_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۵۳ ـ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲

  No. 653 - Friday 4 October 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

محمدعلی سپانلو

شب است یا روز؟

 

 

رونده رفت، ندانم رسید یا نرسید

بر این قیاس که آینده دیر می‌آید

سعدی

شب است یا روز؟

زمان مردّد مانده‌ست

و نغزخوانی‌ی ساعت ادامه می‌یابد . . .

 

در این مکان و در این هنگام

به‌باغ عدن که با پتک نقشه می‌بندد

به‌مغز گچ گرفته‌ی جمعیت،

بدون خاطره، در کُنج برگ˙پوشیده

شکسته با پرِ خونین

کبوتر قاصد.

 

کلاغ

رسول آینده است.

شعارها

تعارف ابدیت گرفته‌اند.

مَجاز

راهنمای سلامت است.

کجاست قاضی؟

آیا حوادث تاریخ

فقط برای رونق امروز اتفاق افتاده‌ست؟

 

همیشه بین شب و احیاء

کجا که زاویه‌ی چشم می‌‌کند پیدا

و در سماجتِ چشم ستاره‌ی مغروق

و در شهادتِ شمشادهای ایرانی

همیشه تندیسی

میان آینه‌های مقابل استاده‌ست

 

و در سراب‌اش

این سایه‌های یکتا را

 

جهان بی‌نهایت می‌بیند

ز خودفریبی انکار می‌کند

فراخنای فراسوی آینه‌ها را . . .

 

و نغزخوانی‌ی خون˙سرد

بی‌آن که آونگ‌اش

در این تعادل مشکوک بربیاشوبد

به‌چرخ و لنگر آینده ضربه می‌کوبد.

 

بهار ۱۳۵۷

 







 

 

آزیتا قهرمان

قایقی که مرا آورد

 

 

پشت صورتی که شکل تو را دارد

اسم های قدیمی غیب می‌شود

خون   عکس‌های مچاله دارد

و  باد    پرنده‌ی مسی

انگار بیابان  مرا از روی ژاکت‌ام پوشیده باشد

 

 

برهنه نیستم

گاهی کلمات در سرفه‌هایم

و ماه کف آلود در لیوان    گم می شود

این سفر همیشه دور زبانم چرخید

و رگ‌هایم از مرگ     چیزی پنهان نکرد

برای کشیدن قدم‌هایی به خط ثلث

تابستان مرا اقرار کرده بود

این کرک   سبز مچاله    بر انگشت‌های یخ

موج به طرز زیبایی    شبیه  عشق می‌آمد

و پس می‌نشست

 

 

دلم برای قایقی که مرا آورد

گاهی تنگ می‌شود

و این‌جا شاهدم     برابر پلک‌های زمستان

همین آسمان کهنه  است

 و چمدانی که  نیم‌رخ آبی‌ی مرا پنهان می‌کند.

 


 

مهدی فلاحتی

مثل تو

برای افسانه

 

 

مثل تو شاید گلویم خشک...

مثل آن روزی که می‌گفتی

از انگوری

که می‌گفتند:

بی‌تا بوده مستی‌ی شراب‌اش.

مثل آن وقتی که می‌گفتی:

سبو بشکسته بوده‌ست و

نمی‌دانستی از آغاز

کجا شد قطره، حتّا قطره‌یی

از بوده‌ی آب‌اش.

مثل آن ماهی که می‌میرد

و دریایی

که بی فرق است

بیداری

و یا خواب‌اش.

 

 

مثل تو شاید

گلوی‌ام خشک مانده‌ست.

 

واشینگتن ـ ۲۷ مرداد ۱۳۹۲

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۵۳ ـ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲

  No. 653 - Friday 4 October 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

وحشتی‌ی جوشقانی‌

مولانا خواجه حسین وحشتی‌ی جوشقانی‌ی کاشانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم، آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

سوختی داغ غمی بر دل بی‌کینه‌ی ما

که به جان آمده دوزخ ز تفِ سینه‌ی ما

ما سکندر صفتان‌ایم در اقلیم سخن

آفتاب رخ خوبان بود آیینه ی ما

بس که در سجده‌ی بت صدق برهمن دیدیم

شد به بت˙خانه بدل مسجد آدینه‌ی ما

تا قیامت کمرِ درد ببندد به میان

هرکه در عشق تو بندد کمر کینه‌ی ما

وحشتی باز مگو ناله‌ی ما بی‌اثر است

در دل‌اش کرده اثر ناله‌ی دوشینه‌ی ما

 

۲

در شب هجران مرا هرگاه خواب غم گرفت

اشک هرسو دامن مژگان من محکم گرفت

در دم مردن مرا جز اشک در بالین نبود

اشک خونین عاقبت چشم مرا برهم گرفت

هرچه در آفاق بود از آتش عشق تو سوخت

آتش عشق‌ات نه تنها در بنی‌آدم گرفت

دست دل نگشود روز حشر بر گیسوی حور

هر که در خواب آن سر ِ زلف خم اندر خم گرفت

هر گیاهی کـ از زمین رویید تا روز ابد

بر سر خاک شهیدان غم‌ات ماتم گرفت

دوش چندان گریه کردم از غم‌ نادیدن‌اش

کـ از سرشک‌ام در نهاد سنگ آتش نم گرفت

وحشتی مهر از گریبان فلک سر برنزد

تا فروغ آفتاب روی او عالم گرفت

 


 

 رفیع خراسانی

رفیع‌الدین رفیع خراسانی

 [سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

برفت یار و سخن در دهن گذاشت مرا

نه عقل ماند و نه جان در بدن گذاشت مرا

شده‌ست آن گل رعنا و ماند غم بر دل

نه باغ و راغ و نه فکر وطن گذاشت مرا

وزید باد خزان و بریخت برگ سمن

نه سرو وُ سوسن وُ، نه نسترن گذاشت مرا

رفیع چند چو یعقوب دیده بر ره دوست

برفت یوسف گل پیرهن گذاشت مرا

 

۲

چشم‌ام بدل اشک همی بارد دل

دل برکندن ز دل نمی‌یارد دل

گفتی که تو دانی دل خود را بردار

تو در دل و دل چه‌گونه بردارد دل

 

۳

دل‌ام در زلف مه‌˙رویان به بند است

در این سودا دماغ من بلند است

دو چشم خون˙‌فشان بر باد جانان

به غایت دردمند و مستمند است

مکن دعوی تو در کوی خرابات

که دعوی نزد مستان ناپسند است

تو در بند خودی و خودپرستی

مشو ای دل چه دانی عمر چند است

غم دنیا مخور چندی که دنیا

تمامی محنت و رنج و گزند است

رفیع‌الدین ز دنیا پند برگیر

که دنیا سر‌به‌سر تعلیم و پند است

 

 

اَنیسی‌ی شاملو‌

یول‌قلی بیگ اَنیسی ی شاملو

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم، آغازه ی یازدهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

نشیمن کرد شهبازی به سروی

که صید خود کند رعنا تذروی

قضا را در کمین‌اش بود صیاد

گذار باز در دام وی افتاد

چو پر زد تا خلاصی یابد از بند

بر او پیچید از نو رشته‌یی چند

بر آن شد تاش بگشاید به منقار

که هم بر گردن‌اش پیچید زآن تار

بر آورد آهی از جان غم‌اندوز

که چون من کیست در عالم سیه‌روز

پی‌ی صید آمدم با خاطر شاد

شدم آخر اسیر دست صیاد

گر این فکرم به خاطر نقش می‌بست

که صیاد دگر صیاد را هست

قدم ننهادمی هرگز در این باغ

به یاد صید دل را کردمی داغ

 

۲

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

برافگندند از خرگه نقابی

عیان شد در دل شب آفتابی

جوانی کرد سر از خانه بیرون

چو گنجی کـ آید از ویرانه بیرون

نگاری با تغافل دوش بر دوش

وفاداری به استغنا هماغوش

رخی خالی ز خط آیینه کردار

قدش جا کرده اندر جان الف‌وار

دو زلف‌اش فتنه‌ی آشفته حالان

دو ابروی‌اش پناه نو غزالان

گشوده هندوی زلف‌اش دکانی

به‌هر مویی نهاده نرخ جانی

در این بازار کـ ایمان پر خطر بود

متاع کس میاب و کس مخر بود

به شوخی فارغ از حرف بدآموز

ز سر تا به رنگ شعله جان‌˙سوز

بلا و فتنه، چاووشان راه‌اش

اجل فرمان‌برِ چشم سیاه‌اش

به غارت داده چشم‌اش خان‌ومان‌ها

نگاه‌اش بسته‌ راه کاروان‌ها

نمی‌شد سیر چشم‌اش از شکر خواب

مگر دیدار خود می‌دید در خواب

به‌جز آن چشم ِکس نشنیده هندو

که چون ترکان به خون‌˙خواری کند خو

***

برگرفته از منظومه‌ی محمود و ایاز

 














 
           
       

بالای صفحه