_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۶۶۵ ـ جمعه ۶ دی ۱۳۹۲

  No. 665 - Friday 27 December 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

          نصرت رحمانی

          [۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

پگاه

 

با این‌که تا پگاه

پاسی نمانده بود

ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب

آب نرم نرمک می‌بافت گیسوان

آرام می‌چمید و زمزمه می‌کرد

در زیر بیدهای پریشان

ساز قلم به دست گرفتم

آرام زخمه کشیدم

بر پرده‌ی نژند ، پریشیده روان

بر تارهای گم شده‌ی احساس

من می‌زدم و آب زمزمه می‌کرد ، های . . . های

در گرمگاهِ کار

حس کردم آه . . . چیزی مرا به سوی درون پیش می‌کشد

بی‌حوصله چو جیوه، فرار ، مرگ وار

بهتر بگویم : چیزی به‌سانِ خواب

من را فسون نموده و با خویش می‌برد

چیزی چنان زمان

دیری نرفت و رفت

ساز قلم رها شد از دست‌ام

و پلک‌های خسته روی دیده بال کشیدند

صوت و کلام و شکل

تبخیر گشته پریدند

بیدار و خواب دیدم

دیدم نشسته است زیر حبابِ مه

سرکش‌تر از غرور

غمگین‌تر از غبار

دلکش‌تر از بهار

در روبه‌روی من ، گویی به انتظار

من مرد کارم

از پیش دام و دانه ریخته بودم

از خویش خویشتن گریخته

احساس و اندوهان را در سینه بیخته

و غربال را به میخ آویخته بودم

دست‌ام فصیح گشت

شورم بلیغ

بر خشک کشتگاه لبان‌ام ترنمی‌بارید

تا خواستم بخوانم‌اش ، آن‌گه بگیریم‌اش

چیزی چو فش فش ماری

از بند بند مهره‌ی پشت‌ام

بالا خزید ، در هم دوید

چنان تَرَکِ یاس بر ساغر امید

و ریخت در تار و پود وجودم

در هم شکست جام شکرخواب بامداد

پله‌کان خسته را چو گشودم

پرنده‌ی الهام شعر من

قه‌قه زنان پرید

تا دور ، دور  دید

در آبی‌ی بلند

افعی‌ی زرد چنبره‌یی بست

و نیش آفتابی‌ی او

چون نیزه‌یی طلایی

در گودِ نی نی‌ی چشمان من شکست

 

















عسگر آهنین

سه شعر

 

۱

با آه گل سرخ

 

هم برف در سکوت پشت پنجره می بارد

هم من کنار پنجره‌ام،

بی هیچ واژه‌یی،

مِهر نهان خود را

با آه گل سرخ زیر برف می سرایم.

شاید شبی

در خلوت شراب˙خانه‌یی

آن را به زمزمه در گوش تو بخوانم.

۱۵ ژانویه ۲۰۱۳

 

 ۲

با قطاری در برف

 

باید به فکر یک لباس تازه باشم

یک دفتر سپید یادداشت بردارم

آن‌گاه، زیر برف تازه راه بیافتم

با اولین قطار راهی‌ی شهری دگر شوم

دستی تکان دهم به رسم خداحافظی

برای نیمکتی خالی . . .

در فرصتی که نمی‌دانم تا کی هنوز باقی‌ست

بگذار ندانم کسی که روبروی من نشسته کیست

یا نام ایستگاه آخر من چیست؟

 

۱۷ ژانویه ۲۰۱٣

 

 

 ۳

در صبحدم برفی

 

نگاه کن چه واژه‌گان سپیدی

بر کاج های پشت پنجره می بارند؟

این ناسروده ترین شعر شاعران

در وزنِ سکوت است.

 

این شعر ناسروده را به تو تقدیم می کنم

کافی‌ست، صبحدمان، در کنار پنجره‌ام باشی.

 

 ۲۰۱٣ژانویه ۱٨


 

 

مهرنوش قربانعلی

طبيعت بي‌جان

 

 

شمالي كه در كوله‌ام آورده‌ام

تو را كم مي‌آورد

باراني  

كه قرار بود

نفس نفس روزهايم را تر كني

.

.

نمي‌توانم خلاف طبيعت‌ام از اردیبهشت نگاه‌ات سبز نشوم

.

.

هزارچم تونل‌ها را دور مي‌زنم

مه كه سنگين مي‌شود

صدايي درهم مي‌پيچد

ها آ آ آ . . .

مشت مي‌كوبد

هو و و و . . .

.

.

شيشه را پايين مي‌كشم

مي‌خواهم رودررو

با تنهايي‌ام مچ بياندازم!

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۶۶۵ ـ جمعه ۶ دی ۱۳۹۲

  No. 665 - Friday 27 December 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

حسن‌خان شاملو

حسن‌‌خان عبدلوی شاملو

(متخلص به حسن)

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

شب ما بی‌نیاز از ماهتاب است

چراغ مجلس مستان شراب است

به کف از عمر تا سرمایه داری

به دست آور گل ساغر که ناب است

اگر شیخ است بی پیمانه مست است

و گر صوفی‌ست بی ساغر خراب است

هوا با آن سبک‌روحی که دارد

ز بار بوی گل در پیچ و تاب است

حسن خاک هرات آن فیض دارد

که آب‌اش نشأه افزا چون شراب است

 

۲

با شوق همعنان‌ام و مستانه می‌روم

مست طرب به گوشه‌ی می˙خانه می‌روم

از اختلاط ساخته‌ی عاقلان چه حظ

شکر خدا به خانه‌ی دیوانه می‌روم

تا شمع را به روی تو تشبیه کرده‌اند

از جا ز رشک جلوه‌ی پروانه می‌روم

صد باغ و بزم چشم به راه من است و من

دست جنون گرفته به ویرانه می‌روم

رسوایی‌ام پسند محبت نشد حسن

بار دگر ز شیشه به پیمانه می‌روم

 

۳

هرگاه رو به کعبه و بت˙خانه کرده ایم

اوّل دعای دولت پیمانه کرده‌ایم

رازی که گفته‌ایم به دیوانه گفته‌ایم

عیشی که کرده ایم به ویرانه کرده‌ایم

صد بار گشته‌ایم به دیوانِ دل حسن

تا انتخاب ناله‌ی مستانه کرده‌ایم


نویدی‌ی اصفهانی

محمد قاسم نویدی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

یک تن به جهان نیست که آزرده ز من نیست

امروز به رسوایی‌ی من هیچ سخن نیست

از مرد جهان گشته‌یی این نکته شنیدم

کـ از ملک خدا هیچ دیاری چو وطن نیست

در دهر گلی نیست که با روی تو سنجم

یک سرو به رعنایی‌ی قدّت به چمن نیست

بسیار مکرر شده است اطلس و دیبا

امروز لباسی به جهان به ز کفن نیست

 

۲

ما باز اختیار به پرواز داده‌ایم

خود را به دست طالع ناساز داده‌ایم

مانند تاجری که بود عاری از وقوف

غم زو خریده‌ایم و جگر باز داده‌ایم

در محفلی که نخل قدی جلوه‌گر شده

مانند شمع سر به ره گاز داده‌ایم

یک لحظه دل خوش‌اش نگذاریم شام غم

گویا زری به قیمت دمساز داده‌ایم

آسوده‌گی به خواب  نویدی ندیده‌ایم

تا دل به عشق خانه برانداز داده‌ایم

 

 

روح‌الامین اصفهانی

میر محمّد امین میر جمله‌ی شهرستانی اصفهانی

 [ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

چشم سیاه مست تو تا باده‌نوش گشت

شد شیشه‌گر سپهر و هوا می˙فروش گشت

تنها همین نه لاله به دورت  پیاله خور

زاهد به کنج صومعه هم باده‌نوش گشت

صوفی شدند خلق جهان سر به سر ز شوق

تا آفتاب روی تو پشمینه پوش گشت

بی پرده بود چشمه‌ی آب حیات تو

شکر خدا که خضر خصلت پرده پوش گشت

صحرا ز شوق روی تو گردید لاله پوش

دریا به یاد من همه جوش و خروش گشت

گِردَش اتاقه‌ی۱ سر خورشید و مه شود

هر سر که خاک در قدم می˙فروش گشت

روح‌الامین چو نام تو بردیم بر زبان

گردون ز پای تا به سر خویش گوش گشت

 

۲

به هر دل که آن خار مژگان نشیند

چو گل چاک بر سینه خندان نشیند

ز عکس‌اش چو آیینه جاندار گردد

دل من چو تصویر پیچان نشیند

به چشم‌ات نظر هرکه افگند روزی

چو خال تو پیوسته حیران نشیند

رخ‌ات در ته خط بدان‌سان نشسته

که خورشید بر سبز ایوان نشیند

بهشت زلیخا بود بی‌تکلف

چو با یوسفِ خود به زندان نشیند

تو را دیده روح‌الامین یار گریان

چو گل بهر آن شاد و خندان نشیند

 

۱. اتاقه :  قوس


 

نویدی‌ی اصفهانی

محمد قاسم نویدی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۳

عاقبت از حلقه‌ی اسلامیان بگریختیم

برده ایمانم را به کفر زلف او آویختیم

از رفیقان سبک در دل گره‌ها داشتیم

همچو تار سبحه زین بدطینتان بگسیختیم

تا تو منظور نظر باشی به هر نوعی که بود

فتنه‌یی در دهر بهر خویشتن انگیختیم

چهره‌ی ما را نویدی نیست رنگ مردمی

آب آن را بس که بر درگاه هر دون ریختیم









 

 
           
       

بالای صفحه