_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۶۳ ـ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲

  No. 663 - Friday 13 December 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ ۱۹۲۸ میلادی]

دو شعر

 

۱

چون سبوی تشنه ...

 

از تهی سرشار،

جویبارِ لحظه‌ها جاری‌ست .

 

چون سبوی تشنه کـ اندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

 

 زندگی را دوست می دارم ؛

 مرگ را دشمن .

 وای ، امّا با که باید گفت این؟ ـ من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن .

 

جویبار لحظه ها جاری .

 

تهران ـ اردیبهشت ۱۳۳۵

 

۲

خزانی

 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک .

آنک ، بر آن چنارِ جوان ، آنک

 خالی فتاده لانه ی آن لک لک .

 او رفت و رفت غلغل غلیان‌اش ؛

پوشیده ، پاک ، پیکر عریان‌اش .

 سر زی سپهر کردن غمگین‌اش .

تن با وقار شستن شیرین‌اش .

 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک .

 رفتند مرغکان طلایی بال .

از سردی و سکوت سیه خستند ،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی ؛

 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت .

 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک .

 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک

 این کوره راه ساکت بی ره‌رو .

 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک

 آن کوچه باغ خلوت و خاموش‌ات ؛

از یاد روزگار فراموش‌ات .

 

 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود .

 چون من تو نیز تنها ماندستی .

 ای فصل فصل‌های نگارینم ،

 سرد سکوت خود را بسراییم ،

پاییزم ! ای قناری غمگینم !

 

تهران ـ آبان ۱۳۳۵

 

یاشار احد صارمی

راز هاي ابن قارح* ۳

 

آبي ست رنگ خواهش

مايل به سرخ است صورت اش

آرام است صداي‌اش

و تن

و شرح شيرين تن

و حرف هاي خواب آورِ تن كه بوي بستني مي دهند

و نفس ها . . .

اين آخر خوشه‌ی انگور است كه از من مي‌رويد خانم

آخرين كنسرت قلب من

رقصي تنها و گُر گرفته بر قطب شمال روح خودم

و تو

دورتر از همه‌ي روزنامه ها و سنديكاها

روي آب دراز كشيده

به ماهيان سرخ چشم دوخته‌اي

جخ ، دست به سيم هاي خداي‌ات مي‌سايم

جخ ، كسي رنگ باغ را بر مي دارد و مي‌افشاند به آسمان

جخ ، ليوان‌ات پر از خون ماه مي شود

و من

كي ابري كلان و كشنده را به درون كشيدم كه . . . ؟

زبان‌ام دچار بطالت مي‌شود

و رويش شديد برگ‌هاي وحشي بر اندام‌ام . . .

 

* ابن قارح: ابوالحسن‌ علی‌ بن‌ منصور بن‌ طالب‌ حلبی‌ (۳۵۱- خ/  ۴۲۴ق ‌/ ۹۶۲-۱۰۳۳م‌)، ادیب‌، شاعر، راوی‌ و نحوی‌، ملقب‌ به‌ دَوْخَلَه‌ می‌باشد. وی‌ در حلب زاده‌ شد و فارسی را نزد ابوعلی سینا فرا گرفت

 


 

شیدا محمدی

اندوه کالسکه‌ی بلاتکلیف

 

اندوه ِ کالسکه‌ی بلاتکلیف این طرف و

بیمارستان خون آلود آن طرف . . .

چند خیابان فاصله تا تابلوی بوق زدن ممنوع ؟!

باید میانه ی میدان بزایم  . . .

 

سگ می لیسد تن‌ام را

و آسفالت سرد

خون داغ مرا می‌پوشاند

روبه‌روی خودم ُگر گرفته‌ام

و سلام تو

بند جفت‌ام را قیچی می‌کند

 

دوباره خودم را زاییده‌ام

اگر

     وغ وغ

این نوزاد

بگذارد !

 

 

تابستان۱۳۸۲

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۶۳ ـ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲

  No. 663 - Friday 13 December 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

طالبا

محمد طالب آملی‌ی مازندرانی (طالبا)

[سده‌ی یازدهم قمری /  ۱۷میلادی]

 

۱

ز گریه شام و سحر دیده چند تر مانَد

دعا کنید که نه شام ونه سحر مانَد

به غارت چمن‌ات بر بهار منت‌هاست

که گل به دست تو ازشاخ تازهتر مانَد

دو زلف یار به هم آن‌قدر نمی‌مانَد

که روز ما و شب ما به یک‌دگر مانَد

نهاده‌ام به جگر داغ عشق و می‌ترسم

جگر نماند و این داغ بر جگر مانَد

کنید داخل اجزای  نوشداروی  ما

هر آن  گیاه که برگ‌اش به نیشتر مانَد

برای عزت مکتوب او به دست آرید

فرشته‌یی که به مرغان نامه برمانَد

ز بس فتاده به هر گوشه پاره‌های دل‌ام

فضای دهر به دکان شیشه گر مانَد

زشهد خامه‌ی طالب چو لب کنم شیرین

دو هفته در دهن‌ام طعم  نی‌شکر مانَد

 

۲

تا کی ز بیم خوی تو دزدم نگاه را

در سینه‌ی هوس شکنم تیر آه را

لذت شناس درد تو هم چاشنی گرفت

خونابه ی سیاست و شهد گناه را

نازم به شمع روی تو کـ از شعله‌های حُسن

گلگونه‌ی عذار دهد مهر و ماه را

بر مزرعی که قطره زند ابر گریه‌ام

مژگان مثال برگ بروید گیاه را

طالب بکوش در طلب کام خویشتن

تا کی بهانه سازی بخت سیاه را

 


 

شفایی

حکیم شرف‌الدین حسن شفایی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

در باغ ما به لاله می‌ی ناب می‌دهند

صد خار از برای گلی آب می‌دهند

هر مرد کی به گوشه‌ی دستار می‌زند

آن غنچه را که آب به خوناب می‌دهند

طاقت نماند و تاب برافتاد از جهان

خوبان هنوز زلف سیه ‌تاب می‌دهند

با خون دل بساز که در بزم دوستی

پیمانه‌های زهر به احباب می‌دهند

یک‌تار در کتان شکیبم درست نیست

خوبان به هرزه زحمت مهتاب می‌دهند

نام خرد ببر که به دارالشفای عشق

آن را که عقل ره زده جلاب می‌دهند

بختم به خواب نیز شفایی نبیندش

چشم مرا فریب شکر خواب می‌دهند

 

 

رضـی

میر محمد رضی الدین آرتیمانی

 [سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

آن بر و روی است، یا نور است، یا قرصِ قمر؟

آن لبِ لعل است، یا جان است، یا تُنگِ شکر؟

تاق ابروی است، یا محرابِ دل، یا ماهِ نو؟

نرگسِ شهلاست، یا چشم است، یا بادامِ تر؟

آن قد و بالاست، یا سروِ سهی، یا شاخِ گل؟

وآن سرِ زلف است، کرده عالمی زیر و زِبَر ؟

چون کنم وصفِ سراپای تو را، ای بینظیر؟

چون سراپای تو میسازد مرا بی پا و سر

بی تأمل میکُشی چه بیزبان، چه بیگناه

بی تکلف میبری، چه دل، چه دین، چه جان، چه سر

خوش نداری طور، هر طرزی که آیم پیشِ تو

اینچنین بودهست طرز عشق یا طور دگر؟

جان کَنَد دل تا تماشایش کُنَد، لیکن چه سود؟

میرود چون از تماشایش دل از جان بیشتر.

 

۲

همه دردم همه داغ‌ام همه عشق‌ام همه سوزم

همه درهم گدازد هر مه و سال و شب و روزم

وصل و هجرم شده يك‌سان همه از دولت عشق‌ات

چه بخندم چه بگريم چه بسازم چه بسوزم

گفتني نيست كه گويم ز فراق‌ات به چه حال‌ام

حيف و صد حيف كه دور از تو نداني به چه روزم

دست و پايم تپش دل همه از كار فكنده

چشم بر جلوه ی ديدار نيافتاده هنوزم

غصّه‌ی بي‌غمي‌ام داغ كند ورنه بگويم

داغ بي‌دردي‌ام از پا فِكَنَد ورنه بسوزم

رضیام، جمله‌ی آفاق فروزان ز چراغ‌ام

هم چو مه، چشم به دريوزه‌ی خورشيد ندوزم

 


  

شفایی

حکیم شرف‌الدین حسن شفایی‌ی اصفهانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۲

خواهش‌ام در بزم حرمان باز ساغر می‌زند

غیرت‌ام از رشک دشمن سنگ بر سر می‌زند

 ساز کردم چنگ مهر و نغمه خاطر خواه نیست

مطرب عشق‌ام دو روزی راه دیگر می‌زند

 رشگ بر من می‌برد کـ از خار هم بی بهره‌ام

آن که می‌چیند گل این باغ و بر سر می‌زند

 یاری‌اش نازم که هر چندش کنم بیرون ز دل

از وفاداری همان می‌آید و در می‌زند

 تا شدم عاشق، شفایی با همه دین‌داری‌ام

خنده بر ایمان من زُنّار کافر می‌زند

 




 
           
       

بالای صفحه