_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌‌ی ۶۵۰  ـ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲

  No. 650 - Friday 13 September 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

رضا براهنی

سه شعر

 

۱

ببین

 

سُمّ ِ بلندی به قَدّ سرو خرامید از درِ بندر

چادری از خون شراع خویش برافراشت بر سر عرشه

کشتی‌ام انگار بود عاشق گرداب

رفت و در آوار آب و باد نهان شد

آن سوی دنیا مرا از آب گرفتند

مست و معلق           لال و کر وکور

پا به زمین کوفتم کجاست بندر من، سُمِ بلندم کجاست؟

می‌گذراند تبم مرا ز کوره‌ی خورشید

سوخته‌ام را ببین!         بیا       سوخته‌ام را ببین!

 

۹ بهمن ۱۳۶۹ ـ تهران

 

۲

555

 

یک عده آن حقیقت روشن را می‌گویند

یک عده آن حقیقت ناگفته را می‌گویند

من آن حقیقت ناگفتنی را می‌گویم

این را.

قطعه‌ی دهم از شکستن در ۱۴ قطعه‌ی نو برای رویا و عروسی و مرگ

 

۳

نرم و نیلی

 

آنک رواق آبی‌ی خاموشی

در دوردست می‌گذرد

مثل پرنده‌یی‌ست که پنداری

بال‌ا‌ش بزرگ

حتا بزرگ و بازتر از دریاست

 

با بال‌های آبی‌ی نورانی

آنک رواقِ آبی‌ی خاموشی

آن نیلی‌ی بلند فراموشی

در دوردست می‌گذرد

 

من ایستاده‌ام،

حیران

می‌بینم

که کرک‌های عاطفه‌ی عصر

آرام و ساده می‌گذرند از دور

و شب، هنوز دورترین نقطه‌ست.

 

 

آیا عجیب نیست؟

من دست‌های نرم تورا می‌بینم

امّا

از آن رواق آبی‌ی خاموشی

آن نیلی‌بلند فراموشی

آغاز می‌کنم:

مثل پرنده‌یی‌ست که پنداری

بال‌اش بزرگ

حتا بزرگ و بازتر از دریاست.

 

شعری از

کبوتر ارشدی

 

تلفيق آينه هایی موازی‌ام

از پشت جيوه نقره‌ی دنيای صيقلي

دست از صدای تو كوتاه مانده‌ام

 

يعني

اين دختر من است؟

با گيس‌های قهوه 

با دست‌های نازکی از گندم و طلا؟

 

اين پشت جيوه‌یی

دارد دوباره روح مرا گول می‌زند

من

اين زن كه روبه روی خودم هست

نيستم

 

از خواب وارهانم

از خواب سايه‌ها

تعبير می‌شوم:

در توبه‌تو به آينه هایی كه روبه‌رو

تكثير می‌شوم.

 

اين زن كه باردار خيال تو مانده است

نه ماه ديگر از تمام تب و تاب و خسته‌گی‌ش

از بطن سرد آينه‌هایی كه روبه‌روش

فارغ به پا به ماهی‌ی ديدار می‌شود.

 

اين سرو ناز را بردار از برم

اين دختر از صدای تو این جا رسيده است. . .

 


 

آرش تصرت‌اللهی

ايست بازرسي

 

تفنگ‌ها

رو كرده‌اند به خيابان       به عابران         به كلمات

صداها ايستاده‌اند         بي‌حركت

سكوت، وحشت را مي‌درد

وحشت، غم را

عبور مي‌كنم

و براي لحظاتي

زنده‌گي از گلو پايين نمي‌رود

درگير مي‌شوم با خودم با خودم با خودم

با دلم

كه خود را مي‌كوبد به خيابان       به عابران        به كلمات.

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌‌ی ۶۵۰  ـ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲

  No. 650 - Friday 13 September 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

عرفی

جمال‌الدین محمد سیدیی عرفی‌ی شیرازی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا

که آرزوی دل آورد در کنار مرا

به راه عشق نگیرم زشوق بال و پری

که نی پیاده شمارند نی سوار مرا

فغان ز نشأی دون همتی، کـ ازین شادم

که هیچ کام نیارد به انتظار مرا

نه رام مردم اهل‌ام نه صید مرشد شهر

 نشسته‌ام که نسیمی کند شکار مرا

ز بیم فتنه‌ی شادی چو کودکان همه عمر

غم‌ات گرفته در آغوش و در کنار مرا

میا به ملک عدم، آن چنان مکن عرفی

که بی غمی نشناسد در این دیار مرا

 

۲

باز از شراب فتنه خراب‌ام نمی‌کنی

در آتش کرشمه کباب‌ام نمی‌کنی

صد شیشه گشت خالی و صد خُم به ته رسید

وز جرعه‌یی هنوز خراب‌ام نمی‌کنی

صد پرسش‌ام ز هر سر مو می‌کنی، ولی

یک بار عنایتی به جواب‌ام نمی‌کنی

بهر فریب، سایه بیاندازی‌ام به سر

در زیر چرخ سدره به خواب‌ام نمی‌کنی

صد ناله سوخت در دل و در بزم خود هنوز

فریاد بخش چنگ و رباب‌ام نمی‌کنی

 مُردَم ز ننگ هوش و مستانه خنده‌یی

دریا کش محیط شراب‌ام نمی‌کنی


 

نوری

قاضی نورالدین محمد نوری‌ی اصفهانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

هر چند که آزرده ز بی‌داد نگردیم

آن نیست که از عذر ستم شاد نگردیم

چون بتکده‌ی کهنه به نزدیکی‌ی کعبه

گویا که خدا خواست که آباد نگردیم

خار سر دیوار تو بر جان زده ناخن

گرد گل و پیرامن شمشاد نگردیم

کوه از مژه در عشق توان کند ولیکن

برهمزن هنگامه‌ی فرهاد نگردیم

خاصیت عشق است پریشان شدن از لطف

باید که سراسیمه ز بی‌داد نگردیم

ما حلقه به گوشان به اسیری چو درافتیم

همت بنگاریم که آزاد نگردیم

 

 

عتابی

میر سید محمدعتابی‌ی نجفی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

از سر کوی تو آلوده‌ی بهتان رفتم

عصمت آوردم و تر دامن عصیان رفتم

به شب زلف تو جمعیت دل‌ها خوش باد

که ز کوی‌ات من آلوده پریشان رفتم

من ز اقلیم وفا آمده بودم چه عجب

اگر از خاطر فرخنده ی یاران رفتم

چشمه‌ی خضر به خاک قدمم می‌نازد

گرچه لب تشنه‌تر از چاه زنخدان رفتم

راه مدح تو به شبگیر خرد طی نشود

و رنه من رفتم و سرتاسر امکان رفتم

آسمان داند و من دانم و اندیشه‌ی من

نه به بال و پر این قافیه سنجان رفتم

معجزم بنگر و بی گوشه‌ی سحرم مشناس

با شریعت همه گر دست و گریبان رفتم

جز به درگاه تو در شش جهت آباد امید

هرکجا رفتم مأیوس و پشیمان رفتم

دامن جمله گرفتم به امید مددی

از فلان دست تهی جانب بهمان رفتم

در هفتاد و دو ملت زدم و از ره یأس

نا امید از مدد گبر و مسلمان رفتم

عذر می‌ریخت به هر در که شدم پنداری

که به دریوزه‌ی ناکامی و حرمان رفتم

هم تو یادم کن کـ از خاطر بی‌گانه و خویش

تا به صد مرحله ز آن جانب نسیان رفتم

آبِ‌رو می‌رود از دست خدا را مددی

که من آلوده‌تر از دامن مستان رفتم

در مدیح تو همان طفل الف نشناس‌ام

چون خرد گرچه دبستان به دبستان رفتم

در ره مدح تو لب تشنه‌تر از بادیه‌ام

گرچه صد ره به سرِ چشمه ی حیوان رفتم


 

نوری

قاضی نورالدین محمد نوری‌ی اصفهانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۲

آتش ز شکوه بر دل خونین جگر مزن

دوزخ اگر نه‌ای نفس آتشین مزن

ترسم که نازنین دل‌ات اندوهگین شود

پر بر غبار خاطر ما آستین مزن

هر استخوان که در تن ما بود آب شد

الماس بر جراحت ما بیش از این مزن

هر قطره نیست لایق آن گلشن ای سحاب

آن‌جا جز آب دیده‌ی ما بر زمین مزن

نوری ز ناله‌ات جگر سنگ گشت خون

بی‌درد، ارغنون محبت چنین مزن

 

 
           
       

بالای صفحه