_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۴۹ ـ ۱۵ شهریور ۱۳۹۲

  No. 649 - Friday 6 September 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

اسماعیل نوری‌علا

پاره‌یی از شعر بلند* موریانه‌ها و چشمه

 

.  .  .  .  .

.  .  .  .  .

 

آی . . .

ای شکوهمندِ شکوفنده

ای یادگار رفته و آینده!

در دستان ِ مهربان تو پیدا کرده‌ام

                        وطن گم‌شده‌ام را

با بوی اقاقی و بهارِ نارنج

با زمزمه‌ی زنده رود و کارون

با سبزینه‌ی سیاهکل و دینه کوه

با ترانه‌ی کلماتی

            آغشته به رازهای زبانم

و با گرمای رفاقت و عشقی

                        که از حافظ تا فردا

همیشه جوان خواهد ماند.

 

دیگرم وطن آن‌جاست که تو باشی

چراکه

      بر کتابِ پیشانی‌ی تو

                        تاریخم را

                               نوشته می‌بینم

بر کف پای‌ات، جاده‌ی شکنجه و ابریشم

بر شکم‌ات، زخمه‌ی پوتین و میلاد

و بر چشمان‌ات

            برق هوش و ایستاده‌گی . . .

 

چرا که

گیسوی تو اثبات آزادی‌ست

بدان هنگام که رسولان مرگ و تبعید به چادرش می‌کشند

صدای‌ات فریاد تساوی‌ست

وقتی شنیدن‌اش را حرام می‌کنند

خنده‌ات اعلام پایان ظلم است

وقتی بر لب‌ات قفلی از سکوت می‌دوزند

و بودن‌ات معنای وطن است

هنگام که گذرنامه‌هامان را

                        در آتش می‌سوزند . . .

 

آی . . .

با تو همیشه در وطن خواهم بود:

که در سرزمین حضورت

تلخ و شیرین

            به‌هم درآمیخته‌اند:

زعفران وعسل

کویر و دریا

هزار دستان و رستم

تهمینه و خسرو

جمشید و پیرمغان

و شهرهای رفته و آینده . . .

 

عطر آرامش و انقلابی  تو

وقتی در هر زبان و هر منزل

از هوای سینه‌ی من می‌نوشی و

مه غربت را

            از کلمات‌ام

                    می‌گیری . . .

 

و چنین است که

            پاس دیگرِ عمر را

                        صبورانه و دوشادوش

                                    از کوچه‌های غربت می‌گذریم:

شادمانه‌ مردی و زنی

که از پوست تا اندیشه

به انسان بیشتر از خاک بها داده‌اند و

فرزندان‌شان از آتش هجرانی‌هاشان بیرون می‌آیند.

شادمانه‌ی من

            که در خانه‌ی با تو زیستن

                                وطن کرده‌ام

 

و می‌بینم

که دیگر

      هیچ تیرزنی

                 نمی‌تواند

ما را از سپیده‌دم تاریخ‌مان بستاند.

 

آی . . .

     ای وطن سبز و سرخ و سفیدم

                         سحر کجاست

تا البرز را برای‌ات آتشفشان کنم!

 

 

*  شعر بلند موریانه‌ها و چشمه در دفتری به همین نام در سال ۱۹۹۵ توسط انتشارات چاپار در دنور (کلرادو) چاپخش شده است. پاره‌یی که در این جا می‌بینید، بخش دهم و پایانی‌ی آن شعر است.

 

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

دو شعر

 

۱

صبح بخير ، شب بخير

 

آخرين خداحافظي را کلاغ ها کردند

تا اولين سلام را فردا بازگويند

فردا من هم جواب خواهم داد

صبح به خير کلاغ عزيز

اما براي شب بخير فردا

بي شک زنده نيستم

 

۲

اسم بازي

 

اسم هايمان بر پرده سياه نقش مي بندد

اسم هايمان

بعد مي آييم تا اسم هايمان را

بازي کنيم

اسم هايي که نه ما هستيم

 ونه هيچ کس ديگر

 


 

یاشار احد صارمی

آرياهاي ليليت ۳

 

لب‌هايم را گرم كن از عقيق سياه و شفا بخش‌ات

من بيش از خدا به نفس‌هاي تو احتياج دارم

آن پايين همه‌ي درخت‌هاي زخمي زير سنگيني‌ی عقربه‌یي جان داده‌اند

و خيابان‌ها پر از پروانه‌هاي افتاده و متروك شده اند

لب‌هايم را گرم كن از روح سرخ‌ات

تا كلاغ‌هايي كه بر تن من از مركب جادوگري نقش شده است

بيدار شوند

آنها مغ‌هاي باغ تاريك تو بودند

كه در مرور زمان مسخ شده‌اند

من براي پيدا كردن خدا پله‌هاي كافي ندارم

مرا ببوس

تا شمشيرم عقربه‌ي رويين تن را از پاي بياندازد

باغ خيلي تاريك است

زود باش ليليت

دست سفيدت را بر سينه‌ي من بكش

تا مغ‌هاي كور شده ات چشم باز كنند و بدرخشند

ريه‌هاي كپك زده‌ي اين مرد جنگ‌جو را از نفس هاي جادويي‌ات  پركن... 

 






 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۴۹ ـ ۱۵ شهریور ۱۳۹۲

  No. 649 - Friday 6 September 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

محتشم کاشانی

شمسالشعرا کمال‌الدین محتشم کاشانی

[ سده‌ی دهم  قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

۱

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را

که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو

چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کرده‌ی اوست

که داد مرتبه خسروی سیاهی را

به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌د‌م‌اش

گه صدهزار شهید است هر نگاهی را

دلی که جان دو عالم به باد داده‌ی اوست

در او اثر چو بود ناله‌‌یی و آهی را

مر از وصل بس این سروری که همچو هلال

ز دور سجده کنم گوشه‌ی کلاهی را

برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه

ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را

رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو

که از برای تو کشتند بی‌گناهی را

جهان ز فتنه‌ی چشم‌ات پر است ز ان خم زلف

نما به محتشم ای گل گریز گاهی را

 

 

۲

گشته در راه‌ات غبار آلود روی زرد ما

 می‌رسیم از گرد راه این است راه آورد ما

 در هوای شمع روی‌ات قطره‌های اشک گرم

دم به دم بر چهره می‌بندد ز آه سرد ما

بس که از یاران هم دردان جدا افتاده‌ایم

گشته است از بی کسی همدرد ما

با گیاه شور پرور فرقت باران نکرد

 آن چه هجران کرد با جان بلا پرورد ما

گر عیاذالله از ما بر دل‌ات گردی بود

 حسبتا لله به باد نیستی ده گرد ما

گرد از جمعیت دل‌ها بر آرد بی‌درنگ

چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما

دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت

باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما

 










 

ثنایی‌ی مشهدی

خواجه حسین ثنایی‌ی مشهدی

 [ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

مانع ز دیدن‌ات بودم گر هزار چشم

افتد مرا به روی تو بی‌اختیار چشم

چشم از رخ تو بر نتوان داشت زآن‌که کرد

در دیدن تو پای نظر استوار چشم

بی‌باک من ز راه مگر می‌رسد که باز

ترسنده می‌رود به ره انتظار چشم

از بس خیال روی تو را نقش بسته‌ام

باشد ز نور باصره صورت‌نگار چشم

از ره رسی کرشمه‌کنان تا چه‌ها کند

باز از نظاره‌ی تو ، به‌دل‌های زار چشم

ذوق نظر ببین که به‌هنگام دیدن‌ات

دل را به یک نظاره کند شرمسار چشم

یک ره ندیده دیده به‌سوی‌ات که دل نسوخت

هرگز نگشت با دل من سازگار چشم

بر هر زمین که بگذری ای نوبهار حُسن

روید به‌جای سبزه از آن ره‌گذار چشم

خواهم که سیر بینم‌ات از بیم غمزه لیک

ترسم به یک نگاه کند احتضار چشم

مرد افگنی‌ست گاه نظر نرگس‌ات مگر

سودی به دست ثانی‌ی اسفندیار چشم

فخر زمان سمی‌ی خلیل آن‌که آفتاب

مالد به خاک درگه‌اش از افتخار چشم


ارسلان توسی

قاسم (ارسلان) توسی

 [ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

ز بالای آن قلعه‌گاه نگاه

فلک چشمه و چشم ماهی‌ست ماه

برد سیل آن قلعه‌ی پرشکوه

هزاران چو الوند و البرزکوه

چو برخیزد از دامن آن عقاب

فتد سایه‌اش بر مه و آفتاب

ببین ارسلان رفعت پایه‌اش

که جا کرده خورشید در سایه‌اش

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .

 

۲

ساقی ز عکس می‌ شده روشن ضمیرِ ما

جامی بده که عرف جام است پیرِ ما

بردیم نقد جان به ره یار و سیم اشک

این‌ها بود متاع قلیل و کثیرِ ما

از پرتو خیال تو ای آفتاب حُسن

چون صبح روشن است ضمیرِ منیرِ ما

با خود غبار کوی تو بردیم زیر خاک

در جنت این بس است لباس حریر ما

خشتی ز آستان تو و خاک درگه‌ات

در ملک عشق آمده تاج و سریرِ ما

از پا فتاده‌ایم ز عصیان ولی چه غم

باشد که عفو شامل او دستگیر ما

جز جام باده نیست در این دور ارسلان

صافی دلی که روشن از او شد ضمیرِ ما

 
           
       

بالای صفحه