_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۴۴ ـ جمعه ۲ آگست ۲۰۱۳

  No. 644 - Friday 2 August 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

سیمین بهبهانی

به لطف می‏آمد...

 

به لطف می‏آمد از دور،

حریرِ آبی به تن داشت،

به دست یك شاخه زیتون،

به دیده صدها سخن داشت.

 

 

سلام كردم، دویدم،

به دست دستش گرفتم:

هنوز جنبش به رگ‏ها،

هنوز گرمی به تن داشت...

 

 

تو مرده‏ای، آه گفتم،

به سال‏ها پیش، مادر!

نه بوی كافور می‏داد،

نه بسته بر تن كفن داشت.

 

 

به شاخ زیتون نگاهم

خزید،

با خنده‏یی گفت:

نشان صلح است، بستان!

نگه فراروی من داشت.

 

 

گرفتم و گفتم: آری،

نشان...

به ناگه سواری

رسید و دیدم كه تیغی

نهفته در پیرهن داشت!

 

 

به تیغ بركند برگ‌اش

كه هان! بدك تركه‏یی نیست:

برای تعزیر نیكوست...

كه دردِ طاقت‏شكن داشت.

 

 

گشود خورجین و... آن‏جا

كه تركه را كرد پنهان

كبوتری مرده دیدم

كه گِردِ گردن رسن داشت!

 

*

 

 

به قهر می‏رفت مادر؛

نگاه می‏كردم از پی:

به شیوه‏ی سوگواران

حریرِ مشكی به تن داشت.

 






 

حسین شرنگ

مهرسان جوان، در قرن سیزدهم میلادی به شمشیر خون˙مست‌خان خانان گفت : هفت قرن دیگر من معمار جوش خواهم شد و تو زیر ویرانه‌یی باستانی در شعر پرزیدنت ، زنگ زده‌‌ای.

 

 

 

چنگیز می‌‌زدم

تند می‌‌زدم

تیز می‌‌زدم

مرگ در آسیا

با سایه‌های غول‌آسا

مغولی می‌‌رقصید

از نوح لب˙ریز می‌‌زدم

شهرهای مصروع

با دهان‌های سفید

غش می‌‌کردند

گنبد‌های تنوره کش در اذان وحشت

سایه‌های شترها بر مناره‌ها

مغولی می‌‌رقصیدند

بر باغ‌ها نهیب پاییز می‌‌زدم

بیابان می‌‌آمد

می‌ آمد با صدای سیل‌ها یراق و دراق

گرد‌ها باد شیهه و نعره

تندر طبل‌ها و سم ها

رجزـ آذرخش مهمیز‌ها  نگاه‌های کج‌کج شمشیر

با ابرهایی آبستن زخم

بیابان بیابان‌ها می‌‌آمد می‌‌آمد

مغول در پوست اژدها تازیانه‌یی چغر

از گوبی تا سرخس می‌‌رقصید

بر سیم آخر ستیز می‌‌زدم

ریخته در هم از هم پاشیده

شیرازه گسسته

انسان

زیر فواره‌ی گردن‌اش

روی واپسین برق چشم‌اش

با دست‌های چسبیده بر گوش‌تا‌گوش بریده سر فشرده بر سینه‌اش

میان جزیره‌یی سرخ

در زبان مرگ می‌‌دوید می‌‌دوید می‌‌دوید

ای تازیانه ی خدا!

به من رقص بیاموز!

 

با زخمه‌های زخم خیز

خون˙ریز می‌‌زدم


 

روجا چمنکار

از تهران که می‌گویم به دریا می‌رسم

  

از تهران که می‌گویم به دریا می‌رسم

از خودم از تو

از آسمان که می‌گویم به دریا می‌رسم

از دریا که فاصله می‌گیرم

که فراموش می‌کنم

که دوباره شروع می‌کنم

به دریا می‌رسم

کجای دریا نشتی دارد

که تمام رابطه‌های من عاشقانه می‌شوند

خیس می‌شوند و به دریا می‌رسند

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۴۴ ـ جمعه ۲ آگست ۲۰۱۳

  No. 644 - Friday 2 August 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

پرتوی

حکیم پرتوی‌ی شیرازی

[ سده‌ی دهم  قمری / ۱۶ میلادی]

 

سر جدا کرد از تنم شوخی که با من یار بود

قصه کوته کرد، ورنه دردسر بسیار بود

تیغ بی‌داد آن بتِ صیادوش از خون نشست

تا فغان و ناله‌ی مرغی در این گلزار بود

بخت بد بنگر که چشمم را به خواب مرگ بست

در چنین روزی که با او وعده‌ی دیدار بود

صبحدم گردی ز خاک درگه‌ات می برد باد

روشن آن چشمی که در وقتی چنان بیدار بود

دوش خاک خواریم بر سر ز هر سو ریختند

دشمنم در کوی او گویی در و دیوار بود

پرتوی چون رشته‌ی امید از آن بت بگسلد

که‌اش رگِ جان از ازل پیوند باز نار بود

 


 

هاشمی‌ی کرمانی

شاه جهانگیر هاشمی‌ی کرمانی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

معلم عشق و عارف و طوطی و مرآت عرفان‌اش

سبق معنی و صورت ابجد لوح دبستان‌اش

عجب لوحی‌ست لوح مکتب معموره‌ی عالم

که عالم عالم معنی‌ست در هر نکته پنهان‌اش

دراین ره جز خطر نبود، معاذالله چه راه است این

که شد ذرات جسم ره‌روان ریگ بیابان‌اش

چو صوفی وقت و جد از چرخ گردان دامن افشاند

نماید  هیأت چرخ دگر از دور دامان‌اش

چو پشت پا زند مانند چوگان بر جهان سالک

نماید گنبد گردون چو گویی پیش چوگان‌اش

سراسر دیده شو چون آینه تا روشن‌اش بینی

که با این دیده‌ی تاریک هرگز دید نتوان‌اش

تو تاریکی و گرنه بنگری آن آفتابی را

که تابان‌است نور فیض بر آباد و ویران‌اش

دُر وگوهر کجا آید به پیش چشم آن رندی

که باشد قطره‌های اشک چون دُرهای غلتان‌اش

چنان از دوست مملو شد محیط باطن عارف

که از سر می‌رود بیرون سرشک چشم گریان‌اش

جهان را در ره معراج همت مشت خاکی دان

که در چشم نئیمان می‌زند از مکر شیطان‌اش

بود منعم به اسباب جهان شاد و نمی‌داند

که آخر آن همه خواهد شد اسباب حرمان‌اش

به مقدار تعلق جان دهد هر کس، خوش آن مفلس

که از وارسته‌گی شد تلخی ی جان کندن آسان‌اش

 

شاه طاهر

شاه طاهر حسینی‌ی خواندی‌ی انجدانی‌ی دکنی

[ سده‌ی دهم   قمری / ۱۶ میلادی]

 

لطف ساقی تا به می هم‌دم نمی سازد مرا

فارغ از اندیشه‌ی عالم نمی‌سازد مرا

باد بوی زلف یار آورد ور نی بوی گل

این چنین آشفته و درهم نمی‌سازد مرا

گرچه می از آینه‌ی  دل می‌زداید غم ولی

یک‌زمان آن فکر او بی‌غم نمی سازد مرا

از سفال درد درد محنت و غم می‌کشم

باده‌ی عشرت ز جام جم نمی سازد مرا

تا خیال آن پری از خود مرا بی‌گانه کرد

آشنایی با بنی‌آدم نمی‌سازد مرا

چون بنای هستی‌ی من رو به ویرانی نهاد

سیل اشک و دیده‌ی پرنم نمی‌سازد مرا

 


 

شریف تبریزی

[ سده‌ی دهم   قمری / ۱۶ میلادی]

 

کسی به چشم کبود تو کم نمودار است

چرا که آینه‌ات در ححاب زنگار است

مرا گمان که ز نیل است داغ پر زرنیخ

تو را خیال که گل کرده زعفران زار است

ز آتش دل ما در گرفته گوگردی‌ست

کزو همیشه فروزان چراغ ادبار است

به وقت گریه چو قاروره‌ی شکسته بود

کز آن دو شیشه روان شاشه‌ی دو بیمار است

دو لاجورد نگین‌اند لیک ناکنده

اگر اشاره نمایی کننده بسیار است

از آن خزف که تو پیروزه کرده‌ای نا‌م‌اش

به پیش خرده فروشان هزار خروار است

ز چشم و روست به زردی و ازرقی شهره

پدید گشته ز یک کهْ‌رُبا و خرمهره

 









 

 

 
           
       

بالای صفحه