_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۶۲ ـ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲

  No. 662 - Friday 5 December 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر



   

 

نیما یوشیج

(علی اسفندیاری)

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

خواب زمستانی

 

سرشکسته‌وار در بال‌اش کشیده ،

 نه هوایی یاری‌‌اش داده ،

 آفتابی نه دمی با بوسه‌ي گرم‌اش به سوی او دویده ،

 تیزِِ پروازی به سنگین خوابِ روزان‌اش زمستانی

 خواب می‌بیند جهان زنده‌گانی را ،

 درجهانی بین مرگ وزنده‌گانی.

 

 

همچنان با شربت نوش‌اش

زنده‌گی در زهرهای ناگوارای‌اش .

خواب می‌بیند فروبسته ست زرّین بال وپرهای‌اش

از برِ او شورها برپاست .

 می‌پرند از پیش روی او

 دل به دوجایانِ نا همرنگ

 وآفرین خلق برآن‌هاست.

 

خواب می بیند ( چه خواب دلگزای او را )

 که به نوک آلوده مرغی زشت ،

 جوشِ آن دارد که بر گیرد زجای او را

 و اوست مانده با تن لخت و پرمفلوک و پای سرد.

 

پوست می خواهد بدرّاند به تن بی‌تاب

خاطراو تیره‌گی می‌گیرد ازاین خواب

درغبارانگیزی ازاین گونه با ایّام

چه بسا جاندار، کـ او ناکام

چه بسا هوش و لیاقت‌ها نهان مانده

رفته با بسیارها روی نشان بسیارها چه بی‌نشان مانده

آتشی را روی پوشیده به خاکستر

چه بسا خاکستر اورا گشته بستر.

 

هیچ کس پایان این روزان نمی داند .

بُرد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد .

کس نمی‌بیند.

 ناگهان هولی بر انگیزد

 نا به‌جایی گرم برخیزد

 هوشمندی سرد بنشیند.

 

لیک با طبع خموش اوست

 چشم باش زنده‌گانی‌ها

 سردی‌ آرای درونِ گرم او با بال‌های‌اش ناروان رمزی‌ست

 از زمان‌های روانی‌ها

 سرگرانی نیست‌اش با خواب سنگین زمستانی

 از پس سردي‌ی روزان زمستان است روزانِ بهارانی.

 

او جهان بینی‌ست نیروی جهان با او

 زیرمینای دوچشم بی فروغ وسرد او، تو سرد منگر

 ره‌گذار ! ای ره‌گذار

 دل‌گشا آینده روزی‌ست پیدا بی گمان با او.

 

 

او شعاع گرم ازدستی به دستی کرده بر پیشانی روز و شب دل‌سرد می‌بندد

مرده را ماند. به‌خواب خود فرو رفته‌ست، امّا

 بر رخ بیداروار این گروه خفته می‌خندد .

 زنده‌گی ازاو نشُسته دست

 زنده است او، زنده‌ي بیدار .

 گر کسی اورا بجوید، گرنجوید کس ،

 ورچه با او نه رگی هشیار.

 

سرشکسته‌وار دربال‌اش کشیده ،

نه هوایی یاری‌اش داده ،

آفتابی نه دمی با خنده‌اش دل‌گرم سوی او رسیده

تیز پروازی به سنگین خواب روزان‌اش زمستانی

خواب می بیند جهان زنده‌گانی را

در جهانی بین مرگ و زنده‌گانی.

 

۵ خرداد ۱۳۲۰

 

احمدی

جیک جیک

 

 

سرهامان را تا روی سینه بغل می‌کنیم

آفتاب از روی تاب می‌افتد

تاب را تا روی سینه بغل می‌کنیم

از توی قاب می‌افتد

من هیچ وقت

این همه کودک نبوده‌ام !

 با این صدای بی‌کمانچه به کوچه نرفته‌ام تا ماه

با آه ، تا تختِ بچه‌گی ام دل نداده‌ام !

وَ این دلیلِِ گرم

تنها شبی‌ست

 که موهای گندمی‌ام را به خواب های تو مبتلا کرده ست !

 

 

یک پُشتِ بام ، بالاتر بیا !

 ازاین دهان که توی چکمه نفس می‌کشید

ازاین هوا که رگ‌اش را به ماه می بندد

 

پاهای‌ات را در آسمانِ پُشتِ سرِ من دراز کن !

من خوابم می‌آید کتان !

خوابَم می‌آید کتان

وَ خوابم هی تولدم را عقب می اندازد ، بجنب !

 

 

دیشب از آن‌همه شب‌های سینه زن در پُشت

جز زنگوله‌یی که شب را کُشت

تختی نمانده بود

امشب ، تمامِ این آسمانِ بی پهلو من‌ام

که شب در گردنم

با پله‌های گم شده در می‌زند

وَ دل ، همین مردی‌ست

که از کنارِ درختانِ خیس می‌آید !

وَ دل ، همین کوهی‌ست

که روی سینه بلندش کرده‌ام ، بجنب !

 

 

من هیچ وقت این همه عاشق نبوده‌ام

وَ هیچ وقت این همه زیبا نبوده‌ام

وَ هیچ وقت این همه شاعر نبوده‌ام

وَ دل ، همین مردی‌ست

که از کنارِ درختانِ خیس می‌آید

وَ من یقین دارم

که سینه خیزترین خاطره‌ام می‌شود

وَ من یقین دارم

که سینه خیزترین خط خطی‌اش می‌شوم

همین !

جیک ، جیک !

 

 






















 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۶۲ ـ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲

  No. 662 - Friday 5 December 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

شیخ بهایی

شیخ‌الاسلام بهاءالدین محمد عاملی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من

شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من

بس که شد گل گل تن‌ام از داغ‌های آتشین

می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من

طفل ابجد خوان عشق‌ام، با وجود آن‌که هست

صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من

گفتم‌اش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟

گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من

بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق

ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من

با خیال‌ات دوش، بزمی داشتم، راحت فزا

از برای مصلحت بود این‌همه افغان من

رفتم و پیش سگ کوی‌ات، سپردم جان و دل

ای خوش آن روزی که پیش‌ات، جان سپارد جان من

از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر

کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من

چون بهایی، صدهزاران درد دارم جانگداز

صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من

 

۲

روی تو گل تازه و خط سبزه‌ی نوخیز

نشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز

شد هوش دل‌ام غارت آن غمزه‌ی خون‌ریز

این بود مرا فایده از دیدن تبریز

ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوری

و ای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز

فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبان

افسوس کنان، لب به تبسم، شکرآمیز

از راه وفا، بر سر بالین من آمد

و ز روی کرم گفت که: ای دل˙شده، برخیز

از دیده‌ی خونبار، نثار قدم او

کردم گهر اشک، منِ مفلسِ بی‌چیز

چون رفت دل گم˙شده‌ام گفت: بهایی!

خوش باش که من رفتم و جان گفت که : من نیز

 


 

صوفی‌ی آملی‌

مولانا محمد صوفی‌ی آملی‌ی مازندرانی

شاعر پارسی گوی مقیم هند

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

فدای پای او سر می‌توان کرد

ز خاک پای‌اش افسر می‌توان کرد

سر او چون شود گرم از می‌ی لعل

چراغ از روی او بر می‌توان کرد

اگر خورشید بر ناید، میا، گو

تو را خورشید خاور می‌توان کرد

 

۲

نگارینا همیشه شاد می‌باش

چو گل خرم، چو سرو آزاد می‌باش

ندانم ای پری پیکر که گفت‌ات

به تن سیم و به دل فولاد می‌باش ؟

محمد بیستون آسمان را

به ناله تیشه‌ی فرهاد می‌باش

 

مرشد بروجردی

میرمرشد بروجردی ملقب به مرشدخان

شاعر پارسی گوی مقیم هند

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

خوشا صبح وصل و می ی خوشگوار

خوشا جام می خاصه از دستِ یار

خوشا ساقی‌ی رندِ آزاده‌یی

که  مارا ز جامی دهد باده‌یی

که‌ز آن جام هر ذرّه‌یی ساغری‌ست

و از آن باده هر قطره‌یی گوهری‌ست

 من و عشق آن ساقی‌ی توبه سوز

که چون گردد از چهره‌ مجلس فروز

گهی از لب‌اش کاسه پر مُل کنم

گهی از رُخ‌اش دیده پر گُل کنم

من و می، که تا یافتم ذوقِ می

وجودم چنان پر شد  از ذوقِ وی

که هر گه بگریم ز سوزِ درون

ز چشم‌ام می‌ی ناب آید برون

به هر ره که مستانه افتم ز پای

غبارش ز صرصر نخیزد ز جای

من آن می‌پرستم که هرگز سحاب

نبارد به خاک‌ام به غیر از شراب

من آن رند سرمست و لایعقل‌ام

که مستانه خیزد گیاه از گِل‌ام

چنان مست‌ام از گردش چشم یار

که اهل دل از ساغر شهریار

محمد قلی‌خان گردون شکوه

که با حلم او ذرّه‌یی نیست کوه

 

۲

به یاد نرگس مخمورِ جانان

نفس در سینه می‌غلتد چو مستان

ز بس که‌ز دستِ هجران پاره کردم

نمی‌دانم دل‌است این یا گریبان

گریبانِ دلم در دست طفلی‌ست

که نشناسد گریبان را ز دامان

نشیند در برم لیکن به نوعی

که در بتخانه کافر یا مسلمان

پس از مردن مرا هر ذرّه ی خاک

شراری دیگر است از تابِ هجران

 


 

صوفی‌ی آملی‌

مولانا محمد صوفی‌ی آملی‌ی مازندرانی

شاعر پارسی گوی مقیم هند

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

  

۳

دلی دارم چو خم باده در جوش

لبی همچون لب پیمانه خاموش

چو  کرم پیله از جور زمانه

هم اندر زنده‌گی گشتم کفن پوش

مرا در زیر این گردنده گردون

چراغی دان نهفته زیر سرپوش

 

 
           
       

بالای صفحه