_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۳۵ ـ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

  No. 635 - Friday 31 May2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ ۱۹۲۸ میلادی]

دو شعر

 

۱) غزل ۳

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه‌های

پرعصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من

ای شطّ شیرین پرشوکت من‌!

ای با تو من گشته بسیار،

درکوچه‌های بزرگ نجابت.

ظاهر نه بن‌بست عابر فریبنده‌ی استجابت.

در کوچه‌های سرور و غم راستینی که‌مان بود.

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت.

در کوچه باغ گل سرخ شرمم.

در کوچه های نوازش.

در کوچه های چه شب‌های بسیار،

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن.

در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها،

بی هیچ از لذت خواب گفتن .

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند ،

گه‌گاه اگر از سخن باز می‌ماند،

افسون پاک من‌اش پیش می‌راند.

ای شطّ پر شوکت هر چه زیبایی‌ی پاک‌!

ای شطّ زیبای پر شوکت من‌!

ای رفته تا دوردستان‌!

آن‌جا بگو تا کدامین ستاره‌ست

روشن‌ترین همنشین شب غربت تو ؟

ای همنشین قدیم شب غربت من

 

 

ای تکیه گاه و پناهِ

غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی‌نگاه‌ات تهی مانده از نور ،

 در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه،

 در کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

 که شب فروز تو خورشید پاره‌ست ؟

 

تهران ـ شهریور ۱۳۳۶

 

 

 

۲) ییلاقی

 

شور ِ شباهنگان،

شب ِ مهتاب

غوغای غوکان

برکه‌ی‌  نزدیک

 

ناگاه ماری تشنه ، لکّی ابر،

کوپایه‌ی سنگی ساکت و تاریک.

 












 

 

محمد حسین مدل

دو شعر

 

۱

حرف‌های با تو

حرف‌های من است

و آن‌چه که می گوید لب

                        در غفلتِ از من

از ما نیست

با ما نیست

و یک روز می‌آیم

              بی‌لب

و با جان حرف می‌زنم

تا حرف‌های من

حرف‌های تو باشد

و بتوانم بنشینم

کنار سطری از سطرهای پنهان‌ات

                         و پنهان شوم.

 

۲

با حرفهای بر لبان تو

از لبان تو می ریزم

و با این همه امید

که از یاد تو دمی با تو دارم

آسمانی می سازم

که تمام ستاره‌گان‌اش

به رنگ تو باشند

و زیر آسمانی که به رنگ توست

سلام می‌کنم

به صبح

به نور

به عشق

و اوج می‌گیرم

و از آسمانی که به رنگ توست

می بارم

تا با تو

در جهانی دیگر شروع کنم


 

مانا آقایی

دو شعر

 

۱) سفیدبرفی

 

گفتی عروس خواب‌های تو باشم

بیایی با هفت بوسه بیدارم کنی

و هفت بار نوشتی سیاه تا طلسم سرخ بشکند

و هفت بار رفتم زیر برف

تا دانه ‌دانه بیاید بنشیند پشت پلک‌هایم

و مخمل خواب‌هایم سفیدتر شود

و همین‌طور هفت شبانه روز بر من گذشت

از آن زمان که نامادری‌های حسودِ قصّه

خود را در آینه زیباتر دیدند

هر شب می‌گویم شاه‌زاده‌یی می‌رسد از راه

هر شب هفت اسب جوان در خواب‌هایم شیهه می‌کشند

و هفت بار می‌پرم از جا

و هفت مرد می‌بینم از پشت شیشه‌ها

همه کوتوله.

 

 

۲) ردّ پا

 

دنیا سفره‌ی هفت سین بود

زنده‌گی تنگِ بلور

 

نشستم و زُل زدم

به ردّ پای ماهی‌هایی

که تبخیر شده بودند

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۳۵ ـ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

  No. 635 - Friday 31 May2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

محمد قهرمان

 [۱۳۹۲ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۱۳ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

 

دو هفته پیش، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲، گستره‌ی ادب فارسی یکی از فرزندان برومند خود را از دست داد. محمّد قهرمان زاده‌ی ۱۰ تیر ماه سال ۱۳۰۸ در تربت حیدریه شاعر، پژوهشگر و ویرایشگر برجسته‌ی خراسان بود.

 

وی در دهم تير ماه ۱۳۰۸ در روستای اميرآباد (هشت كيلومتری‌ی جنوب تربت حيدريه) چشم به جهان گشود. در پنج‌ساله‌گی مادرش درگذشت و در سيزده‌ساله‌گی پدرش، و پس از آن خواهر بزرگ‌اش سرپرستی‌ی او را به‌عهده گرفت. در سال پنجم دبيرستان در مشهد با زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث هم‌كلاس شد و اين دوستی تا آخر ادامه يافت. سال ششم ادبی را در دبيرستان البرز تهران به پايان رساند و سپس در دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران در رشته‌ی قضايی ادامه‌ی تحصيل داد، امّا هرگز دنبال کار حقوقی نرفت و فقط به شعر پرداخت.

 

وی از آذر ۱۳۴۰ به مدّت ۲۷ سال تا بازنشسته‌گی به‌عنوان کتاب‌دار دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی مشغول به فعّاليّت بود. علاقه‌ی محمد قهرمان در سرودن شعر، در غزل و به‌ویژه سبک هندی به اندازه‌یی بود که يكی از شاعران به‌نام غزل‌سرای سبک هندی شد.

او زبان بومی‌ی تربت حیدریه را به خوبی می‌دانست و بسیاری از شعرهای وی که به زبان محلی سروده شده‌اند، در ردیف اول شعر بومی قرار دارند.

 

پژوهشگر و شاعر برجسته‌ی زمان ما، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، در مورد محمد قهرمان مى گويد: . . . در اين خصوص حتّا مرحوم ملك الشعرا‌ی بهار آن خصوصيت يك شاعر محلى را به صورت كامل ، آن گونه كه قهرمان دارد ، ندارد. در تحقيقات ادبى درباره‌ی سبك اصفهانى نيز بعد از شادروان اميرى‌ی فيروزكوهى و گلچين معانى ، هيچ‌كس جز قهرمان نتوانسته است به اين پهنه‌ی گسترده خدمت كند. . .

 

به جز کتاب حاصل عمر و چند مجموعه‌ی دیگر شعر، در کارنامه‌ی جاودان‌یاد محمد قهرمان تألیفات ارزنده‌ی دیگری نیز دیده می‌شود از جمله : تصحیح و  ویرایش دیوان شاعرانی چون: صایب تبریزی (شش جلد) ، صیدی‌ی تهرانی، کلیم همدانی، قدسی‌ی مشهدی، برگزیده‌ی شعرهای صایب و دیگر شاعران نامدار سبک هندی (با عنوان صیّادان معنی).

 

همچنین ، از او کتابی با نام به یاد عزیز گذشته که در برگیرنده‌ی ده نامه از مهدی اخوان ثالث به محمّد قهرمان است به چاپ  رسیده است.

يكي از ویزه‌گی‌های زنده‌گي‌ی قهرمان برگزاري‌ی جلسه‌های مرتب شعر و ادب بود که ازسال ۱۳۳۹ خورشیدی آغاز و تا پایان عمرش، هر سه شنبه در خانه‌اش، ادامه داشت.

 

به راستى كه سبك هندى در شعر فارسى را اين روزها و سال‌ها ، محمد قهرمان به تنهايى پاس داشت و اعتبار بخشيد.  شعر او بازتاب بخشى از سنت شاعرانه‌گى ايرانى و پاس‌داشت او اعتباربخشى از فرهنگ گسترده‌ی زبان پارسى است. یادش گرامی و شعرش مانا باد.

در ادای دین به این شاعر ارجمند، چند نمونه از شعرهای او را آذین ستون صحبت گل این هفته  می‌کنیم:

 

باید سپاس‌گوی دوست شاعرم دکتر سعید یوسف باشم که مرا در گزینش  شعرهای زنده یاد قهرمان یاری داده است. 

 

ص.ک.

 

۱

از لطف، تن‌ات تابِ بر و دوش ندارد

این خرمنِ گل، طاقتِ آغوش ندارد

این بخت، نصیب سر شوریده‌ی من نیست

جز زلف تو، سر بر سر آن دوش ندارد

گوش است ز پا تا سر من، و آن لب خاموش

یک حرف که آویزه کند گوش، ندارد

دی‌شب ز درازی‌ شب من بود چو زلف‌ات

و امشب، شب من کوتهی از دوش ندارد

با یاد تو از خود چه خبر داشته باشد؟

دیوانه‌ی مستی که به سر هوش ندارد

در پیرهنِ تنگ، تن غنچه نگنجد

راز دلِ ما تاقتِ سرپوش ندارد

دارم گله بسیار به زیرِ لب و دانم

پروای جواب آن لب خاموش ندارد

آرام نگیرد دل شوریده‌ی عاشق

دریا، نفسی مانده‌گی از جوش ندارد

پیراهن عریانی‌ی پاییز، مهیّاست

روزی که چمن، جامه‌ی گل‌پوش ندارد

این آن غزل صایبِ تبریز، که فرمود

صبحِ ازل این طر˙فِ بناگوش ندارد

۲۰ دی ۱۳۵۶

 

 

 

۲

از خاطر عزیزان ، گردون سترد ما را

هر کس به یاد ما بود ، ازیاد برد ما را

خوبان گنه ندارند گر یاد ما نکردند

چون شعرِ بد، به خاطر نتوان سپرد مارا

با اصل کهنه‌ی خویش دل‌بسته‌گی نداریم

آسان توان شکستن چون شاخ تُرد مارا

ما برگ‌های زردیم افتاده بر سر هم

در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را

سرجوش عمر خود راچون گل به باد دادیم

در جام زنده‌گانی مانده‌ست دُرد ما را

کودک مزاجی‌ی ما کمتر نشد ز پیری

بازیچه می‌فریبد چون طفل خُرد مارا

گردون چو دایه‌ی پیر بی مهر بود و بی شیر

شد زهر خردسالی زین سال‌خورد مارا

باقی نماند از ما جز مشت استخوانی

از بس که رنج پیری در هم فشرد مارا

چون شاخه‌های سر سبز از سرد مهری‌ی دهر

آبی که خورده بودیم در رگ فسرد مارا

خون شهید عشق‌ایم بر خاک ره چکیده

پامال اگر توان کرد نتوان سترد مارا

ما قطره‌های اشک‌ایم بر چهره‌ی یتیمان

چون دانه‌های باران نتوان شمرد ما را

با این دغل حریفان بازی به دست‌˙خون است

وز نقش کم نمانده ست امیّد بُرد ما را

گو جان خسته‌ی ما با یک نفس برآید

اکنون که آتش عشق در سینه مرد مارا

چون سایه در سفرها پابند دیگران‌ایم

هر کس به راه افتاد ، با خویش برد ما را

۱۴ دی ۱۳۶۰

 

 

۳

در کفه‌ی دو دستم، امشب دوجام بگذار

ای ساقی‌ی سبک˙دست، سنگ تمام بگذار

سخت است نازکان را از یک‌دگر جدایی

مینای شیشه‌ دل را نزدیکِ جام بگذار

بر سفره‌یی که آمد با خون دل فراهم

نان حلال داریم، آب حرام بگذار

همراه با بطِ می چرخی بزن چو طاووس

چشم مرا ز حیرت محو خرام بگذار

با خون دل از این بیش نتوان مدار کردن

ما را چو شیشه‌ی می مست مدام بگذار

جان از تو و دل از تو، آخر چه سان بگویم

از من کدام بستان، با من کدام بگذار

گر محتسب درآید، وحشی صفت به در زن

ما خون گرفته‌گان را چون صید رام بگذار

روزی که پا نهادیم در این جهان به ناکام

گفتیم با دل خویش پروای کام بگذار

ای پیر، در جوانی با عشق می‌زدی جوش

اکنون که بایدت رفت سودای خام بگذار

یا پیروِ جنون باش، یا راهِ عقل سرکن

در هر رهی که تقدیر رفته‌ست، گام بگذار

عنقا صفت ز مردم در قاف گوشه‌یی گیر

در عینِ بی‌نشانی، از خویش نام بگذار

فرزند عصرِ خود باش، فریادِ زنده‌گی شو

خون در رگ سخن کن، جان در کلام بگذار

۱۳ تیر ۱۳۷۰

 

 

۴

شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم

سحرگاهان سفر با دیدهی تر می کند شبنم

نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را

به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم

اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد

سحر از چشمهی خورشید سر بر میکند شبنم

مرا از این دل ناکام  شرم آید چو می بینم

شبی تا صبح در آغوش گل سر میکند شبنم

جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر

وداع بوستان با  دیدهی تر میکند شبنم

نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان

چرا از خندهی گل عمر کمتر می کند شبنم؟ 

 









 

 
           
       

بالای صفحه