_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۶۶ ـ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲

  No. 666 - Friday2 January 2014

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   

سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

به باغ همسفران

 

صدا كن مراصدا كن مرا.

صداي تو خوب است‌.

 

صداي تو سبزينه‌ی آن گياه عجيبي است

 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

 

 

 

در ابعاد اين عصر خاموش

 من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم‌.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي‌ی من بزرگ است‌.

و تنهايي‌ی من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است‌.

 

 

كسي نيست‌،

 بيا زندهگي را بدزديم‌، آن وقت

 ميان دو ديدار قسمت كنيم‌.

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم‌.

بيا زودتر چيزها را ببينيم‌.

ببين‌، عقربك هاي فواره در صفحه‌ی ساعت حوض

 زمان را به گردي بدل مي كنند.

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام‌.

 

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني‌ی عشق را.

 

 

مرا گرم كن

(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

 و باران تندي گرفت

 و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ‌،

 اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

 

 

 

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

 من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم‌.

من از سطح سيماني قرن مي ترسم‌.

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سیاشان چراگاه جرثقيل است‌.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات‌.

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

 

 

و من‌، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد.

و آن وقت

 حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم‌، و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم‌، و تر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

در آن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك

 گذر داشت

 قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست‌.

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي‌ی مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

 

 

 

و آن وقت من‌، مثل ايماني از تابش استوا گرم‌،

 تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

 

کامران بزرگنیا

پاييزِ عشق

 

 

آهي به گَردِ راه‌اش

از آستانه‌یِ پاييز مي‌گذرد

 

برگها را رُفته پيري خشك

با دستِ سرد و چشمِ نمناك‌اش

از آستانِ سردِ پاييزی كه بر كوچه

برافشانده‌ست برگ و بار

 

شرمگينِ گيسِ سياه‌اش

شرمگينِ عطرِ رها به حلقهْ حلقه‌ی گيسوي‌اش

مي‌گذرد عشق بی صدا

 

تكه تكه ژنده‌پاره‌ها را

بر آسمانه‌ها مي‌آويزد

و پای مي‌كشد

در كوچه‌ها و خيابان‌ها

 

بی نورِ چشمان مي‌گذرد

بی دامنه‌ی گسترده‌ی دامانِ كشتزار

بی پرنده‌ها و پروانه و آفتابِ دامان

مي‌گذرد عشق مي‌گذرد

 

تكيده و فرتوت

پنجه‌ی لرزان را

فرو مي‌كند به جام و

مي‌پاشد آب بر در و ديوار و

ورد می خواند و فوت می کند و مي‌لرزد  

 

و مي‌رود عشق

بی عطرِ پونه به دنبال

بی گَردِ زرينِ ساي‌اشِ دامان به خاكِ راه

 

مي‌رود عشق مي‌رود

آهی به گَردِ راه‌اش

شهريور۱۳۶۳

 


 

 

شعری از

مانا آقایی

 

گفتی عروس خواب های تو باشم
بیایی با هفت بوسه بیدارم کنی
و هفت بار نوشتی سیاه ، تا طلسم سرخ بشکند
وهفت بار رفتم زیر برف
تادانه دانه بیاید بنشیند پشت پلک‌هایم
و مخمل خواب‌هایم سفیدتر شود
و همین‌طور هفت شبانه روز بر من گذشت
از آن زمان که نامادری های حسود قصه
خود را در آینه زیباتر دیدند
هرشب می گویم شاهزاده‌یی می‌رسد از راه
هرشب هفت اسب جوان در خوا‌ب‌هایم شیهه می‌کشند
و هفت بار می‌پرم از جا
و هفت مرد می‌بینم از پشت شیشه‌ها
همه کوتوله.


 

 

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۶۶ ـ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲

  No. 666 - Friday2 January 2014

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

مشرقی

میرزا ملک مشرقی‌ی مشهدی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

ز پیکان تو در دل رخنه‌یی کارگر دارم

هنوز از حال خود با این پریشانی خبر دارم

نی‌ام  گر سایه‌ی گل پرتو خورشید تابان ام

که از خون گرمی‌ی خود در دل خارا اثر دارم

سزاوار نشستن نیستم چون دود بر مجمر

که سودای پریشان گشتن از صد ره‌گذر دارم

به راه ات می دهم تسبیح را زنار می گیرم

در این سودا اگر یک سود دارم صد ضرر دارم

مدام از عندلیب گلشن شیراز می‌گویی

در این گلزار من هم حرفی از گل تازه تر دارم

تو یک عیب مرا می بینی و من صد هنر دارم

شراب تلخ ام اما رنگ خوناب جگر دارم

نمی‌آسایم از پرواز و یک ساعت نمی‌دانم

که مکتوب کدام آشفته را بر بال و پر دارم

در آن گلشن بهارم می‌کند تکلیف گل چیدن

که گر دانم ز دست افتد نمی‌خواهم که بر دارم

در این ایام از دست دلم کاری نمی آید

نه داغی بر جگر نه آفتابی در نظر دارم

چو ابر از قطره های اشک خود یاری نمی‌خواهم

اگر لب تشنه‌ام کی چشم بر آب گهر دارم

سحاب رحمت‌ام و ز قیمت گوهر نمی ‌گویم

نمی خواهم سرشک خویش را از خاک بردارم

ز خون افشانی‌ی بال و پرم  عالم گلستان شد

در این گلزار از یک زعفران صد نخل تر دارم

از آن نوباوه‌یی هر لحظه بر لب می رسانم من

که در هر گوشه‌ی دل نخل‌های بارور دارم

سکندر نیستم کـ آیینه‌یی خواهم از دل ها

هز ار آیینه چون خورشید هر شب زیر سر دارم

چه شد کـ از خون دل رگ های چشم ام شاخ مرجان شد

در این دریا جواهر دارم و بی حد و مر  دارم

اگر خاک بدخشان نیستم خون شهیدان‌ام

که در هر قطره ی آن پاره‌یی چند از شرر دارم

چو کرم شب فروز از پرتو دل راه سر کردم

نه با خضری رفیقم نه چراغی  راهبر دارم

نشان عافیت در کشور یک دل نمی‌بینم

در این ایام از این ویرانه ها عزم سفر دارم

ز آن دایم به یاد بی نیازی می دهم کشتی

که امید نجات از پادشاه بحر و بر دارم

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . .

 










 

فصیحی

میرزا فصیح‌الدین فصیحی‌ی انصاری‌ی هروی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷میلادی]

 

۱

دی قاصد یار آمد و مژگان تری داشت

از یار مگر بهر هلاک‌ام خبری داشت
عمری به ره یار دل
ا‌م تخم وفا کشت

پنداشت که این تخم که می‌کاشت بری داشت

آن بود  دلِ جمع که از دست بتان بود

صد پاره و هر پارهی‌ او را دگری داشت

ز آن پیش که تازی فرس ناز  به میدان

با حلقهی فتراک تو این کشته سری ذاشت

غمنامه ی من بین چه کنی قصهی یعقوب

او نیز  چو من داغ و فراق پسری داشت

پایان شب محنت من صبح اجل بود

بس طرفه شبی بود و قیامت سحری داشت

شد جزم به عزم سفر عشق  فصیحی

هر چند که در هر قدم آن ره خطری داشت

۲

جان بی رخ تو درد دل غمزده داند

ماتمزده حال دل ماتمزده داند

پی برده ام از عشق به جایی که ره آن جا

دیوانه‌ی پا بر سر عالم زده داند

این ذوق پیاپی که مرا از می ی عشق است

در بزم بلا جام دمادم زده داند

ز آن طرهی بر هم زده آشفته دلان را

حالی ست که آشفته ی برهم زده داند

کوه غم فرهاد ز من پرس فصیحی

کـ اندوه دل غمزده را غمزده داند


اوجی

ملا اوجی‌ی نطنزی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

از داغِ دل سوختیم دل ِ آرمیده را

آتش زدیم خرمن آفت رسیده را

نی فصل ماتمی نه بهار مصیبتی

ای ابر ابرو چه بری آب دیده را

تا انجمن فروز نگشتی ز لاف ِ حُسن

کوته نکرد شمع زبان بریده را

در روزگار زلف تو یارب چه می‌کند

آیینه چشم خواب پریشان ندیده را

با لعل آبدار برابر نمی کند

اوجی لب جراحت پیکان مکیده را

 

۲

گریه‌ام را تا به سوی باغ راه افتاده است

باغبان پندارد آتش در گیاه افتاده است

رهرو آزاد را از سختی‌ی منزل چه باک

کاه پندارد اگر کوه‌اش به راه افتاده است

دشت محشر سنگلاخی  گشته از عصیان من

هرکجا پا می نهم کوه گناه افتاده است

چشم امیدم به راه کاروان خضر نیست

یوسف‌ام در عام دیگر به چاه افتاده است

گلشن وصل تو را نازم که چندین نوبهار

سایه‌ی دیوار او را در پناه افتاده است

کشته‌ی تیر خودم ، اوجی، شهید ناله‌ام

آتش‌ام در خانمان دل ز آه افتاده است

 
           
       

بالای صفحه