_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۳۴ ـ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲

  No. 634 - Friday 24 May2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

نیما یوشیج

[۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

در نخستین ساعت شب

 

 

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبی‌اش تنها، زن چینی

در سرش اندیشه‌های هولناکی دور می‌گیرد، می اندیشد:

برده‌گان ناتوانایی که می‌سازند دیوار بزرگ شهر را

هر یکی ز آنان که در زیر آوار زخمه‌های آتش شلاق داده جان

مرده‌اش در لای دیوار است پنهان

 

 

 

آنی از این دلگزا اندیشه‌ها راه خلاصی را نمی‌داند زن چینی

او، روان‌اش خسته و رنجور مانده است

با روان خسته‌اش رنجور می‌خواند زن چینی،

در نخستین ساعت شب:

ــ در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوان‌اش

 چراغ اوست

آویزان

همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من

که ز من دور است و در کار است

زیر دیوار بزرگ شهر.

 

 

 

 

در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز

در غم ناراحتیهای کسان‌ام؛

همچنانی که آن زن چینی

بر زبان اندیشههای دلگزایی حرف می‌راند،

من سرودی آشنا را میکنم در گوش

من دمی از فکر بهبودی‌ی تنها مانده‌گان در خانه‌هاشان نیستم خاموش

و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایان‌اند نجلا!

 

 

 

 

در نخستین ساعت شب،

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من به‌سوی رخنه‌های شهرهای روشنایی

راهبردم را به خوبی می‌شناسم، خوب می‌دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته‌اند

و اندر آن اندیشه‌ی دیوارسازان می‌دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم.

در بطون عالم اعداد بی‌مر

در دل تاریکی‌ی بیمار

چند رفته سال‌های دور و از هم فاصله جسته

که به‌زور دست‌های ما به گرد ما

می‌روند این بی‌زبان دیوارها بالا.

 

 

زمستان۱۳۳۱

 

 












 

 

 

اورنگ خضرایی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /   ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۴۲ میلادی]

چکامه‌ی سمندر

 

ای خوشا از تو با تو روییدن‏ شاخه‏یی بودن از تو بالیدن‏ یادگارانِ نیکِ مینویی‏ شعرِ مانایِ نابِ مانیدن‏ گوهرِ ماندگاری‌ی آتش‏ ای تو لبریزی‌ی سراییدن‏ آه ای بی‏مُضایقه سرشار برکتِ لحظه‏هایِ باریدن‏ ای شُکوهِ اَنوشه‌ی تاریخ‏ پرتو جاودانه‌ی تابیدن‏ ای تو بوی خوشِ غزل، خواهم‏ تا تو را واژه واژه بوییدن‏ گاهِ بوییدن‏ات فراسوی گل‏ عَطر را با عَسل گواریدن‏ سَر بَر آوردن‏اَت از آتش چیست‏ جز سَمَندر دوباره خیزیدن؟! گلِ خون ای دهانِ شادِ انار سرخ ای قطره‏قطره پاشیدن‏ فرِّ ناهید ای سروشِ آب‏ ای خوش از فرّه‌ی تو نوشیدن‏ زُهره تا جنگ در طَرب آرد خواهم از تو غَزَل نیوشیدن‏ یادگارانِ کاشمر ای سبز ای سزاواری ستاییدن‏ هرکُجا هرکُجا تویی خواهم‏ سوی آن هرکُجا شتابیدن‏ مینوی گرم دعوتِ پنهان‏ جان خوشا در رهِ تو بازیدن گُل آویشن ای شکفتنِ جان‏ جلوه‌ی جاودانِ نازیدن‏ نام تو زیبِ شعرِ خود کردم‏ تا شود سربلند زیبیدن‏ گیسو آشفته کُن بَر آشوبم‏ ای خوشا سرخوشانه ژولیدن‏ دوست دارم که سر به زانوی تو برنهم، لحظه‏های گرییدن‏ شب خوشا با دِهانِ سرخیِ‌ی گل‏ می و مهتاب را گساریدن‏ کاش می‏شُد که گوش از همه بَست‏ جُز تو را هرکه هرچه نشنیدن‏ ای حریقِ عقیق می‏شُد کاش‏ بوسه‏ها را دوباره بوسیدن‏ لحظه‏های شگفت را بی‏تاب‏ در سماعِ همیشه چَرخیدن‏ پای‏کوبان و مَست و جامه دَران‏ دوست دارم چنین خرامیدن‏ دوست دارم که با گل یادت‏ زیر عطر ستاره خُسبیدن‏ پُر شدن از هوایِ فرّو فُروز جامه‏ها از سُرور، پوشیدن‏ بال شستن در آب‏های شفق‏ فلقِ نور از نَوَردیدن‏ دوست دارم شهاب و شُعله شَومَ‏ شطِّ سرخی پُر از خُروشیدن‏ همه‌ی درهای بسته‌ی شب را بر سپیده دَمان گشاییدن‏ شعله‌ی شعر را زَدَن بَرحان‏ شاد و شیدا شبانه شوریدن‏ سیز چون برگ و بارِ مهر گیاه‏ کام با مهر و ماه ورزیدن‏ پویه‏‌یی تازه در شبِ اِشراق‏ اوج را پلّه‏پله پوییدن‏ به تماشای هرزمانه‌ی نو نو شدن، با نگاه تو دیدن‏ سایه‌ی هرغبار چرکین را از سر و دوشِ عشق روبیدن‏ راه و رسمِ خَسانِ کژرو را هرچه بی‏پَرده‏تر نکوهیدن‏ دوست دارم که سَرکشم از شب‏ بی‏که از سایه‏ها، هراسیدن‏ کوه باید شُدن نه پرّه‌ی کاه‏ در گذار از گُذر نکاهیدن‏ راه بُردن به چشمه‏های خِرَد نه که در چاه و چاله لغزیدن‏ این‏چنین باید از کلام عشق‏ نام‏ها را دوباره نامیدَن‏ چاره‏جویی به قصدِ بیرون شُد راه‏یابی به پایِ کوشیدن‏ ای خوشا کامیاری گُفتن‏ رویکردی خوشا به گوییدن‏ هرچه پتیاره‌گیّ و کژّی را در ترازویِ عدل سنجیدن حرف حرفِ کتابِ بودن را با تهجّی‌ی تازه کاویدن‏ یافتن شیوه‏‌یی به کارِ شمار وَهن و بی‌داد را شماریدن‏ کی ثَمَر داده شیون و زاری!؟ حاصلی کی به درد نالیدن!؟ وای من وای من که این ننگ است‏ راه گُم کرده، خسته، لنگیدن‏ دوست دارم که نعره بردارم‏ نه به کُنجی خزیده لُندیدن‏ یا چو بُز لاشه‏‌یی در این مَعبَر در عبورِ زمانه گندیدن‏ دل نخواهم به هرکَژی بستن‏ که چُنان چون سَگان سِگالیدن‏ رشته‏ها را چو کرمِ پیله چرا گِرد بر گِرد خویش پیچیدن‏ نیستم اهل چرب و چیلی و چرک‏ که به مُشتی زباله چسبیدن‏ خوش کنم دل چرا به سکّه‌ی قلب‏ یا به هرپاره پوده لافیدن‏ آری این زشت،  شیوه‌ی من نیست‏ دست بر هر پَلَشت یازیدن‏ دوست کی داشتم که ناگاهان‏ نابیوسان۱ چنین پلاسیدن‏ برده‌ی پاره نان و نان پاره‏ سال‏ها این‏همه دل آژیدن‏ این‏همه گفتم از تو تا گویم‏ ای خوشا از تو با تو بالیدن

 

۱. نابیوسان : غیرمنتظره، ناگاه

 

آباده - مهرماه ۱۳۷۶


 

ناهید عرجونی

اين شعر خاین است!

 

حالا اين شعر خودش را به خواب زده است

دستمال سفيد  تو را

بسته است به درد سرهايش

ودل‌اش مي سوزد به حال قلب‌هايي كه تيرخورده اند!

 

سرباز نبودي كه بميري

بودي؟!

 

براي مردن‌ات دليل محكمي بياور

كه چهار پايه‌ي لغزاني نباشد

در لگد پراني‌ی سربازي ديگر

 

اين شعر خاین است

وطن‌اش را فروخته

به خاطره‌ي  ردّ پايي سرخ

كه كشيده‌یي توي صورت  يك روز برفي‌ی غمگين

 

اين شعرديوانه است

از هر سمت كه برف بيايد 

جنون مي‌گيرد

از كتاب‌هايي كه خوانده است

جنون

از خيابان‌هاي سنندج

كه  رفته‌اي

وخالي شده است ازسكنه!

 

براي رفتن‌ات دليل محكمي بياور كه مردن نباشد !

 

لال شده‌ام

چسبيده‌ام به ديواري كه عروس شده بودم

چسبيده‌ام به لباس‌هاي الکنِ آويزان

وخودم را به خواب زده ام لاي يك خيانت تاريك

 

وطنم!

كه تن‌ات را كبود كرد ؟

وطنم

كه گلوله هايش را حرام صداهايمان كرد ؟

وخون تو

كه بند نمي آيد در گلوگاه اين نقشه !

 

۹ آبان ۱۳۹۰

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۶۳۴ ـ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲

  No. 634 - Friday 24 May2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

کمال خجندی

شیخ کمال الدین مسعود خجندی

(معروف به شیخ کمال)

[سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

مگیر ترک جفا و بکن جفای دگر

که باشد از تو جفای دگر وفای دگر

بلام فرستی و من باز بسته دل به امید

که از تو رسد بر سرم بلای دگر

سری که داشتم انداختم به‌پای تو حیف

که نیستم سر دیگر برای پای دگر

دعای مردن من می‌کنی چه حاجت آن

بقای هجر تو باشد مکن دعای دگر

اگرچه نسبت روی‌ات به آفتاب کنند

تو جای دیگری و آفتاب جای دگر

کمال حسن طبیعت همین که مرا

برون ز دیدن روی تو نیست رای دگر


 

مغربی

مولانا شیخ محمد شیرین (شمس) ‌ تبریزی‌ی مغربی

 [پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی نهم ‌قمری /  ۱۴ میلادی]

 

دلی دارم که در وی غم نگنجد

چه جای غم که شادی هم نگنجد

میان ما و یار همدم ما

اگر همدم نباشد دم نگنجد

حدیث بیش و کم این‌جا رها کن

که این‌جا وصف بیش و کم نگنجد

چنان پُر گشت گوش از نغمه‌ی دوست

که در وی بانگ زیر و بم نگنجد

دلی کـ او فارغ است از سور و ماتم

در او هم سور و هم ماتم نگنجد

رسد هرگز به جایی آدمی‌زاد

که آن‌جا عالم و آدم نگنجد

زبان ای مغربی درکش ز گفتار

مگر چیزی که در عالم نگنجد


 

 رستم خوریانی

خواجه حسام‌الدین رستم خوریانی‌ی بسطامی

[پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی  نهم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

تماشا را گرت روزی گذر بر بوستان افتد

به استقبال‌ات آید سرو و در پایت روان افتد

به تیغ غمزه می‌خواهد که ریزد خون ما چشم‌ات

لب‌ات را گو که نگذارد که خونی در میان افتد

دل ما را که زلف‌ات برد گو نیکو نگه دارش

که دردامی چنین مرغی به عمری ناگهان افتد

تو قصد کشتن‌ام داری و من ترسان از این معنا

که ناگه روی تیغ‌ات را گذر بر استخوان افتد

رسد گر جان به لب رستم ز عشق او دهم مگشا

مبادا کـ از دم گرم  تو آتش در جهان افتد

 

لطف نیشابوری

مولانا لطف‌الله نیشابوری

[پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی  نهم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

حجاب ره آمد ، جهان و مدارش
ز ره تا نیاندازدت برمدارش 
چو می‌جویدت رنج ، راحت مجویش
چو می‌داردت خوار، عزّت مدارش

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 به باد دی و تاب تیرش نیارزد
نعیم خزان و نسیم بهارش
نه با راحت وصل او رنج هجرش
نه با نوش خرمای او نیش خارش

 صد اقداح نوشین نوش‌اش نیارزد
به یک جرعه‌ی زهر ناخوش‌گوارش
رخ دل ز معشوق دنیا بگردان
مکن منتظر دیده در انتظارش
که هست و بود روز و شب کشته کشته
به هر گوشه همچون تو عاشق هزارش
چه بینی؟ یکی گنده پیر جوان طبع
اگر چادر اندرکشی از عذارش
که دل بردن و بی‌وفایی‌ست رسم‌اش
جگر خوردن و جان‌گدازی‌ست کارش

همه غنچ و رنج است فن و فریب‌اش

همه بوی رنگ است نقش و نگارش

کنار از میان تو آن روز گیرد

که خواهی که گیری میان در کنارش

قرار از دل تنگ آن‌گه رباید

که تو دل نهی بر امید قرارش

نماند ز دستان این زال ایمن

تنی گر بود زور اسفندیارش

کنار از میان تو آن روز گیرد
که خواهی بگیری میان در کنارش
کسی را که او معتبر کرد روزی
به روز دگر کردبی اعتبارش
مر اوراست تمکین و تشریف و عزّت

که پوشید و پاشید و می‌داشت خوارش

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 











 

 
           
       

بالای صفحه