_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۵۷ ـ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۲

  No. 657 - Friday 1 November 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر



   

 

محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

شب اردوی‌سور*

 

برهنه غرق می‌شود در صدای‌اش

برهنه برمی‌آید،

که خاک طرح تازه‌ی معمّا را از خون‌اش بیاموزد.

 

تمام

     نمی‌شود این آغوش عاشق

که شیره‌ی زمین را از پستان‌های‌اش می‌مکند

                                                کودکان تنهایی

و شبنمی به روی لب‌هاشان می‌ماند از تاب گیسوان‌اش.

سکوت

        جامه‌ی کبود

                    کشیده است هربار بر این رؤیا

و ماه آب شده‌ست

درون سینه‌یی

            که رنج‌های ته‌نشین در خون را

                                                به پویه وامی‌دارد.

 

طنین طره‌های سوگوار می‌لغزد

به روی سنگ‌ریزه‌های رود،

به دور سرودها و صخره‌هامی‌تابد،

به نقشه ی ستاره‌ها درمی‌آید،

و ریشه‌های اعماق را می‌نوازد در خاموشی.

 

 

برهنه غرق می‌شود.

برهنه برمی‌آید.

و کفه‌های عدل چشم‌های‌اش

                        دنیا را وزن می‌کند.

 

*  اردوی‌سور : اردوی نام رودی‌ست افسانه‌یی. سورا به معنای نیرومند و صفت اردوی‌ است و اغلب با صفت آناهیتا همراه است به معنای پاکیزه که در پهلوی آناهید و در فارسی ناهید می‌شود. اردوی، خود به معنای پربرکت و حاصل‌خیز است.

در واقع،  اردوی‌سور آناهید الهه و مظهر و مادر آب‌هاست، که پیوسته نزد ایرانیان مقدس بوده است.هرمزد اورا می‌ستاید. هوشنگ . جم و فریدون و گشتاسپ و . . . برای او قربانی می‌کنند. و از او برآوردن نیازهای خود را می‌خواهند. او زنی‌ست نیرومند، سپید، زیبا و حوش‌اندام. در میان ستاره‌گان به سر می‌برد و گردونه‌ی او را چهار اسب نر می‌برند، که باد و باران و ابر و تگرگ‌اند. برای پیروزی بر دیوان و دشمنان از او یاری می‌خواهند.

ناهید نام ستاره‌ی زهره نیز هست ستاره‌یی آب‌چهره که نمودار زیبایی‌ست و درخشنده‌ترین جرم آسمانی. او فرشته ی نگهبان آب نیز هست که نزد ایرانیان مقدس است و محترم؛ به طوری که آن را از هر گونه آلوده‌گی به ویژه خون دور نگه می‌داشته‌‌اند.

 

۲

آخرین نیم‌کت

 

آن یک عصاکشان

خود را کنار نیم‌کت می‌رساند.

این یک نگاه ره‌گذری را می‌جوید

که گام‌های لرزان‌اش را همراهی کند

تا سایه‌ی دراز بید مجنون.

 

این رو به باد روسری‌اش را می‌گشاید

آن رو به آفتاب کلاه‌اش را برمی دارد:

            ـ در خاطرات رفته هنوز جایی هست. ـ

 

می‌آرام‌اند

خیره به بال شاپرکان

                        تا غروب

خاموشنای نیم‌کت و جسم

رنگ‌پریده، سایه‌ی خسته.

و آفتاب کم‌کم می‌پرد.

                        در خاطراتِ رفته جایی هست ؟

 

گیسوی بید مجنون

بر شانه‌های تاریکِ نیم‌کت‌.

 

خرداد ۱۳۶۶

 

قیصر امین‌پور

[۱۳۸۶ ـ ۱۳۳۸ خورشیدی / ۲۰۰۷ ـ ۱۹۵۹ میلادی]

پس کجاست؟! چندبار

 

 

 

خرت و پرت های کیف بادکرده را

زیر و رو کنم

پوشه‌ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار

کارت‌های اعتباری

کارت‌های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه‌ی حقوق وبیمه وجریمه و مساعده

رونوشت بخش‌نامه های طبق قاعده

نامه‌های رسمی و تعارفی

نامه‌های مستقیم و محرمانه‌ی معرفی

برگه ی رسید قسط‌های وام

قسط‌های تا همیشه ناتمام

پس کجاست؟

چندبار

جیب‌های پاره و پوره را

پشت و رو کنم

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه‌ی سیاه

صورت خرید خوار و بار

صورت خرید جنس‌های خانه‌گی

پس کجاست؟ یادداشت‌های درد جاودانه‌گی؟

 

 ۲۸ بهمن ۱۳۹۱

 

 


 

 

یک شعر از

کبوتر ارشدی

 

 

به جای آن كه دور عقربه می گشتم

زمین را قدم زده بودم

كاش

به جای این ثانیه...

 

كمربند پدری را بكش

مرا بكش

كبود

تیك تاك این دایره تنگ است

دورم نمی برد

 

ارواح خوابیده را بیدار می شوم

زمین را قدم می زنم

این دورقمری را

از روی عقربه ها به كمربند استوای سبز گره

 

خوابم نمی برد

ساعت بخواب 

 











 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۵۷ ـ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۲

  No. 657 - Friday 1 November 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



   

 

شکیبی‌ی اصفهانی

‌محمدر ضا شکیبی‌ی اصفهانی

 [پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

ما گل بخار و لعل بخارا گذاشتیم

گوهر به تلخ رویی‌ی دریا گذاشتیم

آتش زدیم بر تر و خشکِ امید و بیم

خرمن به برق و خانه به یغما گذاشتیم

دنیا شکار هرکه شد آن‌کس شکار اوست

این صید پای بسته به صحرا گذاشتیم

آن‌جا که طی‌ی مرحله‌ی بی نشانی است

اول قدم به منزل عنقا گذاشتیم

کان یافتیم و دخل به خرج‌اش وفا نکرد

بی‌هوده بود کوشش ما، وا گذاشتیم

هر چند ساختیم، زمانه به ما نساخت

یک رو شدیم و رسم مدارا گذاشتیم

 

۲

غم تو داد خلاصی ز بند خویش‌تن‌ام

رهاند فکر تو از چون و چند خویش‌تن‌ام

تو گرم مهِ من و من ز بهر دفعِ گزند

نشسته بر سرِ آتش، سپند خویش‌تن‌ام

حکایت غمِ من خوابِ مرگ می‌آرد

فسانه‌گوی‌ی دل دردمندِ خویش‌تن‌ام

از آن به هیچ مرادی نمی‌رسد دستم

که در حمایت بختِ بلند خویش‌تن‌ام

 

۳

غمزه گویند از وفا تعلیم دادش می‌دهد

او کجا داد از کجا؟ بی‌داد یادش می‌دهد

او فرامشکار، من بی‌کس، چه سازم دور از او

او کجا یادم کند، و ز من که یادش می‌دهد

بودش از راهِ وفا عمری شکیبی معتقد

می‌کشد او را و مزد اعتقادش می‌دهد


 

ملک قمی

ملک محمد قمی

( متخلص به ملک)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ و ۱۷ میلادی]

 

عجب مسیح نفس باد مهرگان آمد

که ذرذه در اجرای خاک جان آمد

ز مهر ماه به هر دل چه مایه مهر افزود

نه ماهِ مهر مگر ماه مهربان امد

درست مغربی‌ی مهر در ترازو شد

از این کشش سر میزان شب گران آمد

ز بس تنوع الوان مختلف در باغ

نگارخانه‌ی چین نقش بوستان آمد

ز کیمیای خزان سطح باغ پر زر شد

چمن معاینه چون گنج شایگان آمد

ز بس تراوش ابر و نزول باد خزان

هوای باغ گهرپاش و زرفشان آمد

دلم به حلقه‌ی روحانیان مقام گرفت

ندای عالم غیب‌ام به گوش جان آمد

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .




 

شانی‌ی تکلو

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو

( متخلص به شانی)

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ و ۱۷ میلادی]

 

صبا چو زلف تو بر روی خوی‌فشان افشاند

سرآستین به چراغ هزار جان افشاند

کفن لباس بقا شد تن شهیدان را

زنیم جرعه که بر خاک کشته‌گان افشاند

صفیر ناله‌ی ‌من در هوای سرو قدش

نثار فاخته بر سرو بوستان افشاند

بهار گریه ز یاقوت‌ریزه های سرشک

به دامن مژه‌ام برگ ارغوان افشاند

طبیب عشق ز صفرای طبع‌ام آگه شد

که بر مزعفر من آب ناردان افشاند

چو غنچه غوطه بر الماس تازه زد جگرم

ز بس که بر دلم اسباب امتحان افشاند

چمن چنان ز فراق تو شد گریبان چاک

که سبزه شبنم خونین به بوستان افشاند

حذر کنید ز جوش درون پر دردم

که هر چه داشت دلم بر سر زبان افشاند

هجوم گریه‌ی شوق‌ام در آستان بوس‌ات

نمک به چشم شکر خواب پاسبان  افشاند

طراوت گل روی تو دید مرغ چمن

ز خار خار دل آتش در آشیان افشاند

چنین که دست و گریبان شده‌ست غیرت عشق

مجال نیست که خاکی به سر توان افشاند

چه خوش‌دلی بود آن مرگ را نمی‌دانم

که در ره‌اش نتوان عمر جاودان افشاند

هزار تیر تغافل به دل ترازو شد

چو ابرویت ز کمین گوشه‌یی کمان افشاند

جگر نماند که در سینه‌ها کباب نشد

از این نمک که به دل‌های خون‌فشان افشاند

به اجر تربیت شاهد چمن بلبل

نثار خود همه در پای باغبان افشاند

چو بلبلی که به پای درخت گل خوابد

نسیم بر سر من نقد گلستان افشاند

به ‌غیر من که دل و دین نثار غم کرذم

متاع خانه که بر پای میهمان افشاند

ز راه دیده برون رفت نیم بسمل دل

ز آستین کف خونین بر آستان افشاند

چو شمع موی سفیدم به خون شعله نشست

که گریه بر رخ من آتش روان افشاند

بدان نیاز که سرمایه‌ی سبک‌روحی

ز دیده در قدم ناز سرگران افشاند

بدان نسیم که کحل‌الجواهر مقصود

ز خاک مصر به دنبال کاروان افشاند

بدان بهار که از گل‌بن طبیعت خیز

گل مراد به دامان همگنان افشاند

بدان تظلم خونین که آب بیداری

به روی تخت گران خوابم از فغان افشاند

بدان شراب صبوحی که ساقی ی دوران

مرا به چهره‌ی امید ناگهان افشاند

به عذرخواهی‌ی آن قطره‌های رنگ‌امیز

که ارغوان نیازم به زعفران افشاند

به صبح خیزی‌ی وحی از سروش لاریبی

که راز غیب به دل‌های رازدان افشاند

که هیچ‌کس ندهد داد من به جز اشکی

که دیده در قدم داور زمان افشاند

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 
           
       

بالای صفحه