانم

نفس در سینه با تار نگاهم متصل باشد





 
           
       

بالای صفحه