_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی  ۶۶۷ ـ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲

  No. 667 - Friday 10 January 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

اسماعیل خویی

دو غزلواره‌ی تازه و  چاپ نشده

 

۱ ـ غزلواره ی ای عشق . . .

 

ای عشقِ در پایانِ ناچاری هم از آغاز!

هرچند،

بخشیدی ام،

در درِه ی مرگ آورِ اُفتادگی از پا،

بارِ دگر، پای روان گشتن

و، در فرودِ ژرفِ بی بالی،

پَرِ پرواز،

خود، نیک می دانی، ای همراز!

کاین عاریت های خُجسته،

                            هیچ یک،

                                      دیری نمی پاید:

و آنی که پایا بود خواهد تا همیشه،

                                    بی گمان،

                                                مرگ است

که، همچنان با گام هایی که طنین شان می شود نزدیک تر

هردم،

دارد به سوی من

از دور می آید.

 

خود نیک می دانی،

     آری،

کاین میان،

         حسرت کِش وناچار،              

                                    در فرصتِ کاهانِ خود، تنها

من مانم وافسونِ زیبایی،

این خوشترین انگیزه ی دیرین و بی درمان جنونِ من:

کز دورها،

      تنها همین از دورها،

          دیگر

باید پرانم بوسه بر رُخسارِ مهتاب اش*:

و در خیال است ار که بتوانم

هر گاه و بی‌اهی

دیدن به رؤیا در نوازشگاهی از خواب اش؛

و،کامجویانه،

دستی بسایم بر پرندِ شُسته در دریای سیماب اش.

 

با این همه،

خود نیک می دانی،

باری،

کافزودنِ سرمای خون نتواند افسردن جنونِ من.

ای مهربان!زین روست

کز ابرِ یادت،

آذرخشی خودفشان،

هرگاه و هربی گاه،

ناگاه آتش می زند در جنگلستانِ درونِ من؛

و می شکانَد سدِ سرمای یخ آجین را

وباز می آرد

نرمای گرمای بهاری را به خونِ من.

 

پس،

در این به ناهنگام نیز،

ای عشقِ در پایانه‌ای از بی سرانجامی

                        هم از آغازه‌ی دیدار!

با من بمان،

          در من بمان،

                  چون طُرفه یادی روز وشب  بیدار.

 

آری،

ای واپسینِ خواستن هایم،

که می مانی،

بسیار و یک کوه،

از پسِ بسیار ویک درّه،

پس از بسیار و یک دریا،

دور از توانستن!

دانسته ام این را

که خواستن کمتر می آید پیش تا باشد توانستن:

تا با منی،

امّا،

در من نخواهد بُرد راه افسوسناک اندوهِ این پیرانه دانستن.

 ۱۴ آذر ماه ۱۳۹۲ ـ بیدرکجای لندن

 * "از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم." / حافظ


 

۲ ـ  غزلواره ی تلفن

 

در آهنگِ شاد ولطیفِ صدایت سرور وغروری ست

که از رخنه وارانِ دیوارِ گوشی برون می تراود؛

و ازراهِ گوش ام

فرو می رود تا به ژرفای جان ام؛

و، در نیم دم، هر چه مور است و مار است وزنبور وکژدم

از اندوه و خشم وپریشانی و یادِ بد را

 فرو می کُشد یا برون می رماند

ز هرچاه وگودال و پستوی و غاری که دارد،

به هر گوشه،

نُه توی تاریکسردِ روان ام.

 

چو پُرسی:

-"چگونه ست حال ات؟"

دروغی که با دیگران گویم،

این بار،

ز هر راستی راست تر می شود:

-"خوش ام ، خوب ام و تندرست ام."

و دیگر

به دستان نه لرزان، به پاها نه سُست ام.

و در کار وگفتار و رفتار واندیشه،

بسیار    

جوان وار،

خدنگ وتوانا و چالاک وچُست ام.

دُرُست آنچنان که خود،

از آن سوی این همه دشت و دریا و کوه وکمر،

می توانی،

به چشمانِ احساس،

روشن ببینی.

و از تندرستی و شادی

هر آنچ آرزو می کنی بهرِ من

از همان دور

در من ببینی.

 

من از زنگ و گوشی هراسی به دل دارم،

ای دوست!

چرا کز خبرهای کُشتار و زندان وسوگ وستم زار و بیزارم،

ای دوست!

چنان که به جان مادرم می هراسید از قار قارِ کلاغان

که، هر گاه وبی گاه،

به پندارِ او"بد خبر" بوده بودند، گویا.

و من، بیش وپیش از همه کس، همانندِ اویم؛

و گرچه هم از نوجوانی از این سان خرافات

در اندیشه آزاد بودم،

به پیرانه سر نیز، امّا، تو گویی،

هنوز،

پسر نه، که، خود، مادرِ خویش

به پندارم،

ای دوست!

 

و، با این همه

- باورم کن-

که از زنگ و گوشی دگر کمترک می هراسم؛

و در زنگ هایی که تو می زنی

- باز هم باورم کن-

نوایی ست ویژه

که من دیگر آن را به جان می شناسم.

 

هم اکنون،تو را می توانم ببینم

که گوشی به گوشی و

داری به من زنگ . . .

-"الو، جان؟...

تویی، نازنین؟. . . ها . . . الو؟ . . . چی؟. . . .

نه! . . . دیگر نه.. . . . بسیار خوب ام،

خوش ام، تندرست ام.

برای تو، امّا، دل ام تنگ . . ."

 

۱۴ آذر ماه ۱۳۹۲ ـ بیدرکجای لندن

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی  ۶۶۷ ـ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲

  No. 667 - Friday 10 January 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

اسماعیل خویی

دو غزل تازه و چاپ نشده

غزل ۱

ای نازنین نگارِ من! از یادِ من برو!

چون می رسی ز دور به فریادِ من؟ برو!

بیدادِ رنج چون کُنَدم از تو داد خواه،

از دورها چه گونه دهی دادِ من؟ برو!

این جا، فرای حسرت واندوه، هیچ نیست:

از رنجزارِ خاطرِ ناشادِ من برو!

دیگر دلام به خوردنِ غم خو گرفته است:

معتادِ غم شوی، زغم آبادِ من برو!

زودا که ترکد و شود آتشفشانِ زهر

این عقده در گلوی زغمبادِ من، برو!

از هرچه سنّت است به پیری رهیده ام:

از خاطرِ فرای فرادادِ* من برو!

بینِ من وتو فاصله یک قرن و قارّه‌ست:

ای جانِ بی زمانِ تو همزادِ من! برو!

مرگ و، بتر ز مرگ، زمینگیری آورد،

فردای عمرِ آنسوی هفتادِ من، برو!

افسونِ عشق می کِشَدَش سوی بند باز:

تا دیر نیست، از دلِ آزادِ من برو!

آرام را مگیر ز مُردابَکِ دل ام:

ای نازنین نگارِ من! از یادِ من برو!

بیست وسوم آذر۱۳۹۲،  بیدرکجای لندن

 

*"سنّت"یا گویاتر از آن tradition   یعنی آنچه از گذشتگان به ما "فراداده" می شود.

 

 

غزل۲

ای نازنین! هرشب که تو ز آن دورها یادم کنی،

از بندِ این شب مرّگی، چون صبح، آزادم کنی.

می بین مرا،در دوستی،انبانِ خشکی پوستی:

ترکم ز کم گنجایشی ، گر بیش از این بادم کنی.

من، خود ، پس از پنجاه از هفتاد می ترسیده ام:

تو، از هم اکنون،فکرِ آن سوهای هشتادم کنی؟!

پیری وعشق؟! این - نازنینا!- "سر به رسوایی زند"* :

خواهی و نتوانی مصون از این فرادادم ** کنی.

کاخی اگر بودم، کنون باشم کلنگی خانه‌ای:

باید که بنیادم کَنی ، تا نو ز بنیادم کُنی.

نَبوَد مرا آینده‌ای ، آینده‌ای زاینده‌ای:

این نکته را باور دمی کز پا در افتادم کنی.

دانم که، گر یارم شوی، باید پرستارم شوی:

هرگز مخواه آلوده با این گونه بیدادم کنی.

من خاک ام و از دورها گیرم ز مهرت نورها:

دریابی ام- خورشیدِ من!- گوش ار به فریادم کنی.

می سوزم از نزدیکی‌ات، ای جان فدای نیکی ات!

در دوری است، این گونه گر سر سبز وُ آبادم کنی.

بنگر که من چون گشته ام: در عشق، وارون گشته ام:

چون مهر افزون می نمایی،  بیش ناشادم کنی!

چونین که در فرسودن ام، رؤیاست با تو بودن ام:

بس دان وبس بیش از بس ام که گاه گه یادم کنی.

با من بمان، امّا،همین تو آفتاب ومن زمین:

کز بندِ تاریکی همان از دور آزادم کنی.

بیست وهشتم آذر ماه ۱۳۹۲،بیدرکجای لندن

 *"عشقِ پیری گر بجنبد،سر به رسوایی زند."

**"فراداد"،یعنی tradition ، می تواند جانشینِ فارسی ی "سنّت"باشد
 
           
       

بالای صفحه