_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره ی ۶۵۹ ـ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۲

  No. 659 - Friday 15 November 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




   

 

سید علی صالحی

دو شعر

 

 

۱

مور

 

 

سوری به سوی گفت

سازی به سوی او،

ما گريه‌ها کرده‌ايم در اين ديار

حالا به هر جهت

حالا به هرچه رو!

هی بادِ بی‌شانه از پريشانی‌ی فَرا

کسی نديده‌ام

دانای اين دقيقه‌ی من!

 

 

با قول و قافيه، حرفی

تا بيارَدَم به هر واژه که حضرتِ من است و

او حافظ من است.

من معنی‌ی آوازِ تو بوده‌ام به وقتِ اولا،

دلم از وحشتِ زندانِ سکندری که سا، با، را،

بگير و بيا دعای گريه و

سازی که سليمان به باديه داده‌ام.

يا کولی‌ی کتاب ‌به ‌دوش

دوش چه خورده‌ای خراب!؟

 

 

 

۲

ضمیر

 

 

اکنون برآ،

اکنون از اين راه

که به راهِ رهايی آمده‌ای

هزاره‌ی گيج را

به گهواره‌ی آسمان بسپار.

با سُرنای صبح

بر جبين جهان برآ،

ترکه بر دُهلِ دريا بزن!

گوش کن ای حضور

سرانجام اين گريسته‌ی بی‌پناه

کلمات کهنْ‌سالِ خود را

به دريا خواهد رساند.

پس برآ

ای باغ،

ای شيئی الحياتِ دليل!

تو ... ضمير زبان منی

از اين راه

که رهايی آدمی‌ست

 





















 

 

 

مودب میرعلایی

دو شعر

 

۱

بهار انکارِ مرگ است

 

بهار انکارِ مرگ است

این گل‌های ادریسی‌ی بنفش کبود

صورتی‌ی چرک نبودند

حالا امّا زینت باغچه‌اند

و در کنارشان لاله‌ها

حتّا سبزه‌ها

 

برگ‌ها و پرنده‌ها بر شاخه‌ها

هوای مطبوع

گُشنی۱‌ی گربه ها

باران در گرمای آرام زمین

 

انکارِ مرگ است

و اگر هواپیمایی بلند می‌شود

تا جایی دیگر را بمباران کند

به یقین

بهار هنوز به آن جا نرسیده است 

 

  

۲

درست عین پیش بینی‌ی هواشناسی

که می‌گوید : امروز بارانی است به همراه رعد و برق

هوا امّا خوب می ماند ، حتّا می شود

بیرون آتشی افروخت ، درست عین وقتی که منتظر می‌مانی

تا شاید نیاید

 

دلم می خواهد شعرم

درست عین پیش‌بینی‌ی هواشناسی باشد

که می‌گوید امروز هوا آفتابی است

و تو روزت را آرام آغاز می کنی

ناگهان رعد و برق می آید ، توفان می شود

و هیچ‌کس آسیب نمی بیند.

 

۱. گُشنی : رفتن جانور نر بر بالای ماده ، جفت شدن


 

کبرا امین سعیدی (م. شهرزاد)

حرف ششم

 

من هنوز شکوفه‌ها را

برای چمن معنی نکرده‌ام

تا هیزم را برای زمستان

آماده کنم

آتش‌فشان را فقط

در کتاب نقاشی دیده‌ام

من فقط می‌دانم

شکوفه

دختران کم‌سال را

به سرخ شدن وامی‌دارد

که هنوز نمی‌دانم

فواره برای وسعت چمن

چه فایده دارد

و فراتر از چمن

آن‌چه می‌روید

گندم است

یا

آتش فشان

 

من اگر نام تو را

زمان شکفتنِ شکوفه‌ها

                        می ‌دانستم

اکنون فراتر از آتش‌فشان

مکانی برای روییدن گندم

                        می‌‌داشتم

 

هنوز نمی‌دانم

باید سرخ باشم

یا

کم سال

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره ی ۶۵۹ ـ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۲

  No. 659 - Friday 15 November 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

عارفِ ایگی

سراج‌الدین حسین ایگی

(متخلص به عارف)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

معنبر بهشتی‌ست عنبر سرشت

کـ از رنگ و بو دارد اردیبهشت

نگاری‌ست دل‌شاد و خرم روان

تنی دارد از هفت‌گون پرنیان

به دیدار ماهی‌ست ناکاسته

به آرای هر هفت پیراسته

از او رود زن کبک در کوهسار

از او دیده‌ور آب در جویبار

چو او نیست آزاد و آراسته

جوان و نو آیین و نوخاسته

قد از سرو دارد دو دست از چنار

تن از برگِ گل، جان‌اش از جویبار

رخ و زلف‌اش از نافه و شاه بوی

ز نسرین و نیلوفرش بوی و خوی

زبان دارد از سوسن آب‌دار

دم از مشک‌بو باد و روی از بهار

دهان‌اش ز غنچه لبان از نبید

بر از ارغوان ناف از مشک بید

فراز آبگیری‌ست ماوای من

گلاب و شراب اندر او موج زن

ز بوی گل و باده گنج است گنج

ز نارنج داروی رنج است رنج

ز بهرِ تماشای آن خاک، آب

هزاران سر آرد برون از حباب

چو ایگ از گهر مأمن نیک بُد

از آن قافیه نام او نیک شُد

ز ایگِ شبانکاره دارم نژاد

که‌ز آبشخور افتاده در زیرباد۱

۱. زیرباد، زیرآباد: شهری ست در بنگاله

* این شعر از اندرزنامهی عارف ایگی است


 

کامل جهرمی

قوام‌الدّین عبدالله طبّاخ جهرمی

(متخلص به کامل)

 [ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی ]

 

 

۱

چون پیر مغان گفت که زنّار ببندیم

از طره‌ی هر مغ‌ْبچه یک تار ببندیم

رفتیم که چون دیر مغان خانه‌ی دل را

صد صورت بت بر در و دیوار ببندیم

آیین بتان را نتوان یافتن آسان

یک چند میان از پی‌ی این کار ببندیم

زین دست که ناقوس مغان نغمه سرآید

بی قول و عمل بر سر بازار ببندیم

چون لعل بتان هست به میْ‌خانه چه حاجت

وقتی‌ست که رخت از در خَمّار ببندیم

در بتکده و صومعه نقشی و نگاری‌ست

می ده که به ساز دگر این تار ببندیم

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم

 

 

عتابی تکلو

حسن‌بیگ عتابی تکلو

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

۱

طَرْفِ مه‌اش تا ز خطِّ نقاب گرفته

شهر به هم خورده آفتاب گرفته

چشم مرا پاره‌های دل ز فراق‌اش

همچو درِ خانه‌ی خراب گرفته

تهمت بیداری‌ی شب از تو نخیزد

نرگس‌ات از بس که رنگ خواب گرفته

 

۲

شنیدم که دیوانه‌یی خاکسار

به ویرانه‌یی داشت گاهی گُذار

قضا را یکی خواست تا خاک وُ خِشت

برد بهر دیوار و بام کنشت

چو دیوانه دید اضطراب‌اش فزود

زبان بهر تنبیه آن‌کس گشود

که گاهی چو دارم در این گوشه جای

نخواهم که خیزد غبارش به پای

ز ویرانی‌اش خاطرم مضطر است

مرا خِشتِ او بالش و بستر است

مغاک‌اش که آب خضر شد برم

نخواهم که باشد جدا از برم

خدا را به‌هر ذرّه‌یی پرتوی‌ست

مدار جهان را شمار نویی‌ست

به هرچ افتدش دیده‌ی ناسپاس

نمازش برد مرد حق ناشناس

سر مو جدایی ندارد ز دوست

ولی آشنایی نه در خورد اوست

ز ویرانه‌یی کم نه‌ایی پیشِ دوست

که ویرانه‌ها را همه گنجِ اوست.

* شعر دوِم از ساقی‌نامه‌ی عتابی‌ست


 

کامل جهرمی

قوام‌الدّین عبدالله طبّاخ جهرمی

(متخلص به کامل)

 [ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی ]

 

۲

در مدرسه و صومعه بسیار دویدم

در علم و عمل چاشنی‌ی عشق ندیدم

تحقیق نمودم چه مسایل چه دلایل

حرفی که دهد بوی ز دردی نشنیدم

در ظلمت اوراقِِ سیه‌شان همه‌ی عمر

صد  چشمه نظر کردم و آبی نچشیدم

تقلید و جدل را همه آماده و حاضر

کـ این حرف که گفتی به فلان حاشیه دیدم

این مسأله دانان همه حمّالِ کتاب‌اند

گردیم و زین قوم به مردی نرسیدم

غرق‌اند به دریای ریا و حسد و بخل

با عشق بپیوستم و ز ایشان ببریدم

دیدم که همین گفت و شنود است و دگر هیچ

باز آمدم و رخت به میْخانه کشیدم

ما صاف دلان دُردکش بزم الست‌ایم

با نغمه و می لب به لب و دست به دست‌ایم 

 
           
       

بالای صفحه