_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۶۳۳ ـ جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 633 - Friday 17 May2013

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

   

 

 
 

تماس با صفحه‌‌ی شعر




لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


   

 

صمصام کشفی

سر به هوا

 

گیسوی بلندی که تاب می‌خورد در باد

چه‌ها دارد که بگوید با  باد ِ هوا

پریشان که می‌شود

هاشور می‌زند آبی‌ی آسمان را با رازِ پیچ خورده    در لابه‌لاش

رازی که هی پیچ می‌خورد و

می‌وزاند باد را

و

همه‌ی رازهای زمینیان را نیز می‌برد با خود انگار

 

رازی که نهفته در کام و کلام

بار دارد                سنگین

بَر      دارد                       پُر و پیمان

ریشه‌ دارد                        در  ژرفا

 

با این‌همه گیسوی بادبر، می‌بردش

می‌بردش، می‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی بردش!.

تا دور دستِ دور

و نمی‌دانم که باد می‌داند آیا که

تاب چیست؟

و می‌داند آیا

گیسویی که تاب خورده و چنگ انداخته در هوا

زمینیان را  لُخت کرده از راز وُ به له‌له می‌اندازد از تلاطمِ تاب!

و می‌افشاند عطر در هوا

و نمی‌دانم که می‌داند  آیا که هوا  قدر عطر نمی‌شناسد

که اگر می‌شناخت،  بوی گَند گُم می شد

و مردمی می‌شد عطری که گلستانه تلوتلو می‌خورد از براش

و زمینیان نمی‌دانند که آمده از کجا !

 

راز سر به مُهر

تابِ گیسوی تاب خورده در هواست.

 

راستی

راز زبان  نگفتنی‌تر است یا رازِ پیچ خورده‌ دور گلوی گیس ؟

 

باید بشناسی‌اش حالا . . .

 

بگذار نفسی تازه کنم

بل‌که باد آرام بگیرد وُ شعر رعشه نگیرد وُ سرخوشی‌یی که پریده از سر برگردد  وُ ماندنی شود در سر وُ

تب

تاب شود؛

آن گاه

ریشه در خاک داشتن وِ سر به هوا بودن

عالمی دارد که نگو!

 

عالمی که گیسوی بلندی که تاب می‌خورد در باد

و من را  

پیچیده دور گردنم

و نمی‌گذارد بنشینم سرِ جام،

هزار حرف دارد که  بنشیند و بنشاند . . .

 

 

باید بشناسی‌اش حالا

همان که می‌آید از دور

با گیسوان‌اش لخ‌لخ خوران بر سرشانه و پشت،‌

هی می‌پرند به هوا

پیچیده، پیچ در پیچ

هی هاشور می‌زند به هوا

 

همی راز است که پیچیده لای این گیسوان

 

 

عطرآگین شده هوا . . .!

و من سرخِ سرخِ سرخ شده‌ام

رفته‌ام لای ابرها . . .!

باید بشناسی‌ام حالا

 

 ۱۸ مارچ ۲۰۱۱

 

رزا جمالی

به تُنگی آویخته می‌مانم

 

 

به تُنگي آويخته مي‌مانم

آب از سرم جاري نمي‌شود

طبيعي‌ست كم كم كرخت شوم

گوش‌ماهيِ‌ی كله شق ،

اين آسمانِ لاف مثلِ لنگري سنگين افتاده رويِ پاهام

اين آسمانِ گيج!

ماه را جرم گيري كرده اند

سايه‌یي ست كه دنبالم مي‌آيد

و تو پابرهنه تويِ خوابم دويده‌اي

خب،

كيف مي‌كني؟

يك رگم از اين زمين جدا نيست كه لك بزنم !

 

 

به تنگي آويخته مي‌مانم

دل‌خوشِ آسماني كه روزي نهنگي بزرگ بلعيدش

و وقتي كه ديگر خيلي دير شده بود تو در خليج برايم دست تكان دادي

به تنگي آويخته مي مانم

و ساده است:

 من باختم!

 

 


 

 

مؤدب میرعلایی

دوشعر

 

 

۱

می آییم و می رویم

و در راه به خواب‌گردانی بر می‌خوریم

که بیدار در خانه‌یی به خواب می رود

و خواب در خانه‌یی دیگر بیدار می شود

 

 

 

۲

تو بوی گلی را می دهی

که من

سال ها پیش

کنار رودی

در بهشت دیدم

 












 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

شماره‌ی ۶۳۳ ـ جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

  No. 633 - Friday 17 May2013

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
           
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



لینک ها



پادکسـتِ سـُرایه


 

   

 

ابنِ نصوح

خواجه فضل‌الله شیرازی

[سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

نوشت خامه‌ی قدرت ز مشک بر سمن‌اش

خطی که کلک قضا زد رقم به نام من‌اش

مرا ز خطّ چو ریحان او محقق شد

که از بنفشه غباری‌ست گرد نسترن‌اش

بگفتم‌اش چه سیاهی‌ست خطّ مشکین‌ات

که شد ز راه خطا در حد ختن وطن‌اش

جواب داد که خون‌خواره هندویی ست که هست

ز حدّ شام بر اطراف روم تاختن‌اش

قدش که غیرت شمشاد و رشک سرو سهی‌ست

چمان چمان گذری اوفتاده بر چمن‌اش

ز شرم سرو سرافراز خشک برجا ماند

چو ناروایی‌‌ی خود دید پیش نارون‌اش

مهی که خوابگه نرگس است نسترن‌اش

بتی که تکیه گه سنبل است یاسمن‌اش

به مجلسی که گهر ریخت درج یاقوت‌اش

به گوشه‌یی که کمین ساخت ترک تیغ زن‌اش

چه سهم‌ها که دهد ابروی کمان‌دارش

چه شورها که کند پسته‌ی شکر شکن‌اش

زمانه کرد به هر گوشه فتنه‌یی بیدار

چو برگرفت سر از خواب چشم پُر فتن‌اش

نمیرد آن‌که شبی تنگ در برش گیرد

مگر ز آب حیات آفریده‌اند تن‌اش

چه التفات سوی شمع انجمن دارد

کسی که طلعت ماه است شمع انجمن اش

چو با دهان به هم غنچه لاف زد، لب او

هزار خرده‌ی نازک گرفت بر سخن‌اش

گرفت روی زمین را به حُسن چون مه از آنک

به چشم مهر درآورده زبده‌ی زمن‌اش


   

قطب عتیقی

قطب‌الدین عتیقی ی تبریزی ( قطب)

 [سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

من از این بار که رخ سوی سفر می‌آرم

از دل و دیده‌ی خود خون جگر می‌بارم

جز خدا هیچ‌کسی نیست که داند حالم

همدمی نیست که باشد نفسی غم‌خوارم

اندر این قافله کس نیست ز من سوخته‌تر

بیم آن‌است که جان را به قضا بسپارم

کاروان می‌گذرد بر من و من بر سر راه

جان ضعیف از غم هجران و به تن  بیمارم

باز می افتم از این قافله هر ساعت و باز

روی در مسکن آن سرو روان می‌آرم

حَیَوان بارکشد روز و به شب آساید

من دل‌سوخته هم روز وشب اندر کارم

 قطب را این سخن از سوز جگر می‌آید

بیم آن است که آتش جهد از گفتارم

 

سَعدِ بها

سعدالدین پسر بهاءالدین ( سعد بهایی)

 [سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

افسوس که معشوق به دست دگران است

و این عاشق بی‌چاره به حسرت نگران است

در مذهب عشاق ز صد مرگ بتر دان

هر عمر که بی صحبت جانان گذران است

مهری که مرا هست بدان ماه سخن‌گوی

محتاج بیان نیست که چون مهر عیان است

سرو قدش از دیده‌ی من دور چرا شد

چون جای سهی سرو روان آب روان است

جانا اگرت نیست کمین در دل عشاق

پس غمزه و ابروت چرا تیر و کمان است

گفتی که تو رفتی و دگر یار گرفتی

در حق من ای دوست تو را این چه گمان است

گفتی که همان نیست به ما میل تو اکنون

شک نیست، همان نیست ولی بهتر از آن است

تا بتگر چین صورت زیبای تو دیده‌ست

از حیرت تصویر تو انگشت گزان است

سرخی‌ی لب لعل تو ای کان ملاحت

از خون دل ماست نه از خون رزان است

 


 

ابن عمـاد

ملک‌الکلام ابن عماد خراسانی‌ی شیرازی

 [سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

عشق است طریق آشنایی

دل یافت ز عشق روشنایی

دل در بر عشق پرده‌دار است

جان در بر عشق امیدوار است

مرغی‌ست ز آشیان لاهوت

جز دانه‌ی دل نباشدش قوت

مصباح زجاجه‌ی وجود است

مفتاح خزینه‌های جود است

هم مطلع آفتاب ذات است

هم مشرق انجم صفات است

عشاق خلاصه‌ی الست‌اند

از جام بلا مدام مست‌اند

پروانه صفت اگر بسوزند

زین سوز چو شمع برفروزند

جان‌بخش بُوَد کلام ایشان

محمود بُوَد مقام ایشان

بی عشق مباش تا توانی

این است سخن، دگر تو دانی

 


 

 
           
       

بالای صفحه