_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۵۵ ـ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۲

  No. 655 - Friday 18 October 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

علی باباچاهی

سوگ˙حماسه

 

آفاق پشت سر بگذاریم

تا بگذریم

از قبله

       از قیامت عظمای عشق

چرخی زنیم در میدانِ از خونِ عاشقان رنگین‌تر

گو باد

      بادِ چله

به‌یغما بَرَد

دستار‌ و سر.

این موج

     [ازعنایت دریای بیکران

این طاقه‌ی تنیده زعرفان و خون و

     بافته از جان]

این موج

پیوسته می‌رود و می‌آید؛

دریا به‌جاست،

دریای دل بریده ز جانان.

موج‌ایم

کـ آسوده‌گی آیا ققنوس‌ایم

از ما به‌جا بمانَد اگر خاکستر

 

امّا

آنان که پیش از این

در امتداد عشق و کرامات

بر یال موج و معجزه رفتند،

و انان که بر مدارِ آتش

رقصی بلند

دیوانه وار

برافراشتند،

آنان همین تویی، همین گرهِ مشتِ سرخ توست

آنان همین تویی

همین گُلِ پرپر.

آفاق پشت سر بگذاریم

امّا

دیوانه‌تر بیا

از قبله

      از بلندی گرداب و خون

تا عاشقانه

رقصی کنیم

         خنجر وار

در ظهرِ عشق و جشن جنون

با چرخشی میانه‌ی یاران

با مرگ

عاشقانه

در میدان

در انتظارِ مرگ دگر.

 

با اسب سرخ

از برابر خورشید و

از مقابل من

هر روز صبح می‌گذرد عاشق عهد کهن

 

نور از شمایل‌اش به‌افق جاری‌ست

این کیست؟

دست‌اش شفای عاجل دارد

شمشیرش از نیام

برق بلند ماه و ستاره.

آری، چنین که می‌گذرد

این تویی

وین اسب توست در قلمرو و بادِ سحر.

 

امّا

وقتی که تکیه بر افق سبز می‌زدی

وقتی که خنجرت گل نیلوفر بود،

در چهار راه ظهر و مناجات

در چهار راه عشق

گلی می‌شکفت

از خونِ عاشقانِ جهان سرخ‌تر

شهریور ۱۳۵۷

 

سهراب رحیمی

باران روی لحظه ها

 

چشم‌های‌ات از میان اتاق می‌گذرند

و بوی تن‌ات هنوز با من است

صدای‌ات در سرم می‌پیچد

از می‌بارد برف بر ایوان من پیداست

که دیگر هرگز نخواهی آمد

تو با بهار رفته‌ای با باد

تو با باد رفته‌ای و من

مانده‌ام این‌جا میان باد

می‌بارد می‌افتد می‌ریزد باران

روی این لحظه‌ها

در این سکوتی که مرا احاطه می‌کند

در این خیال و انتظار و انتظارها

از می‌افتد پرده بر این پنجره پیداست

که دیگر امیدی به منظره نیست

نه توان رسیدن ماندن هست نه توان ماندن تا رسیدن

طنین طناب می لرزد میان تن

دستم به بوی تو نمی‌رسد

خواب از چشمان‌ام گریخته است

از می‌ریزد این لحظه‌هاست که خیس می‌شوم

از خیال ماندن‌ات درماندن‌های قلب‌ام

از خیال بودن‌ات در بودن‌های من است

که با جنون همخوابه می‌شوم

و از پنجره پرتاب می‌شوم بر سنگ˙فرش خیابان

 

 


 

 

بهاره فریس‌آبادی

خسوف

 

مرا هر کس که پیدا کند

براش تا آخر دنیا چشم می‌گذارم.

 

 نمی‌گردم اصلن کسی را

و به جای تو نمی‌گیرم

که با چشمان بسته تا صد هزار

یا هر چند صفر که تو بخواهی . . . .

 

 درست هم که پشت سرم بایستی

باز من گرگ می شوم

و تو گوسفند دروغ‌گو

 

 نمی بینم انگار کسی را

و هیچ کس مرا

که من خودم چشم گذاشته ام

و باز خودم . . . .

 

 

 

 













 


 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۵۵ ـ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۲

  No. 655 - Friday 18 October 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

نظیری

میرزا محمدحسین نظیری‌ی نیشابوری

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

می‌ام در جام و ماه‌ام تا سحر در روزن‌است امشب

دو دستم تا به وقت صبح طوق گردن است امشب

دو چشم‌ام حجله  آیین بسته اندر گریه‌ی شادی

در و بام  از چراغان سرشک‌ام روشن است امشب

همه شب بر لب و رخسار و گیسو می‌زنم بوسه

گل و نسرین و سنبل را صبا در خرمن است امشب

مغنی می‌گساری می‌کند ساقی نواسازی

از این شادی که در بزم حسودان شیون است امشب

به دل طرح وصال جاودانی نقش می‌بندم

گَرَم خود دوست می‌آید به خلوت دشمن است امشب

به اقبال محبت شاهد می در نظر دارم

نه من با بخت خویش‌ام نه نظیری با من است امشب

 

۲

هرکه را معنی نمی‌خیزد ز دل گفتار نیست

نیست یک عارف که خود ساقی و خود خَمّار نیست

خارخار کوی یاری هست هرکس را دلی‌ست

نشکفد هرگل که در پای دل‌اش این خار نیست

توبه‌ی هشیار می‌گویند می‌گردد قبول

تا ننوشم می مرا یارای استغفار نیست

مستی و شاهد پرستی، هرزه‌خندی و نشاط

کار کار میکساران است و دیگر کار نیست

پیش پای گرم و سرد روزگار افتاده‌ام

سایه در ویرانه‌ام از پستی‌ی دیوار نیست

اندکی ای ناله امشب بی‌اثر می‌یابم‌ات

آن‌که هر شب می‌شنید امشب مگر بیدا ر نیست

مردم از شرمنده‌گی تا چند با هر کسی

مردم‌ات از دور بنمایند و گویم یار نیست

مجلس آخر شد نظیری حال خود با او بگو

هر نفس بزمی و هر دم صحبتی در کار نیست


 

زمانی‌ی یزدی

ملا زمانی‌ی یزدی

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

دلم به زلف گره‌گیر یار در چنگ است

چو آن غریب که در شام کعبه دل‌تنگ است

شمار قطره ی باران اشک هم دانند

اگر میان دو یک‌دل هزار فرسنگ است

هلاک شیشه‌ی در خون نشسته‌ی خویش‌ام

که آخرین نفس‌اش عذرخواهی‌ی سنگ است

 

۲

کجاست گرم‌دلی آفتاب سیمایی

به شام طالع ما چون ستاره پیدایی

تلافی‌ی شب عمر گذشته مارا بس

گرفتن سر زلف بلند بالایی

کجاست مایه درستی شکست دل طلبی

که بی زیان محبت کنیم سودایی

 

۳

یکی ابلهی شب‌چراغی بجست

که بی او نشد عقد پروین درست

فروزان‌تر از ماه و خورشید بود

سزاوار بازوی جمشید بود

خری داشت آن ابله کوردل

به جان خودش جان خر متصل

چنان شب‌چراغی که ناید به دست

شنیدم که بر گردن خر ببست

 

من آن شب‌چراغ شهنشاهی‌ام

که روشن کن ماه تا ماهی‌ام

ولیکن مرا بخت ابله شعار

چنین بست بر گردن روزگار

 

محوی‌ی همدانی

میرمغیث محوی‌ی همدانی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

 

۱

آن‌ام چه که دل از همه بی‌پیوند است

وین مرغ قفس شکسته بی‌خاوند۱ است

از نیم‌وجب رشته که برپا دارم

هر خاربن‌ام هزار عالم بند است

 

 

۲

هر فصل دی از عقب تموزی دارد

هرجا شرری ز عشق سوزی دارد

صبری صبری دلا که این شام فراق

هرچند شب من است روزی دارد

 

 

۳

آن روز که عاشقی بهار آن روز است

جام می و صبح لاله‌زار آن روز است

گر قدر ندانی‌ش به من ده که مرا

روز آن روز است و روزگار آن روز است

 

 

۴

در باغ بسوزم ار سمن او نبود

آتش زنم ار گل چمن او نبود

زنار که بندد که ناقوس زند

در بتکده‌یی که برهمن او نبود

 

 

۵

محوی که ز کوی عقل بیرون می‌گشت

دیوانه‌تر از هزار مجنون می‌گشت

دور از تو ز دور دیدم آن گم‌شده را

در بادیه‌یی که باد درخون می‌گشت

 

 

۱. خاوند . مخفف خداوند است که صاحب و بزرگ خانه باشد

 

 


















 

 

 
           
       

بالای صفحه