_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره ی ۶۴۳ ـ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲

  No. 643 - Friday 26 July 2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

سه شعر

 

۱

بامدادی ـ ۱

 

در آبی‌ی خجول آسمان

پرنده‌یی صفیر زد

کجاست ، پس کجاست صبح ؟

جواب دادم‌اش

به روی بال های تو

پرید و صبح در نگاه من نشست

 

۲

بامدادی ـ ۲

 

دلم سیاه نبود

ولی درخت که سر سبزیاش درخشان بود

ز پشت پنجره با سرزنش به من نگریست

من از برهنه‌گی آن نگاه لرزیدم

سپیده پاکترین گریه را به من بخشید

 

 

۳

شهابی در تاریکی

 

شب ها که روی بالکن کوچک

سپیدم می غلتم

در چشم آسمان چه سیاه است

گاهی ، ستاره‌گان پراکنده

این پشههای فسفری‌ی شب

نیش بلند و نازکشان را

در ریشههای چشمم میکارند

وز زهر نیش این پشه‌گان در من

اندیشه های سرخ ورم کرده

چون دانه های آبله می خارند

حس میکنم که بالکن کوچک

بر هیچ پایه تکیه ندارد

چون زورقی بر آب ، روان است

دست‌ام ز نرده های فلزیش

سرمای نیستی را مینوشد

آنگه ، شقیقهام را بر نرده مینهم

حس میکنم که زورق من ، زآن پس

بر موجهای خواب ، روان است

در خواب ، نرده ، لوله ی سرد تپانچه است

این لوله ،‌ چشم دارد چشمی به رنگ سرب

در چشم لوله می نگرم حیران

می کوشم

تا دست دیگرم را

دستی که از تپانچه ، گرانبار نیست

سوی سپهر تیره برآرم

زآنجا ، ستاره‌یی را بردارم

وان را به‌سان مردمکی زنده

در چشم خشک لوله گذارم

اما نمی‌توانم

ناگاه

دستی که از تپانچه گرانبار است

گوی ستاره‌یی را

در زیر انحنای سرانگشت‌اش

احساس می کند

وان گوی ،‌ با اشارهی انگشت

از جای خویش ، لختی میجنبد

تیر شهابی از افق مویم

در آسمان خالی ، پرواز میکند

من در میان ظلمت ،‌ خاموش میشوم

اما هنوز ، بالکن کوچک

با نرده های سرد فلزین‌اش

چون زورقی بر آب ، روان است

 

عباس صفاری

باران شاعر نیست

(در تکذیب شاعر بودن باران)

  

 

باران شاعر نیست

اما در چشم انداز تو  

و بر طومار این خیابان تا به حال

چیزی ننوشته است

که جوباری مارپیچ و رقص در کمر

از حاشیه‌اش نگذرد

 

 

گاهی نیز

هیچ ابایی ندارد 

که برای هر دانه دردانه‌اش

رنگ‌های اندوه و شادی

و حتاسوگواری را

از رنگین کمانی

که شاه◦کار آسمان است

قرض بگیرد

 

 

باران شاعر نیست

بی تردید اما

شعبده باز تر دستی است

که می تواند دار و ندارش را

در چشم های شاعرکش تو 

پنهان کند.

 


  

پگاه احمدی

 

در رثاء سمانه مرادیانی

به : ما

به : طرّاران

جغرافیای جِرزدنِ جبر

تحشیه بر جیمِ خودکشی

 

 

جز این رگِ نارگِ به درد وُ دَرَک آمده که می‌شود قَسَم‌اش داد

چه می‌توان تقسیم کرد؟

بناز بر جَنمِ جان˙گداز

از این دَرَک بگذر

به تیغ رسیدی ببُر!

به تاک رسیدی بخور

به ترک رسیدی، نمان!

که این تشکیک

همیشه بینِِ دو لیچارِ لخت، لرزیده ست

بزن به جنّاتی که این جهنم بود

در این جدالِ جَلَب،

به جز جنونِ عورتِ عنیّنِِ این جهان

جانی

برای کندن نیست

عروج کن طیران

وَ پشت این شدّت

شهادتی بگذار

که مرگ، شفاهی شود!

زمین همین خراشی بود

که آسمان نکشید

جُغرافیای جِر زدنِ جبر باش

که زندگی یعنی

چنان به رگ بزنی

که مادرش از جان، بلند . . . جِر بخورد!  آخ.

 

۳۰ آپریل ۲۰۱۲


 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره ی ۶۴۳ ـ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲

  No. 643 - Friday 26 July 2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

اهلى

شیخ محمد اهلی‌ی شیرازی

[پایانه‌ی سده‌ی نهم تا آغازه ی دهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

مست آن‌ام که ز دست‌ات قدحی نوش کنم

هرچه غیر از تو بود جمله فراموش کنم

نایم از شوق تو تا روز قیامت با هوش

مست اگر با تو شبی دست در آغوش کنم

گوش بر قول تو دارم نه به پند دگران

من نه آن‌ام که حدیث دیگران گوش کنم

خنده رویم همه چون جام و دلم پر خون است

پر نشاط‌ام چو خم و ز آتش دل جوش کنم

روی اهلی سوی پیراهن مرقع پوش است

من نظر سوی جوانان قبا پوش کنم

 

۲

اكنون كه تنها ديدم‌ات لطف ار نه آزارى بكن

سنگى بزن، تلخى بگو، تيغى بكش، كارى بكن

گيرم ندارى ميل من اى مردم چشمم گهى

از گوشه‌ی چشمى به من نظّاره‌یى بارى بكن

اى يوسف جان مى‏خرد خلقى به جان وصل تو را

رسم گران‏جانى بهل، ميل خريدارى بكن

مُرديم دور از روى تو در خانه مانى تا به كى

بيرون خرام آخر گهى گل‏گشت بازارى بكن

ناگه طبيب عاشقان غافل ز حالت بگذرد

اهلی  بكش آهى ز دل يا ناله زارى بكن


 

لسانی

وجیه‌الدین عبدالله لسانی‌ی شیرازی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

در مقام لطف جایی نیم‌شب دیدم تو را

ذوق صحبت داشتی، حالی عجب دیدم تو را

آرزوی من همی بوسیدن پای تو بود

وز حیای حُسن سرتا پا ادب دیدم تو را

کام جان آتشین چون تشنه لب باشد به آب

پیش از آن در خون عاشق تشنه لب دیدم تو را

چشم‌ات از عین طرب با عاشقان در عشوه بود

چشم بد غایب که در عین طرب دیدم تو را

بهر خون‌ریز لسانی سرگران کاکل به دوش

خورده بودی می، به رنگ بُلعجب دیدم تو را

 

۲

یک دم از عشق تو بی‌غم نتوانیم نشست

بی‌غم عشق تو یک‌دم نتوانیم نشست

غیر خوبان جهان مردم عالم هیج‌اند

هیچ با مردم عالم نتوانیم نشست

چیست دانی غرض عشق نشستن با هم

پس غرض چیست که با هم نتوانیم نشست

 

فدایی

فدایی‌ی شیرازی شیخ‌زاده‌ی لاهیجی

[ پایانه‌ی سده‌ی نهم تا آغازه ی دهم قمری / شانزدهم میلادی]

 

وه کز تو غمِ خویش نهفتن نتوانم

وز بیم رقیبان به تو گفتن نتوانم

طالع نگر ای شوخ که چون در سخن آیی

بی‌خود شوم از شوق و شنفتن نتوانم

شوخی دل و دین برد به غارت ز فدایی

وین طرفه که می‌دانم و گفتن نتوانم

 

*  *  *

 

حرم که قبله بود هر طرف نماز در او

برای سجده ی خوبان بهانه ی عجبی‌ست !

 

*  *  *

 

از باغ جنان فتاده در دام عذاب

آدم ز پی‌ی گندم و من بهرِ شراب

مرغان بهشت‌ایم، عجب نیست اگر

او از پی‌ی دانه رفت و من از پی‌ی آب

 

*  *  *

 

گر چشم گشایم به جمال تو خوش است

ور دیده ببندم  به خیال تو خوش است

هیچ از تو به جز فراق تو ناخوش نیست

و آن نیز به امید وصال تو خوش‌است

*  *  *

 

ای گل نظری به عندلیبان نکنی

می در کف و یاد بی‌نصیبان نکنی

ناکامی و غربت نکشیدی هرگز

آن است که پروای غریبان نکنی

 

*  *  *

 

بس بند که بر مشکل خود می‌بینم

و ز خویش برون منزل خود می‌بینم

من عشق نمی‌شناسم الّا امروز

شور عجبی در دل خود می بینم

 


 

 
           
       

بالای صفحه