_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۵۴ ـ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲

  No. 654 - Friday 11 October 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

محمد زُهَری

[۱۳۷۳ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی / ۱۹۹۴ ـ ۱۹۲۶ میلادی]

 

چهار شعر

 

 

۱

که نپرس

 

 

تو بهار بود که نشون کرده بودیم

لب رودخونه

درخت گیلاس

چه هوایی ، چه صفایی ، که نپرس

 

نه پرنده پر می زد

نه تنابنده از اون‌جا گذرش می‌افتاد

 دنج ِ دنج

در و دربند ، قرق

روزای جمعه کجا ؟

       ــ اون‌جا

چایی و دود و دوایی، که نپرس

حالا هیهات که نیست

لب رودخونه ،

درخت گیلاس

تو بهار

همه‌ی رودخونه رو

با درخت گیلاس

پارک وی تاخت‌زده

 با دو رودخونه‌ی قیر

چه بلایی، چه بلایی، که نپرس.

 

 

 

 

۲

ناسزا

 

 

رعشه در چشمه نمی افتاد

اگر از فتنه ی دستی

سنگی

در دل ِ آرامش،

آشوب نمی‌انگیخت.

ناسزا را که سزاست ؟

دست می گوید :

- سنگ.

سنگ می گوید :

     -دست.

 و تو می دانی

 ناسزا را که سزاست.

 

 

از دفتر مشت در جیب ، چ۱، ۱۳۵۱

 

 

۳

 

براي هر ستاره یي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي‌كند
دلم هزار پاره‌است

دل هزار پاره را،
خيال آنكه آسمان
-
هميشه و هنوز -
پر از ستاره‌است
چاره‌است
.

 

 

 

۴

 

او هوایم را داشت

که پیاده رو ها لیز و یخبندان بود

بی هوا رفت

بی هوا ماندم

چه هوایش امروز

که پیاده رو ها لیز و یخ‌بندان است

در سرم پیچیده است.

 







 

 

سعید یوسف

به فكر تُوست

برای گوهر مراد

 

به فكر تُوست :

چه صبح زود

       كه ساعت زده‌ست زنگ

و مانده در بستر گیج و منگ

(كه روز شنبه مگر صبح زود كارش‏ چیست؟)

چه وقت صبحانه

كه خیره مانده به دیوار خانه

و برده از خاطر شیرش‏ را كه رفته سر

و برده از خاطر نان‌اش‏ را

كه شد زغال به‌جای تُست

به فكر تُوست ـ

و غافل از نان، از شیر، می‌‌‌شود.

 

و گاه اگر می‌‌‌بینی هزار بار

دو جمله را می‌‌‌خواند، ولی نمی‌‌‌فهمد

كتاب را می‌‌‌بندد

و بالِ مرغی را در می‌‌‌آرد از یخچال

و غرقِ فكر و خیال

برنج را می‌‌‌شوید

برای خویش‏ دمی می‌‌‌كند درست

به فكر تُوست ـ

غذا نخورده ولی سیر می‌‌‌شود.

 

و گاه اگر می‌‌‌بینی كه در گذرگاهی

به نقطه‌‌یی نامعلوم سخت خیره شده‌ست

و جمله‌یی نامفهوم زیر لب گوید

و مثل آدم كوكی روانه در كوچه‌ست

و چون مجسمه بر پلّه◦برقی‌ی متروست

به فكر تُوست ـ

بیا، ببین، دارد پیر می‌‌‌شود.

 

و با تمام توان

طناب را در مشت‌اش‏ گرفته می‌‌‌فشرد

و چون نسیمی بر خاك می‌‌‌وزد

و از كویر نمك، كوه و دره می‌‌‌گذرد

 و اندك اندك تحلیل می‌‌‌رود نیروی‌اش

و باز، وقتی دست‌اش‏ شده‌ست سُست

به فكر تُوست ـ

 

به فكر تُوست

ولحظه‌یی دیگر

چو قطره آبی، تبخیر می‌‌‌شود. 

 


 

فرشته ساری

تو را به کسی نمی‌بخشم

 

تو را به کسی نمی‌بخشم

نه به‌جایِ جواهری بدلی

نه اصلی

تو را به کسی نمی‌بخشم

نه در شعرم نه در دلم

 

زندان و گورستان

قلب دوقلوی تو بوده‌اند

با دهلیزهای تودرتو

که از همه‌ی شریان‌های تپنده‌ات می‌گذرند

 

تو را به کسی نمی‌بخشم

در شعرم

کفِ خیابان‌هات خون

همه چیز داری

از شیر مرغ تا جانِ آدم

پیش چشم عالم

جان می‌دهیم کف خیابان‌هات

 

ریشتر شمشیر داموکلس لرزه‌ات

تهدیدی دایمی

چرا به خود نمی‌پیچی پس؟

از گسل‌های پاره پوره‌مان

از گذشتن شقاوت از روی تنِ گرم

چهار چرخ، چهار شقه می‌کند

دلِ دیدن را

 

برو، دور شو از پیشِ چشمم

تو را به کسی نمی بخشم

مثل سمرقند و بخارا

 

زیر و رو شو

زیرِ تو رو تر است

چرا به خود نمی‌پیچی؟

به جای تو

تیله‌یی در مشتم می‌گیرم

تو را به کسی نمی‌بخشم

جواهرم.

 

دی ۱۳۸۸

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۵۴ ـ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲

  No. 654 - Friday 11 October 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

نَوعی‌ی خبوشانی

محمدرضا خبوشانی‌ی مشهدی نَوعی

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

ما نقب زدیم از در دل راه حرم را

همچون مژه در دیده شکست‌ایم قدم را

همزاد بهار است خزان در چمن ما

دادیم به می، آب، گل شادی و غم را

برگ گل‌اش از آبله خوناب مچیناد

آن کـ از رگ دل آب دهد خار قدم را

آن دوزخیان‌ایم که مشاطه‌ی قدرت

گلگونه ز خاکستر ما داد ارم را

مشاطه‌ی حسن تو همان حسن تو اولی

کس زحمت دهقان ندهد باغ ارم را

با وصل تو تعیین مکان شرط ادب نیست

در کعبه و در دیر پرست‌اند صنم را

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

 

 

۲

شب که غم طبل شبیخون زد به‌گرد کوی ما

شهسوار می، جوان‌˙مردانه آمد سوی ما

پرتوی بر جان فتاد از حسن ظلمت سوز دوست

مشرق صبح سعادت شد بن هر موی ما

چشم بی‌مژگان نرگس کو که برچیند به ‌ذوق

خار خون آلود را زآیینه‌ی زانوی ما

عطر گل در غنچه‌ عزلت گیرد از بی‌رونقی

گر صبا بر محمل شهرت نشاند بوی ما

موج خوناب سرشک از سر گذشت و کس ندید

چین پیشانی‌ی دل بر گوشه‌ی ابروی ما

با تو یک شب روبه‌رو خفتیم کـ از تأثیر آن

چشم بلبل بر نمی‌‌دارد نظر از روی ما

غنچه‌ی چشم گل از خواب رُعونَت۱ بشکفد

گر کشد بلبل نوای ناله‌ی یاهوی ما

سنگ بر ساغر زند نوعی تپیدن‌های دل

کاش ساقی‌ بزم می، بر چیند از پهلوی ما

 

۱. رعونت . [ رُ ن َ ] نادانی و کم عقلی


 

امانی

* ؟ ؟ ؟ *

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

چنان آزرده شد دل شام ِ غم از ناتوانی‌ها

که پنداری ندیده روزگار کامرانی‌ها

خیال روزگار وصل در هجران بدان ماند

که یاد آرد کسی پیرانه‌سر وقت جوانی‌ها

رسد گر هر نفس صد ناوک از بی‌داد او بر دل

نیاید بر زبان هرگز مرا از بی‌زبانی‌ها

غم عشق‌اش به صد جان می‌نماید سوی ما ارزان

از آن شد دل خریدار از غم‌اش با این گرانی‌‌ها

از آن در کنج تنهایی گرفتم الفتی با غم

که می‌دانم ندارد اعتباری شادمانی‌ها

امانی را امان ده  ای اجل چندان‌که یادآرد

که روز وصل دارد آرزوی جان‌فشانی‌ها

 

 * از نام کامل این شاعر، امانی،  هیچ نشانی در دست نیست؛ و او غیر از میرزا امان‌الله امانی ملقب به خانِ زمان  شاعر سده‌ی یازدهم قمری است.

 

>>>>

 

کوثری

میر عقیل کوثری‌ی همدانی

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

یکی را عزم سیر بیستون شد

که بیند کوه‌کن را حال چون شد

چگونه می‌تراشد سنگِ خارا

چه‌سان‌اش هست بی شیرین مدارا

در آن کُهسار سنگ آن سحر پیشه

به ناخن می‌تراشد یا به تیشه

ز خسرو  باک دارد یا ندارد

کند اندیشه یا پروا ندارد

چو سوی بیستون شد مرد هشیار

به حیرت شد تماشاگر در آن کار

جگر پر شعله عاشق‌پیشه‌یی دید

زجان بگذشته بی اندیشه‌یی دید

که از پولاد چنگ خاره فرسا

بریدی لخت لخت آن کوه خارا

چو دست خاره فرسا برگشادی

بریدی کوهی و پرتاب دادی

زدی چون تیشه بر سنگ آن هنرور

ز تیغ غمزه بودی کارگرتر

ز کندی گر نبردی تیشه فرمان

خراشیدی رخ خارا به مژگان

نه پروای سر و  نه بیم جان داشت

همیشه نام شیرین بر زبان داشت

ز بس لذت ز نام دوست دیدی

چو بردی نام شیرین لب مکیدی

پی‌ی تسکینِ جانِ حسرت‌آیین

بریده بود تمثالی ز شیرین

ز دیبا بر رخ‌اش بسته نقابی

به ابری کرده پنهان آفتابی

دمی شوق‌اش بریدی سنگ خاره

 دمی کردی بر آن صورت نظاره

زمانی دیده بر پای‌اش نهادی

سرشک حسرت از مژگان گشادی

به خود می‌گفت مرد کار دیده

فراق مهوشان بسیار دیده

عجب از غیرت فرهادِ دل‌تنگ

کـ از این‌سان نقش شیرین کنده بر سنگ

خوشا عشق و خوشا ناکامی‌ی عشق

خوشا هر لحظه بی‌آرامی‌ی عشق

خوشا کاری که عشق‌اش هست معمار

که باشد کوه‌کن مزدور آن  کار

 


 

امانی

* ؟ ؟ ؟ *

[سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۲

جای حیرت نیست گر شب‌ها به چشمم خواب نیست

نیست در عالم غمی کـ اندر دل بی‌تاب نیست

مستی از لعل جانان بود ما را مدام

ساقیا این بی‌خودی‌ها از شراب ناب نیست

گر غبار آلوده باشم در سرِ کوی‌اش چه عیب

گلخنی را گرد خاکستر کم از سنجاب نیست

گر برد خاشاک‌وارم هر هرطرف نَبوَد عجب

سیل اشک‌ام چون‌که کم از موجه‌ی گرداب نیست

گر شوم از آستان‌اش دور دربان را ه غم

بی سروپایی چو من در  کوی او نایاب نیست

ای امانی با رقیبان التفات او چو هست

بهر آن یک ره نگاه‌اش جانب احباب نیست

 

 
           
       

بالای صفحه