_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۴۷ ـ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲

  No. 647 - Friday 23 August 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

 

۱

مرکب خوانی

 

چه حکایت است

وحشت از باد مخالف ؟

وقتی شرطه‌ی قصّه ها

شمایلی آشنا ندارد

در این غرقاب ؟

در این پیجاب‌ها

که باد هیولا

از شش سو می وزد و باد زار

از هزار جای زمهریر درون

چه هراس

آن را که به زورق گردباد

به جانب جزیره توفان

لنگر گرفته است ؟

رهایم کن

بگذار تا به سرعت شاهینی دیوانه بچرخم

به طیف درهم این خیل بال و هول

در این منظومه‌ی سرگیجه

از آن کهکشان بی اعتبار

که آفتاب‌اش از شتاب شهابی

ردای شعله به سر می‌کشد

و پاره سنگی سرگشته

جان می ستاند از ماه

نه

بگذار فلاخن بگیرم از این دیوانه

و بر آبشخور اعتمادی

آرام کنم گله را

اعتمادی

که از حقارت حادثه

قایمه استوار کند

و بایستد

بی لرزه در گذر بادهای میان تهی

کافی‌ست نی لبکم بنوازم

تا هزار نی‌لبک به فغان اید از توفان‌ها

و فراموش شود زوزه‌ی گرگان خیالی

که سراسر رویامان را

خاکستری کرده است

 

چه حکایت است از چه بترسم

وقتی

به زورق گردباد می نشیند پرستو

تا به برکه‌یی برسد

من

بر کلک نی لبکی سوار می شوم

تا به ساحل آواز برسم

 

 

 

۲

نقاشی

 

 

چه پازن کوهی باشد چه آهوی دشتی

گلوله میان دو چشم زیبا زیبا نیست

 

 

اگر که می‌توانی

دو شاخ بلند برجسته ترسیم کن ــ فراز درّه

که آسمان را

مانند تاجِ فیروزه در میان گرفته باشند

یا نه، دوچشمِ خم شده بر مرتع

که دشتِ سبز را

تا دور دست سایه زنند

 

.  .  .  .  .  .  .  .

 

گلوله در میان دو چشم بینا زیبا نیست

ــ چه دختر دشستانی باشد چه ره‌زنِ کوهستانی ــ

زیبا فقط

خالِ زمردینِ میانِ دو ابروی کولی است.

تابستان ۱۳۷۱





 

 

گراناز موسوی

نامه به مردي كه نمي شناسم

 

۴

شب كه بيايد

اين نامه هم تمام مي‌شود

و من به عكس كودكي‌ام كه روي تاقچه پيرتر شده

نگاه خواهم كرد

و به ياد خواهم آورد

كه هيچ كس با ما نگفت

پنجره

جا پاي ره‌گذران را از ياد مي‌برد

وآسمان كفاف اين همه تنهايي رانمي‌دهد

كاش به ما كسي گفته بود كه ماه

پشت درهاي بسته مي‌ميرد

مرگ مي‌آيد

و فردا دنباله‌ي خواب ديشب است

 

۳

حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه مي‌آيم

و بود‌ن‌ات بوته‌یي‌ست

كه به زنده‌گي سنجاقك اضافه مي‌شود

تا مرگ روي زنده‌گي ناچيز شب‌پره نيافتاده

بيا

تا كنار اين همه گياه وزمين و آدم

تنها نمانم

اين جا

اگرچه انتظار را با آهي كه پشت پنجره هاست

مي كشيم و تمام مي شويم

بيا

مثل آسماني كه يك عمر روي بام ايستاده

آخرين حرفم

نشستن كنار توست. 

تير ۱۳۷۶


 

علی‌رضا زرین

باغ می خواند

 

باغ می‌خواند

و سایه هایش

می لغزاند

در گردش باد

برگ‌های رقصان

 

با عبور و مرور زنبوران

جانوران

جانداران

رویش علف‌های پرکار

و دریاچه‌یی آیینه‌ی آسمان آبی و ابرهای پنبه‌یی‌اش

نمایش شکیبایی و آرامش سکوت بودا

 

ارکستر باغ

پراکنده‌گی گل و عطر

که گیج می‌کندم

و رویش‌ها وپویش‌های گل‌ها و ریزش گل‌برگ‌ها

و شکست شاخه ها

 

باغ می‌خواند

عجوزه‌یی

که جوانی‌ی خود را

از قفایش آورده است

و بر رخ می کشاند:

 

این است پیکر هزارکاره‌ی من

طومار بی‌پایان نقش و نگارم

هزار و یک شب‌ام

که مکرر است

 

و گلوی پرنده‌گان را

پر می‌کند

از ترانه و شادی

باغ می‌داند

توان حنجره‌ی خود را

و برد صدایش را

پیمانه‌اش هر دم لبریزتر

و پستان‌اش هم سرشارتر از شیر

آماده است

تا از سربریزد

گل و گلاب و گل‌بوته های خود را

باغ بهار را

می خواند

در دستگاه وجودش

 

هالی، میشیگان، ۱۱ مه ۲۰۰۸

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۴۷ ـ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲

  No. 647 - Friday 23 August 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

میلی‌ی هروی

میرزا محمدقای‌خان تکلوی هروی (میلی ترک)

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

دل که زیاده می‌کند قاعده‌ی نیاز را

مایه‌ی ناز می‌شود خوی بهار ساز را

خون کدام تنگ‌دل ریخته بر زمین که تو

بر زده‌ای چو شاخ گل دامن سرو ناز را

پیش تو نیم‌جان خود بازم اگر بمردمی

بازکنی به سوی من نرگس نیم‌باز را

تا به درون بزم خویش از سر ناز خوانی‌ام

آیم و از برونِ در عرض کنم نیاز را

وعده خلاف کرده‌ای با من و سازی‌ام خجل

رنجه به فرض اگر کنی لعل فسانه‌ساز را

میلی‌ی خسته بگسلد رشته‌ی عمر کوته‌ات

رخصت سرکشی دهی گر مژه‌ی دراز را

 

۲

ای جان تلخ‌کام، خراب از چه باده‌ای

کـ از پا فتاده‌ای و دل از دست داده‌ای

ای دیده، در مشاهده‌ی کیستی که باز

هرسو به روی خود درِ دولت گشاده‌ای

ای صبر هر زمان ز زمان دگر کمی

وی درد هردم از دم دیگر زیاده‌ای

شوخی که وعده داشت به من دوش می‌گذشت

گفتم به خود که بهر چه روز ایستاده‌ای

برخاستم که در پی‌اش افتم به ناز گفت:

بنشین که در خیال محالی فتاده ای

گفتم امیدها به تو دارم به خنده گفت:

میلی برو برو که تو بسیار ساده‌ای


  

قاسم اردستانی

شیخ ابوالقاسم قاسمی‌ی اردستانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

زترک‌ تازی‌ی این رومیان زنگ سوار

بر آن سرم که بگیرم ز زنگ و روم کنار

جهان بگشتم و یک دل نیافتم خشنود

زهی زمانه‌ی بد مهر و چرخ ناهموار

مرا ز بخت همی گل شکفتی از برگل

به غیر خار نروید کنون‌ام از برخار

فراغت و طرب و امن و عیش و شباب

ببرد از من یک یک زمانه‌ی غدار

بهار عمر مرا چون رسید فصل خزان

به کوه و صحرا خواهی خزان و خواه بهار

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۲

دگر که نور دهد کلبه‌ی خراب مرا

که شد ز روز فراموش آفتاب مرا

فرشته بر در و بامم بسی طواف کنند

اگر تو پای نهی مجلس شراب مرا

شبی بهشت برین را به خواب می‌دیدم

به روز وصل تو تعبیر رفت خواب مرا

دگر به عشوه مزن بر جراحت‌ام الماس

بس این قدر که نمک ریختی کباب مرا

چو قاسم امشب‌ام از دیده خواب رفته که دوش

طلوع در دل شب بود افتاب مرا

 

هجری‌ی قمی

میرزا ابوالقاسم (قاسم بیگ) هجری‌ی شمشیرگر قمی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

یاد باد آن‌که من‌ات یار موافق بودم

به غلامی‌ی تو شایسته و لایق بودم

از غم عشق تو رسوای خلایق بودم

از همه سیم‌بران پیش تو عاشق بودم

لیک بر ماهِ رخ ات عاشق صادق بودم

نه چو این عاشقک چند منافق بودم

گر زمانی همه لب تشنه‌ی پابوس تواند

لیک در دل ز پی‌ی بردن ناموس تواند

 

این زمان نیز از این قوم کران گیری به

ترک همرازی‌ی این پرده دران گیری به

خویش را دور از این حیله‌گران گیری به

زین میان جانب خونین‌جگران گیری به

جای در دیده‌ی صاحب‌نظران گیری به

هم در این واقعه پند دگران گیری به

من سرگشته که باشم که دهم پند تو را

گفتم از روی محبت سخنی چند تو را

 

گرچه زین‌سان سخنان تلخ‌ترند از حنظل

سخنی را که بود تلخ برآور به عمل

زود پیداشود اکنون به خلاف اوّل

که بهار تو ببینم به خزان گشته بدل

رسدت صد الم از طعنه‌ی خصمان دغل

آن زمان این سخنان شهد نماید چو عسل

ور به پیش‌ات سخن من غرض‌آلود بود

گوش بر قول کسی کن که تو را سود بود

 

من تصور کنم ای مه که ندیدم روی‌ات

یا همه عمر نکردم گذری در کوی‌ات

نشدم شیفته‌ی سرو قد دلجوی‌ات

نکشیدم همه بی‌داد و ستم از خوی‌ات

دل نبستم به غم طره‌ی عنبر بوی‌ات

بلکه هرجا گذری نیز ببینم سوی‌ات

کس چرا بر دل خود یار جفای تو نهد

تو که باشی که کسی دل به وفای تو نهد

 

زین پس ای شوخ جفاجو نکنم یاد از تو

نکشم سنگ‌دلا این همه بی‌داد از تو

وه که شد خرمن عمرم همه برباد از تو

دل ویران شده‌ی من نشد آباد از تو

این‌قدر بهره که دیدم من ناشاد از تو

تو نبینی ز خود و غیر مبیناد از تو

ای پری‌چهره چو اشک از نظرت افکندم

از لب لعل تو دندان طمع برکندم

 












 
           
       

بالای صفحه