_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۶۱ ـ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲

  No. 661 - Friday 29 November 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

صمصام کشفی

قویی دگر

 

چایکوفسکی ایستاده در ایوان

بالِ شولایَش سپرده خودرا به دست باد

و گیسوان‌اش

هم‌چون گیسوان حافظِ خودمان

در پرده‌های مینیاتور،

کمند انداخته و کشیده دریاچه‌یی را    

                        به میان حیاطِ خانه‌ی ما

 

نگران است پیوتر۱!

نفس نفس زنان

از پله‌ها می‌دوم بالا وُ سر فرو می‌آورم به درود .

از گوشه‌ی لب

دود می دهد به هوا وُ

حتا سر نمی‌دهد تکان

 

 

نگران است پیوتر !

 

 

موج‌ها

قاب نمی‌گیرند گِرد قوها را

قویی نمانده در بساط !

از آخرین پرواز ‌شان،

زمانی می‌گذرد به درازای گیسوانِ جهان.

با آن‌که راه نمی‌دهد

می‌گویمش :

پیوتر جان!

وقتی در آن شب سیاه

پراندی آخرین قو را در برابر آن‌همه نگاه ،

به این دم نیاندیشیدی ؟

خوب، حالا بِکَش !

زیرا،  اگر هم حالا،

قویی گم کند راه را و بیاید به حیاط ما

با دیدن قیافه ی عبوس تو

هوسِ شنا نمی‌کند

حتا اگر له له زند دل‌اش از برای آب

دیگر تن از جامه رها نمی‌کند

با این نگاهِ شاکی و پیشانی‌ی پر از پشیمانی،

آیا فکر کرده‌ای که دراین جهان بلبشو

با دریاچه‌ی بی قو

و این‌همه شاه‌زاده‌ی منتظر چه خواهی کرد؟

فکر کرده‌ای آیا ؟

 

 

ایوانِ خلوت و ردای بلند و گیسوانِ شلال

غمِ تاز‌ه‌ی افق و زردنای شفق

دریاچه‌ی تهی و شاه‌زاده‌ها‌ی بی‌کار و گوش‌های سر به در

یاد ِ باد و بادِ یاد

انداخته فکری در سر این آفریدگار :

قویی دگر بباید و دریاچه‌یی دگر !

 

۵ دسامبر ۲۰۰۹

 

۱. پیوتر: نام کوچک چایکوفسکی، (پیوتر ایلیچ چایکوفسکی) آهنگ‌ساز سرشناس روسی در سده‌ی نوزدهم میلادی است. آثار متعددی از او از جمله چندین سمفونی، کنسرتو، اپرا، باله و موسیقی‌ی مجلسی به جای مانده است. باله‌ی دریاچه‌ی قو از معروفترین کارهای اوست.

 

شعری از

گروس عبدالملکیان

 

 

يک لحظه مکث کرد خيال

وگرنه از پل گذشته بوديم و حالا داشتيم

برای همه‌چيز دست تکان می‌داديم

 

من اما روبه‌روی شهری ايستاده‌ام

که نای ايستادن ندارد

و نیم‌رخِ ماه بر شَب‌اش سوراخ است

و ردِّ پاهای تو

در هزار کوچه‌اش سوراخ است

و جای لب‌هایت بر پیشانی‌ام سوراخ است

 

کليد را در جمجمه‌ام بچرخان و

داخل شو

به آغوشِ اعصاب‌ام بيا

در تاريکیِ‌ی سرم بنشين

اتاق را بگرد

و هرچه را که سال‌هاست پنهان کرده‌ام

از دهان‌ام بيرون بريز.

پرد‌ه‌ها را کنار بزن

چشم‌ها را بشکن

و متن را از نقطه‌‌یی که در آن اسير شده

آزاد کن

 

                                                 زمستان ۱۳۹۰

 


 

 

ندا آبکاری

دو شعر

 

۱

وقتی باران را آویزان کردی

عاشقانه‌ترین حرف‌ها را من

در جیب ِ بارانی‌ات گذاشتم

بی آن‌که بفهمی

 

وقتی رفتی

و باران دنبال‌ات می‌آمد

عاشقانه‌ترین شعر را گفتی

بی‌ آن‌که دست

در جیب‌هایت کرده باشی.

 

 

 

۲

می‌خواهم

در آغوش‌ام بگیری

تا امروز

نتواند

از میان ما بگذرد

 








 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۶۱ ـ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲

  No. 661 - Friday 29 November 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

نقی‌ی کَمَره‌یی

علی نقی کَمَره‌یی‌ی اصفهانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

 

۱

تا پیشِ تو باد آورد این خسته‌ روان را

بستم به‌سر انگشتِ صبا رشته‌ی جان را

از دیده‌ی ما اشکِ روان کرد چو برخاست

سروت که نشاند از حرکت آبِ روان را

تیرِ مژه از جوشن جان صاف برون شد

تا کرد بلند ابروی او تیر و کمان را

برداشتنِ دیده از آن روی چو خورشید

شرط است که در چشم کند تیره‌ جهان را

دردِ دلِ من صعب و نفس سوخته مشکل

کـ از سینه به بالا بَرَد این بارِ گران را

پیشِ تو نقی  این قَدَر از قصه ی دوشین

دانست که می‌سوخت سخن کامِ روان را

 

۲

چندان دلم به پرسش چشم تو شاد نیست

داند که بر تواضع مست اعتماد نیست

ناقابل است حسن تو را خالِ عارضی

مقبول نیست بنده که آن خانه‌زاد نیست

بخت‌ام به‌زیر دامن حرمان چراغِ عیش

آن شب کند نهفته که آسیبِ باد نیست

ناکامی‌ام نگر که ز بعد زمان هجر

شادم که ذوق روزِ وصال‌ام به یاد نیست

چشم نقی سفید شد از انتظارِ تو

جز عکسِ خالِ روی تو به روی سواد نیست

 


فغفور گیلانی

حکیم محمدحسین میر فغفور گیلانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی  یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

خس‌ام که جلوه‌ی برقی کند شکار مرا

به دام شعله کشد دانه‌ی شرار مرا

به وعده گر دهدم عمر خضر طی گردد

در اولین قدم راه انتظار مرا

بیا که تا تو گرفتی کنار آغوش‌ام

گرفته حسرت آغوش در کنار مرا

خیال قد تو دایم به چشمِ تر دارم

جز این نهال نروید ز جویبار مرا

 

۲

مجنون نی‌ام، دارم دلی چو سنگ طفلان در بغل

هم شور جانان در سر و هم شورش جان در بغل

همخوابه‌ی بخت بدم بر آستان هجر او

صبح جزا در زیر سر، شامِ غریبان در بغل

خواهم نسیم جلوه‌یی تا گل کند رسوایی‌ام

چون غنچه دارم تا یه کی چاک گریبان در بغل

یک چند بر سر می‌زدم مستانه گل‌ها زین چمن

اکنون ز بیم باغبان ریزم ز دامان در بغل

فغفور طبع روشن‌ام بس شاهد آغوش من

من عیسی‌ام، زیبد مرا خورشید تابان در بغل

 

نصیرای همدانی

خواجه نصیر بروجردی‌ی همدانی ‌معروف به نصیرا

( متخلص به نصیر)

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

بر چهره حرف اشک سراپا نوشته‌ایم

سرمشق بهر خاطر دریا نوشته‌ایم

نسیان نه طور ماست ولی بهر احتیاط

بر لوح سینه نام تو صد جا نوشته‌ایم

دور افکند پدر ز پسر جذبه های شوق

تعبیر خواب‌های زلیخا نوشته‌ایم

هرگز به نامه دردِ سر او نداده‌ایم

احوال خویش بر پر عنقا نوشته‌ایم

از نسخه‌ی لب‌ات چو طبیبان به التماس

یک نسخه از برای مسیحا نوشته‌ایم

قابل نه‌ای نصیر که یادت کند کسی

در این صحیفه نام تو بی‌جا نوشته‌ایم

 

 

۲

چنان ز پرتو حسن تو انجمن‌گر مست

که شمع از پر پروانه بادزن دارد

چو توتیا که به کاغد کنند، باد صبا

غبار راهِ تو بر برگ یاسمن دارد

بهار می‌رود اما ز سبزه‌ی خط تو

زمانه سرخط تعلیم صد چمن دارد

از آسمان همه نعم‌النصیر می‌شنوم

که طبع من حق بسیار بر سخن دارد

 

 

۳

چه کرده‌ام که دگر یار بر سر ناز است

نگاه در قفس و عشوه‌گرم پرواز است

شبی دعای تو کردم،  گذشت عمر و هنوز

به این امید درِ هفت آسمان باز است

اگر فسانه‌ی طفلان شوم مرنج نصیر

که طفل اشک تو خون‌دار یک جهان راز است

 













 

 

 
           
       

بالای صفحه